جاده با همه پیچ و خم ها و منظره های اطرافش ، مرا به یاد هیچ خاطره ای نمی انداخت . هوا در آن روزهای اوایل سال هنوز سرد بود و زمستان انگار خیال رفتن نداشت . باران مدت کوتاهی دست تفضلش را بر سر منظره کشید و کارهای عجیب و غریبی کرد با آن فضای چشم نواز . در اتوبوس و کنار من هیچکس ننشسته بود ، که اگر هم نشسته بود ، زیاد فرقی نمی کرد . حواسم به هیچ کجا نبود ، و در این فکر بودم که علت تحققم در این فضا و زمان و مکان چیست ؟ از خودم می پرسیدم ، جوابی نداشتم و جاده به راه خود می رفت ...
غروب بود که رسیدیم . مجموعه ای از ویلاهایی که کنار هم ساخته بودند ، پذیرای این کوچ سه ، چهار روزه ما بود . محوطه ای پر دار و درخت که یک میدان و دریاچه آن را به دو قسمت کرده بود . در وسط میدان تندیس هایی از فیل و سیمرغ و اژدها ، خودنمایی می کردند ، که توسط یک چمنزار وسیع از ویلا ها جدا شده بودند . روبروی دریاچه و نزدیک در ورودی هم کافی شاپ مجموعه قرار داشت و به همه اینها به شکل یکجا می گفتند ، مُتل .
بی قرار بودم ، انتظار حادثه ای ، معجزه ای را داشتم که از میان این همه قشنگی زبان بندآور ، در آن بلواری که از جلوی ویلاها می گذشت و به چمنزار می رسید ، حضور ناگهانی تو را ببینم با همان لبخند همیشگی و یک بار دیگر آن صدای کودکانه کشدار را بشنوم که می گوید ، آمدم ... و من بخشیده شوم و خدای مهربان بارانش را نازل کند تا به قدر همین یک لحظه عنایت و تفویض گناهانم شسته شوند و بر زمین بریزیند .
روز بعد مه افتاده بود و درخت ها را تقریبا تا نیمه از نظرها دور نگاه داشته بود . درخت های بلند و پر از شاخه و برگ ، سر در ابرها فرو برده ، غم مرا داشتند انگار ... ساعاتی بعد خورشید خودی نشان داد و آرام ، آرام گرم و نوازشگر شد و غروب دوباره باران . فصل ساعت به ساعت عوض می شد . از بهار به پاییز ، بعد زمستان و بازهم بهار . تا روز آخر هم همین طور بود . تا آخرین لحظه ها ، آسمان این شوخی قشنگ را با ما ادامه داد .
شب آخر ، آنقدر صبر کردم تا عقربه های ساعت از نیمه های شب دور شوند . بعد از ویلا بیرون رفتم . هوای پرسه زدن و کوچه راه های خاطره به سرم افتاده بود و یاد تو وسوسه ام می کرد . تعدادی از همسفران هنوز اطراف محوطه بودند و انگار منظره و نور چراغ های در اشک نشسته خواب را از چشمان شان دزدیده بود . لحظه ای کوتاه دیدم که از کنارم گذشتی ، زیر نورچراغی که تصویرش میان موج های دریاچه به رقصی آرام درآمده بود ، مکث کردی . برگشتم ، نبودی ، اما صدایت مانند موجی ملتهب از سکوت شب گذشت ، نرم به گوشم رسید و به نازکی خیال شنیدم که :
- سلام ، اینجا چه می کنی ؟ چقدر خسته ای ! عطر محبوبه های شب را حس می کنی ؟
چشمانم را بستم و نفسم را حبس کردم ، عطر آن گلبرگ های ریز از حیاط خانه کودکی هایم پرواز کرد و به من رسید و همه جانم بی قرار تو شد ... همسفران پرسه زدن را رها کردند . خودم را جمع و جور کردم تا خوراک حرف درست نکنم ، اما نتوانستم . آنقدر پریشان بودم که همه کم و بیش متوجه شدند . ابرهای تکه تکه به هم پیوستند و نم نم باران آغاز شد . پنج ، شش نفری بودیم ، هیچکدام انگار دوست نداشتیم که بر گردیم . پس ماندیم تا نظاره گر بازی ابر و ماه و باران باشیم . همه یک جورهایی انتظار هوای لطیف پس از باران را می کشیدیم . تا صبح ، تا طلوع خورشید چند ساعتی بیشتر نمانده بود . در آن بهشت دور افتاده هیچ چیز تعطیل بردار نبود ، به پیشنهاد یکی از یاران به کافی شاپ مُتل رفتیم . روبروی دوستی نشستم . به خاطر حال و هوای شب بود یا نم نم باران ... هرچه که بود نمی دانستم ، اما به یکباره پیش چشم هایم ظاهر شدند . صحبت از عشق پیش آمد و ماندگاری خاطره ها و فضا به شکلی ناگهانی ، جوری که کلمات از بیانش عاجزند ، عوض شد . میان حرف هایم مکث کوتاهی کردم . از گفتن پشیمان شدم . چشم های آن همسفر در برق برق اشک شبیه ستاره ها شدند و نور چراغی که از پشت سر من می تابید ، آن دوستاره را روشن کرد . حس کردم که یک نفس کوتاهی ، بغضی ، از گلویش گریخت و پره های بینی اش به ارتعاش خفیفی در آمدند ، و چشم هایش باز و بازتر شدند و پر شدند و از گوشه چشم یک قطره شفاف ، نور چراغ را گرفت و سرازیر شد ...
پس بلند شدیم و در مسیر ویلاها که راه خلوتی بود و از میان چمن و دارو درخت می گذشت ، راهی شدیم . حرف هایم را در آن قدم زدن شبانه ادامه دادم ، اما از به یاد آوردن آن همه خاطره های تلخ و دور منقلب شده بودم ، تا جایی که ادامه مسیر برایم سخت شد . پاهایم از رفتن باز ماندند و گویی دیگر بیش از آن تحمل وزن بدنم را نداشتند . آواز جیرجیرک ها برایم لالایی مرگ شده بود ... سعی کردم تا همراهم متوجه نشود ، اما نتوانستم . روی تکه سنگی که خیلی هم صاف و هموار نبود نشستم ، در هم شکستم . شب اما همچنان روی شانه هایم سنگینی می کرد . همراهم ساکت بود ، نمی دانم به چه چیزی فکر می کرد . به خاطرات تلخ من یا مجنونی که شب زیبایش را خراب کرده بود ... اما من به هرچه که فکر می کردم نشانی از تو داشت ، از تو که اگر بودی ، آن نور اندک چراغ ها در میان درختان پیر و کهنسال و آن منظره و چمنزار حال و هوای دیگری داشت و من می توانستم زیباترین تابلوی نقاشی عشق را با کلمات برایت ترسیم کنم . عزادار سرنوشت تلخ تو ، سوگوار آن زندگی بی سرانجام و پا در هوای تو بودم . سرم را بالا آوردم ، آنقدر که چشمانم آسمان را قاب گرفتند . هوای لطیفی که منتظرش بودیم از راه رسید . ستاره ای رد اشک هایم را دنبال کرد و در چشم هایم درخشید ، و زمانی که اشک ها برگونه هایم لغزید خاموش شد . ستاره انگار با دلواپسی نگاهم می کرد .
روسری همراهم روی شانه اش افتاده بود و نسیم با موهای بلوطی اش بازیگوشی می کرد . اگر بودی آن شب زیباترین شب عمرم می شد حتی اگر فردایی هم نداشت . من ، تو و درختانی که ما را دست در دست به جلو می راندند . و غزلخوانی نسیم بود و لبخند ماه ، و هر بار که از پشت ابر بیرون می آمد به چشمان تو نگاه می کردم ، پر دل و جرات می شدم و می گفتم : "دوستت دارم" ...
- چیزی گفتین ؟
صدای همسفرم بود . سعی کردم لرزش صدایم را پنهان کنم . به سختی گفتم :
- ... نه
- خوب هستید استاد ؟
استاد ! چقدر از این کلمه ، از این لقب بیزارم ، گفتم :
- بله خوبم ، طوری نیست . ببخشید که شب به این زیبایی را برای شما خراب کردم
همراهم لحظه ای ساکت ماند . بعد سرش را به سمت دریاچه گرداند ، چشمانش و دریاچه ، برق برق انعکاس نور ماه در آب را با هم مبادله کردند ، چشم هایش ... خیس خیس بودند . با صدای آهسته ای گفت :
- نه استاد ( بازهم این استاد لعنتی ! ) خوب بود ، خیلی خوب ...
چیزی به صبح نمانده بود . بلند شدم و راه مان را در دل انتهای بی انتهای تاریکی به سمت ویلاها ادامه دادیم و دقایقی بعد تنها بودم . تنهای تنها ... سرگشته و بی قرار و ستاره اما ، از گوشه آسمان همچنان با نگرانی نگاهم می کرد .
م.حمیدی
گذرگاه سبز خاطره ها وارد سومین سال هستی اش شد .
