تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها - هفت دلاور

همه کنار جوی آب نشسته بودیم . فردا بعد از مدرسه قرار بود هفت دلاور با راهزنان کوچه درختی مبارزه کنند . سعید فرمانده هفت دلاور بود و منصور ، کریم ، حسن ، قدرت ، محمود و من شش دلاور دیگر ... البته جدی نبود ، یک جور بازی ، هفته قبل نوبت ما بود که راهزن شویم ! هفت تیر های چوبی را آماده می کردیم و حسن علاوه بر هفت تیر ، یک کارد از همان جنس چوب هفت تیرش ( جیمز کابرن را که در فیلم هفت دلاور یادتان هست ؟ ) داشت . سعید سعی می کرد وظیفه هرکدام از دلاورها را به او یادآوری کند . اصلا انگار نه انگار که این بساط فقط یک بازی است ، بازی آخر ... چون مدرسه رو به تعطیلی بود و باید می رفتیم تا محله را برای چهارشنبه سوری و خودمان را برای عید و سینما آماده کنیم ...

وسط خیابان ایستادم ، درست روبروی مدرسه ( خیابان بن بست بود و خیالم از عبور ماشین راحت ) مدرسه ای که اسمش عوض شده بود ، اما با همان شکل و ریخت هنوز هم مدرسه بود . صدای بچه ها را از داخل حیاط می شنیدم ، اما بیرون سوت و کور بود . لحظه ای فکر کردم ، آیا هنوز هم کسی در این محله هست که مرا بشناسد ؟

سر راه از همان کوچه پس کوچه های آشنا گذشتم ، کوچه هایی که از خانه تا مدرسه با فکرهای قشنگ در آنها راه می رفتم و عطر گل های یاس خانه ها که همیشه خدا از بالای دیوار به کوچه سرک می کشیدند ، بدرقه ام می کردند . در سر پیچ کوچه که به کوچه دیگری می رسید خانه حسن اینها بود ، خدا می داند چند بار این در را زده بودم تا حسن بیاید و این چهار قدم راه را تا مدرسه با هم برویم . لحظه ای ایستادم ، همه در و دیوارش را این بار به شکلی آگاه تر ، نگاه کردم . روی تیر چراق برق جلوی خانه با رنگ سیاه و خط نازکی نوشته بودند :

"ما هستیم"

از کنار مدرسه گذشتم ، نزدیک مغازه آقا نوری پایم سست شد . توان رفتن نداشتم ، مغازه باز بود و آقا نوری به قول خوش پشت دخل . با موهای کاملا سفید ، چشم های روشنش هنوز از میان آن چهره سوخته و درهم رفته ( عشق سینما داشت و رفته بود در یکی از این سینماهای لاله زار آپاراتچی شده بود و سینما که آتش گرفت ، آقا نوری هم دچار سوختگی شد ) جذاب بودند . مشتری داشت ، مزاحمش نشدم . گوشه مغازه اش بجای آن آپارات دلربای قدیمی یک ویدئوی T 7 گذاشته بود که این یکی هم حالا عتیقه شده است . راهم را به سمت خیابان روبروی مغازه عوض کردم . یک ساختمان سه طبقه جای خانه خاطره هایم ، یعنی خانه داییم را گرفته بود ، اما خانه شراره اینها به همان شکل سابق و دیوار به دیوار آن ساختمان همچنان سرجایش بود . از شیشه های شکسته پنجره ها و در نیمه بازش معلوم بود که بزودی جایش را به ساختمانی شبیه همانی که کنارش بود خواهد داد . نزدیک شدم . از همان در نیمه باز گذشتم و خودم را به حیاط رساندم . کسی نبود ، که اگر هم بود ، داستانی برایش سر هم می کردم . نه ... اصلا راستش را می گفتم ، مهم نبود که چه فکری بکند . احتمالا هر دو ساختمان فعلا در تصرف یک نفر بودند و یک جورهایی از آن طرف هوای این طرف را داشتند تا نوبت خرابی و دوباره ساختن اش برسد . اتاقک کوچکی که با شراره مشق هایمان را آنجا می نوشتیم ، به یک انباری پر از مصالح نیمه مصرف شده ساختمانی مبدل شده بود . درخت خرمالو خشک و بی پناه در وسط حیاط ایستاده بود به انتظار مرگ ...

صدای موسیقی دوری در سرم بیدار شد ، ترانه ای که شراره آن را خیلی دوست داشت :

-         درد و نفرین ، درد و نفرین بر سفر باد

سرنوشت این جدایی دست او بود

          به درخت نزدیک تر شدم . به دنبال یادگاری که روی آن کنده بودم گشتم . چیزی به چشمم نخورد و ناگهان از کند ذهنی خودم خنده ام گرفت و با خودم گفتم ، تو که اون موقع قد صد و هشتاد سانتی حالا رو نداشتی ، ببین یه بچه ده ، یازده ساله دستش تا کجای این درخت می رسیده . پس خم شدم و باز هم به جستجو ادامه دادم ، عاقبت پیدایش کردم ، گذر زمان اثر خودش را گذاشته بود ، حروف از سفیدی به قهوه ای کم رنگی تغییر شکل داده بودند . درخت بیچاره برای التیام زخم هایش ، تلاش زیادی کرده بود . حرف (ک) - اول اسم من -  بهتر مانده بود ، اما نقطه های حرف (ش) را به سختی می شد دید ... هنوز صدای موسیقی را می شنیدم :

-         گریه مکن که سرنوشت ، گر مرا از تو جدا کرد

عاقبت دل های مارا با غم هم آشنا کرد ...

چشم هایم تار شد ، اشک هایم را پاک کردم ، بلند شدم ، نگاهم به باغچه ماند ...

-         همین جا گمش کردم 

-         آخه چه جوری ؟

-         نمی دونم ، از اینجا که رد شدم ، دیگه ندیدمش ، بابا بفهمه خیلی ناراحت می شه

-         خب ، تو اون طرف باغچه رو بگرد ، من هم این طرفو ، شاید پیداش کردیم

شراره به سمت دیگر باغچه رفت و من هم از طرف دیگر ، نزدیک درخت ، شروع کردم . روی زمین چیزی ندیدم . منتظر شدم تا شراره ، ادامه جستجویش را به پشت یکی از شمشادها بکشاند ، بعد وقتی که مطمئن شدم ، حواسش به من نیست ، یک اسکناس دو تومانی نو که عیدی داییم بود از جیبم بیرون آوردم و گفتم:

-         شری ... اینجاس ، پیداش کردم !

شراره به طرف من دوید ، رو در رو ایستادیم . اسکناس را به طرفش گرفتم

-         وای مرسی

اسکناس را گرفت و در جیب روی دامنش که لباس عیدش بود گذاشت ، بعد بازویم را گرفت و گفت :

-         چه جوری پیداش کردی ؟

-         خب پیداش کردم دیگه ... بریم کنار حوض بشینیم

-         باشه بریم ، به شرطی که به من آب نپاشی ...

شراره عیدی اش را پیدا کرد ، اما حسرت دیدن فیلم "ماسیست در جهنم" به دل من ماند که ماند ...

گریه مکن که سرنوشت ، گر مرا از تو جدا کرد

عاقبت دل های ما را ، با غم هم آشنا کرد ...

از خانه بیرون آمدم . مست خاطره ها بودم و عطر عید و بهار بچگی جانم را سرشار کرده بود . می خواستم همه نام ها را با صدای بلند تکرار کنم . نام هایی که حالا دوتایشان روی سر در کوچه های آشنا تابلو شده بودند ... کوچه شهید سعید جاوید ، کوچه شهید محمود نقیبی ... دو تا از هفت دلاور ... دلاوران واقعی ... ( بقیه دلاورها کجا هستند ؟ ) در این گشت و گذار عاشقانه به سینماهای محله رسیدم ، ستاره ، داریوش ، فلور ... مخروبه و متروک . از سینما ستاره فقط سردر بیرونی اش باقی مانده بود و کارگران در پشت دیوار مشغول کار . جلوی در ورودی سینما داریوش ، تیغه آجری بد شکلی کشیده بودند و سینما فلور هم وضع بهتری نداشت . شاید آنها هم یک جورهایی دلتنگ هفت دلاورشان بودند ...

در راه بازگشت ، تازه احساس کردم بعد از چیزی نزدیک به دو ساعت راه رفتن چقدر خسته هستم . لحظه ای در گوشه اتوبوس چشم هایم را بستم و شب شد ...

همه خیابان با شعله های آتش روشن شده است ، همه همسایه ها به خیابان آمده اند . بته ها می سوزند و گاهی صدای ترقه ای اول موجب ترس و بعد باعث خنده می شود . پدر ها نیستند ( راستی چرا پدر ها هیچوقت نیستند ؟ ) مادرها سرگرم گفتن و خندیدن هستند ، هفت دلاور هرچه شاهکار بلد هستند رو می کنند . مادرم با مادر شراره سرگرم گفتگو است ، و این وسط گاهی مادر شراره به دخترش می گوید ، اینقدر نزدیک آتش نرو ، عنتر خانوم ، حوصله دردسر ندارم شب عیدی ! ( نمی دانم چرا همیشه شراره را عنتر خانوم صدا می کرد . شاید به خاطر اینکه به گفته زن های محله دلش پسر می خواسته و خداوند هم شراره را بعد از سه دختر دیگر نصیب او کرده بود ! ) بعد رو به من می گوید ، کامی جون تو رو خدا مواظب شراره باش . می گویم چشم ، و این راست ترین چشم همه عمرم است . البته من این شراره را سال ها بعد از رفتن شان از محله مان ، اگر خوب به خاطرم مانده باشد ، در یک روز بهاری و در یک خیابان پرت و دور با چند تا از دوست هایش دیدم ، که کیف و کتاب به دست در حال صحبت و خنده از روبرو نزدیک می شدند . در فاصله یکی ، دو قدمی لحظه ای چشم در چشم نگاه مان به هم افتاد و من به سرعت راهم به سمت دیگر خیابان کج کردم . شناخت یا نه نمی دانم ، اما من شناختمش ، شراره دیگر آن دختر سیاه سوخته و لاغر نبود ، واقعا زیبا شده بود ، مثل غنچه ای که ناگهان شکفته شده باشد . یاد قصه جوجه اردک زشت افتادم ! همان وقت مطمئن شدم که مادرش دیگر هرگز به او نخواهد گفت عنتر خانوم ! راهم را عوض کردم ، با آن سر کچل و لباس سربازی ، رویم را زیاد نکردم که آشنایی بدهم . ترسیدم پیش دوستانش خجالت بکشد .

دوباره افکارم به محله بر می گردد و آتش و ترقه . فشفشه دیگری را برای شراره روشن می کنم . هفت دلاور محله را روی سرشان گذاشته اند . اجازه داریم تا از هفت تیرهای ترقه ای مان استفاده کنیم و غرق شادی هستیم ، اما هفت تیر ترقه ای صدایش در میان آن همه شور و غوغا ، اصلا به دل نمی نشیند . هفت تیر ترقه ای جان می داد برای روزهای گرم تابستان در ساعت یک یا دو بعد از ظهر!

آرتیست بازی ها تمام شده و راهزنان کوچه درختی هم به ما پیوسته اند . در میان بازی و شیطنت یک گوشه حواسم به شراره است . یکی از راهزنان کوچه درختی مزاحمش می شود . مثل برق ماشه هفت تیر ترقه ای را کنار گوشش می کشم . دوستانش جلو می آیند . شش دلاور دیگر هم بیکار نمی نشینند ، اما بزن بزن خیلی زود جایش را به صلح و آشتی می دهد . آقا نوری مغازه اش را تعطیل کرده و از دور نظاره گر شیطنت بچه هاست . مشهدی باقر ، واکسی محله، حاجی فیروز شده است . بچه ها می گویند با همان واکس هایش صورتش را سیاه می کند ، اما اشتباه می کنند ، چون مشهدی باقر اصلا سیاه خدایی است ...

با صدای ترقه ای که معلوم نیست از کجا پرتاب شد ، خاطرات مثل پرنده های از قفس گریخته ، به دور دست زمان پرواز کردند . اتوبوس به مقصد نزدیک شد . عجیب بود ، واقعا عجیب ... چرا امروز دوباره گذرم به آن محله و آن کوچه ها افتاد؟  شراره از ذهنم دور شد ، اما آن نوشته مقابل خانه حسن اینها را هرگز فراموش نخواهم کرد :

"ما هستیم" ...

م.حمیدی

 با آرزوی سالی خوب و خوش برای همه عزیزان این وبلاگ تا پانزدهم فرودین ماه سال هشتاد و هشت به روز نخواهد شد .

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 10:25 |