خیابان فرعی قدیمی از کنار موزه شروع می شد ، می رسید به کتابخانه ، بعد دبیرستان دخترانه زرتشتیان و کمی جلوتر هم معبدشان . انتهایش خیابان نادری بود و بعد هم سفارت روسیه . تا آن روز چند دفعه ای اسمش عوض شده بود . اصلا چه فرقی می کرد ، آنجا برای من همیشه همان خیابان قدیمی بود ، حالا هر اسمی که می خواست داشته باشد . خاطرم هست همین چند روز پیش بود ، در بعدازظهری ابری – بارانی که معلوم بود تا چند دقیقه بعدش ، شیطنت آسمان با رعد و برق و رگبار به اوج خودش خواهد رسید . با چند تا از دوستان رفته بودیم تا موزه ای را ببینیم . موزه ای پر از چیزهای قشنگی که با شیشه و آینه ساخته بودند . اسم قشنگی هم داشت ، موزه آبگینه ... می گفتند خانه یکی از رجال قدیمی بوده که حالا موزه اش کرده اند . حواسم به آن اشیاء زیبا نبود . هر چند دقیقه یکبار ، ساعتم را نگاه می کردم و در فکر عزیزی بودم که در روزگاری نه چندان دور ، بیرون ، شاید زیر باران ، در انتظارم بود . هر جوری که بود ، خداحافظی کردم و کاسه ، کوزه ها را به آنها و آنها را به خدا سپردم .
بیرون ، خیابان خلوت و خالی بود ، آسمان را روشنایی صدفی هولناکی پوشانده بود و مردم از بیم رگبار خیابان را به حال خود گذاشته بودند . باران به نرمی می بارید و شمشادهای کنار پیاده رو ، مثل کودکان خفته ای بودند که باران دست نوازش بر سرشان می کشید ، آنقدر ملایم که انگار دلش نمی آمد تا بیدارشان کند . ابرهای سیاه آسمان را زودتر از موقع تاریک کرده و چراغ های مغازه ها روشن بودند ...
با قدم های سبک نزدیک شد ، همان مانتوی سبز تیره را به تن داشت و مثل همیشه بدون چتر . رعد غرید ، صاعقه برای لحظه ای آسمان را روشن کرد . باران دیگر نوازشگر نبود ... سلام ها که تمام شد ، به طرف دیگر خیابان رفتیم تا هوا آرام شود . باید پناهگاهی پیدا می کردیم . بلد بودم ، کمی جلوتر جایی بود که بنایی – شاید به خاطر نزدیکی اش به سفارت روسیه – به سبک کافه های سرزمین های شرقی اروپا داشت . قدیمی بود و البته قبلا بارها از جلویش رد شده بودم و همیشه دلم می خواست داخلش را ببینم ، چون از بیرون و از پشت ردیف پنجره هایش با پشت دری های قرمز نیمه باز ، چیزی دیده نمی شد . صاحبش یک آقای ارمنی بود ، می گفتند مهاجر روس است ، اما من که کاری به این کارها نداشتم . پس وارد شدیم و پشت یکی از میزهای کنار پنجره نشستیم . دلم می خواست پشت دری را بیشتر کنار بزنم ، اما جرات نکردم ، این پشت دری ها سال ها بود که همین جوری نیمه باز مانده بودند ، اما تمیزی شیشه ها نشان می داد که این پشت دری ها ، گاهی هم کنار می روند ! صدای غرش رعد را بازهم شنیدیم . در همان زمان اندکی که در راه بودیم ، روسری اش تقریبا خیس شده بود . مثل گذشته ها دوباره به هم نگاه کردیم . همه چیز را از یاد بردم . خیابان ، باران ، موزه ، کاسه و کوزه های بلوری و موقتی بودن این حضور در این مکان و فضای مه آلود .
صندلی های لهستانی زیاد راحت نبودند . گوشه سالن یک پیانو بود که معلوم بود سال هاست نوازنده ای نداشته و اصلا فضا طوری بود که فکر می کردم ، هر لحظه ممکن است سربازهای آلمانی با همان قیافه های سرد و خشک و خشن که در فیلم ها دیده بودم وارد کافه شوند . انگار برگشته بودیم به شصت سال قبل ، به روزگاری که اصلا در این دنیا نبودیم و ایکاش همانجایی که بودیم ، می ماندیم . سقف مسطح و صاف بود ، بدون هیچ گچبری و اضافه کاری دیگر و یک پنکه سقفی هم که معلوم نبود کار می کند یانه ، آویزان . ( البته آن کولر گازی ، روی دیوار نزدیک پیشخوان ، بد جوری توی ذوق می زد ) چراغ ها با نور ملایمی روشن بودند و انعکاسشان در چشم های او ، آسمان صاف شب های مهتابی و چراغانی ستاره ها را تداعی می کردند . لحظاتی بعد پیرمرد ارمنی لیوان های نوشیدنی و شیرینی و سایر بساطی را که سفارش داده بودم روی میز گذاشت . بعد هم رفت و صدای موسیقی را کمی بلند تر کرد . گفتم :
- غروب ، باران ، تو ... چقدر دور شده ای !
به چشم هایم نگاه کرد و گفت :
- خسته ام ...
- از رفتن ؟
- از همه چیز
- هیچ یافتی آن خوشبختی را که در جستجویش بودی ؟
- رنج را شناختم
- گلدان هایمان زیر باران ماندند
- می دانم ، گل هایمان پرپر شدند و گل آلود
- ما فقط سیاهی شب را گریه کردیم
- بگو ... بازهم بگو ، روزهای درازی ست که جز کلام تلخ چیزی نشنیده ام
- ای کاش آن گل ها را به آب روان می سپردیم و تاریکی را به شب
- اما تاریکی با ما بود ، تاریکی مرا در اعماق جنون تو با خود برد . چه راست گفتی ، یادت هست ؟
- چیزی را فراموش نکرده ام ، تو چطور ؟
- فرصتی ندارم . حتی اشکی برایم نمانده تا بدرقه راه روزهای گذشته باشد
- ای کاش رفتن تو آنقدر دردناک نبود ، آن هم برابر چشمان من ... چشمانِ ...
ساکت شدم . آوای موسیقی ، تنها صدایی بود که شنیده می شد . آهنگ را می شناختم ، یک ملودی روسی بود ، شاید هم کولی – روسی . شعرش را از زمانه ای دور به یاد داشتم . اوچوم چُرنیا ... اوچوم کراسنایا ... :
سیه چشمان ، چشمان آتشین
چشمان زیبا و دهشتناک
بسیار دوستت می دارم
بسیار از تو هراسناکم
چرا که دیده ام
ساعات پر گناهت را
نگاهم را آزاد گذاشتم تا همه جا را خوب نگاه کند . پیرمرد ارمنی پشت پیشخوان نشسته و در فکر بود ، انگار او هم رنج سیه چشمانی را داشت و در موسیقی غرق شده بود ...
سیه چشمان ، چشمان آتشین
ملتسمانه
به دورترین سرزمین هایم می برند
بیرون هوا تاریک شده بود . هنوز نشسته بودم و به صندلی خالی روبرویم نگاه می کردم . وقت برخاستن بود و جاری شدن در شب . اما تا تمام شدن موسیقی صبر کردم . خارج که شدم ، چشمان سیاه همچنان در سرم ادامه داشت . کاش هنوز نوشیدنی های دیگری هم قدری قوی تر از عصاره انبه و گلابی ! در این کافه پیدا می شد ، آنوقت می توانستم مثل ( جین کلی ) در فیلم آواز در باران ، مانده مسیر را چرخ زنان و با فکر او ادامه دهم . ابرها ماموریتشان را به پایان برده و آسمان باز شده بود . خدای مهربان را به خاطر باران شکر کردم و شکر کردم که هنوز عاشق بودم ... دیوانه وار دستی برای ستاره ای در آسمان تکان دادم و در سیاهی شب گم شدم . موسیقی اما ، هنوز ادامه داشت :
آنجا که عشق حکومت می کند
آنجا که آرامش فرمان می راند
آنجا که هیچ رنجی نیست
آنجا که جنگ ممنوع است
سیه چشمان ، چشمان آتشین
چشمان زیبا و دهشتناک
بسیار دوستت می دارم
بسیار از تو هراسناکم
چرا که دیده ام
ساعات پر گناهت را
بدون دیدار تو
اینچنین در عذاب نبودم
زندگی ام را با لبخند می گذراندم
مرا نابود کرده ای
ای سیه چشمان
شادمانی ام را
تا ابد ربوده ای
سیه چشمان ، چشمان آتشین
چشمان زیبا و دهشتناک
بسیار دوستت می دارم
بسیار از تو هراسناکم
چرا که دیده ام
ساعات پر گناهت را ...
م. حمیدی

