تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها - نامه ها 2

نامه دوم :

گل واژه های دوستی  

حالا چند ساعتی از آن غمنامه ای که برایت نوشتم می گذرد ، باور کن نازنین ، نوشتن برای مخاطبی که قرار است خودش و تنها خودش خواننده آن سطر ها باشد خیلی سخت است . به خصوص که خیلی هم عزیز باشد . دائم باید مراقب باشی تا خاطرش را آزرده نکنی ، مواظب باشی که جمله ها دو پهلو نباشند تا ذهنش آشفته نشود و ... اما با همه این مراقبت ها گاهی از دستت در می رود و اگر با قلم هم زیاد آشنا نباشی ممکن است یک خراب کاری درست و حسابی بالا بیاوری ، کاری که من تقریبا در آن حرفه ای شده ام ! خیلی چیز ها را با زبان نمی شود گفت ، زبان گفتاری الکن است ، چون مجبوری به مخاطب نگاه کنی و همین نگاه دست و بال آدم را می بندد و خیلی حرف ها در سینه می مانند و گفته نمی شوند . زبان نوشتاری اما راحت تر است . می توانی روی حرف هایت خوب فکر کنی و بعد بنویسی . مثل روزهای امتحان دیگر هیچ چشمی مراقب تو نیست . چند وقتی بود که می خواستم یکی از نوشته هایم را فقط برای تو بنویسم و مخاطبش ، دلیل وجودی اش اصلا ، تو باشی . یک بار این کار را کردم ، متن کوتاهی بود برای روز قشنگ تولدت ، یادت هست ؟ اما این بار فرق می کند . می خواهم قصه ای بنویسم که در همین دنیا می گذرد و همه آدم هایش دو نفر بیشتر نیستند . یکی در بهار عمر و زندگی و دیگری در اواسط پاییز ... نزدیک مونیتور بنشین ، کمی تنقلات و یک لیوان نوشابه هم آماده کن و بعد دست مرا بگیر و به دنیای قصه بیا ... قصه گو ممکن است یک جاهایی کمی و بعضی جاها قدری یک همچه زیادی ، رویش را زیاد کند اما قصه باید قشنگ باشد و اصلا چرا باید این راوی در مکان های خاص حرف دلش را و احساسی را که در همان لحظه داشته پنهان کند ؟ این جوری که دیگر قصه تاثیری بر مخاطب نمی گذارد . فقط یک اشکال هست . این قصه پایان درست و حسابی ندارد . چون هنوز تمام نشده . پس خوب گوش کن ...

یکی بود ، یکی نبود . خدايي بود كه همه هستي را آفريد . آسمان را سايبان زمين ساخت و زمين را با طبيعت زينت داد . انسان را خلق كرد و هر آنچه نمي دانست به او آموخت . نوري در اطرافش گسترد تا هر كه نور را ديد ، زيبايي را بشناسد و زيبايي را كه شناخت عاشق شود و عاشق كه شد تازه بداند چه شكوهي دارد دوست داشتن .

خياباني بود و كوچه هايي . خانه هاي بودند بزرگ و پر درخت ، و هوايي كه يك روز آفتاب بود،  يك روز ابر و يك روز باران . باغي بود و پنجره هايي . من بودم و تو . هر چه درد و نياز بود در من و هر آنچه از شوق و ناز بود در تو . و چه روزگاري مي شد اگر اين درد را آن شوق درمان مي كرد و اين نياز را آن ناز .

ماه ها گذشت تا کوله بار اندوهم را بر زمین گذاشتم . از همه آنچه که داشتم ، تنها یک قلب بیمار برایم باقی مانده بود و مشتی خاطره که می دانستم آنها هم بزودی در غبار زمان فراموش خواهند شد . چیزی در درونم فرو ریخته بود ، گمشده ای داشتم . یک جور حسی میان گیجی و خشم رهایم نمی کرد . آرزومند بارانی بودم که همه خاطره های بد را در کنار حس تلخ و نکبت نفس کشیدن در میان آدم های دیگر از تنم بشوید و پاک کند . آسمان دوستم داشت و خدا باران را نازل کرد . چهارده روز باران بارید تا کم کم آرام شدم . دره ریحان خالی بود . غزالم ، که دیگر باور کرده بودم یک مجسمه برنزی بیشتر نیست در مهتاب نیمه شب های آنجا به جای جست و خیز ، کنج لانه اش خزیده بود . باید کاری می کردم . چاره ای جز جدا شدن از آن فضا نبود ، اما موقت ، چون می دانستم که روزی ، عاقبت باید به آنجا بازگردم . پس به دنیایی دیگر رفتم . دنیایی که آدم هایش واقعی بودند اما ناشناس . جایی که می شد با آنها حرف زد ، شوخی کرد ، حتی گاهی درددل کرد . کسانی که شاید تا پایان عمرم ، تا تمام شدن هستی موقتی ام ، هرگز چهره واقعی شان را نبینم . در همان دنیا ، خیلی زود خودم را میان جمعی دیدم که به اقتضای نامشان عاشقان رفاقت بودند . میان ماندن و رفتن تردید داشتم . بار ها از خودم می پرسیدم ، من در میان این ها چه می کنم ؟ کسانی که بعضی از آنها نزدیک به دو دهه از من کوچکترند . یکی از همان روزها بود که مطلبی از تو دیدم بالای نوشته خودم . یادم نیست چه بود ، اما یک شوخی مودبانه بود که با کلمات طنز رنگ آمیزی شده و اصلا باعث دلگیری من نشد. نامت مرا تا دوردست های مهربانی با خود برد و پس از ماه ها درد و تلخی لبخندی به لب هایم نشست . این برخورد یکی دو بار دیگر هم تکرار شد و عاقبت جرات کردم و از تو خواستم که در جمع دوستانم باشی . دوستانی که در آن زمان ، با تو شدند دو نفر ! کمتر این کار را می کنم ، یعنی برای هرکسی نمی کنم اما برای تولد تو یک متن کوتاه نوشتم و این اولین پیام من در آن جمع و اصلا در آن دنیا بود . اولین نوشته ام بود بعد از تحمل آنهمه مدت درد و رنج ، و اولین پیام برای تو ...

چند ماهی که گذشت عاشقان رفاقت ، دوستی را فراموش کردند و هرکدام به سویی رفتند ، حتی از تو هم کمتر اثری می دیدم . تا اینکه جمعی از دوستان دیگر ، مرا به یک راه پیمایی مختصر ! دعوت کردند . در میان نام ها اسم تو هم بود. حالا دلیلی برای رفتن داشتم . اما چگونه باید تو را می شناختم ؟ می دانستم که در همان اولین برخورد خواهم شناخت ، حتی اگر معارفه ای هم در کار نباشد. روز گرمی بود . راهپیمایی مختصر هم مبدل شد به کوه پیمایی ... در راه رفتن در همان یکی دو ، جایی که توقف کردیم خواستم تا خودم را معرفی کنم و یک نام هم از تو به امانت بگیرم  . اما مطمئن نبودم  دوست نداشتم که حتی یک درصد هم اشتباه کنم . آفتاب می تابید که می رفتیم و عاقبت به جای محل قرار به اشتباه در جای دیگری ، روی تخت هایی که با قالی فرش شده بودند نشستیم . آن جا بود که کارم را راحت کردی وقتی که صحبت از دنیا های آشنای مان شد و تو گفتی ، که مرا از دنیای دوستدارن دوستی می شناسی و بعد هم نامت را به امانت ، به من سپردی . حدسم درست بود ، هیچ کس به جز تو نمی توانست چنین نامی داشته باشد . زمانی که گفتی فقط به خاطر من ، در آن روز و در آن مکان حضور داری ، معنی کلامت را فهمیدم . دیگر جوان و خام و بی تجربه نبودم که فکرهای دیگری به سرم بزند . نمی دانستم که جواب این همه تواضع را چگونه باید داد . در راه برگشت دوست داشتم که فقط تو حرف بزنی و من شنونده باشم . می خواستم یکی ، دوتا از این سرنخ های بیخودی راجع به کار و زندگی و اینها به تو بدهم و تو را وادار کنم به حرف زدن تا صدای تو موسیقی متنی باشد برای فیلم زیبایی که در سرم جریان داشت . البته نه اینکه تو حرف بزنی و من حواسم جای دیگری باشد ، نه ، اما وقتی که از خانه تان گفتی یاد بچگی هایم افتادم ، یاد جنگل که روزگاری در بازی های کودکی سلطان بلامنازعش بودم ، یاد دریا ، یاد نسیم ، یاد همه چیزهای خوب . برای یکی دوساعت همه خبر ها و خبر ساز ها را از یاد بردم . می دانستم که باید ساکت باشم ، باید پلک نزم ، شاید همه این ها خواب باشد . پس آن یکی ، دو ساعت نازکِ پرنده را میان لب هایم گرفتم . کلمات بین لب هایم آب شدند . نگاهت نرم بر چشمم کشید و یاد و خاطره های بد جانم را رها کردند که دیگر جانم تو بودی . سرازیری را نرم دور زدیم و به سوی پایین رفتیم ، همچه بی عجله ، جوری که آدم در دلش بگوید ، خدا کند این راه هرگز به پایان نرسد ، خدا کند خورشید همیشه در همین جای آسمان بایستد ، آن راه را با یک همچه حسی در کنارت طی کردم. خورشید با تمامی پیکرش ، طلای سرخ ، بر سر تپه نشسته بود .

بعد که در کنج اتاقم با خودم تنها شدم ، پرنده فکرم را رها کردم تا در آسمان خیال تو پرواز کند . مثل وقت های معدود و انگشت شماری که در زندگی ام پیش آمده بود ، شاد بودم  و شهد دوستی به جای خون در رگ هایم جریان داشت . انوار کیهانی از کهکشانی دوردست ، ذهنم را به فکر های قشنگی مزین کرده بود که مدت ها بود فراموششان کرده بودم . قلب بیمارم به آرامی می تپید و برای خودش جشن گرفته بود ، عید گرفته بود . هوایت مدام در سرم بود ولی پس می زدم ، که یک عمر در پس زدن استاد شده بودم ، اما عکس تو مدام از آپاراتی ناپیدا ، بر پرده ای پیش چشمم می آمد و می رفت و نور فیروزه ای هوا می کرد ... بعد فکر می کردم کجا نشسته ای الان ؟ چه می کنی ؟ چه جامه ای ، به چه رنگی به تن داری ؟ پنجره ات به چه منظره ای باز می شود ؟ به باغ ؟ به استخر ؟ به درختی از گل ارغوان ؟ فکر می کردم به وضعیت های مختلف تو در مه متشکل از رنگ و عطری که از مبادله بین تو و باغ ، از تلاقی پیراهن خانه تو و رنگ های برخاسته از مخده ها و قالی ها در فضا گسترده است . فکر می کردم به آن روزهای بیداری تابستانی گرداگرد پیکرت ، فکر می کردم به شکل نشستن های تو ، تکیه دادنت ، دست زیر چانه گذاشتن و در آن حال ، یک جور بی خیالی یک ساقه گیسو را دور یک انگشت پیچیدن ، با ناخن بی لاک ...

فکر می کردم ، چه می کنی الان ؟ به چه فکر می کنی ؟ به خواب دیشب ات ؟ به دیداری در یک تکه راه با سرازیری تند در راه بازگشت از آن راه پیمایی مختصر!؟ چه کسی در کنارت نشسته ؟ چه کسی از آن فاصله اندکِ خوشبخت دارد در آن چشم ها نگاه می کند ؟ آن کس رشته کلام را گم نمی کند ؟ صدایش به جای کلام به آواز بلند نمی شود ؟

فکر می کردم به نشستن های تو در وضعیت های مختلف بر مبل ها و مخده ها در میان گل های شادابِ لباسِ خانه ات و عطر حمام که از موهایت بلند است ، که همه فضای باغ ، با صبح بهار به این شکل کنار آمده است ، که پیله قصه – خواب درست کرده در اطرافت .

این طور که جا باز کرده است در نورهای خرمایی اتاق ، طوری است که انگار عطر ها و رنگ ها دست به دست هم داده باشند و تو را در این لحظه از آفرینش ، در برق برق ماهی قرمز در تنگ ، در رنگین کمان گرداگرد ظرف های بلور تراش ، در عطر شیرینی و آواز قناری اقتضا کرده باشند ... و با این فکر های قشنگ شب را به انتها رساندم .

دومین بار در راه آن دره پر از دار و درخت بود که چشم هایم به روی لبخند تو باز شد و دست سلام تو را درست گرفتم . یک جورهایی از جمع جدا شدیم ، گم شدیم اصلا ، اما نور آنچنان مهربان بود و هوا آنقدر خوش که چنین اتفاقی ، بساط خود را چون معجزه ای بر هستی حقیر من پهن کرد . آفتاب از لای درخت ها ، درست از روبرو می تابید ، ملایم و مهربان شده بود و سکه پخش می کرد بر کف سبز تیره باغ ها . آن راه های درخت نشان را در کنار هم می رفتیم و همه اش در فکر بودم که وقتی که آفتاب طلایی از روبرو بر تو بیفتد چه غوغایی در خلوت باغ ها به پا خواهد کرد . معبر درختی را با قدم هایی که شایسته گذر از بین برکت درخت و آسمان و آفتاب بود ، با قدم های آرام طی می کردیم . اطمینان رنگ جامه ات را درگوشه چشم داشتم ، از تو چیزی نمی خواستم ، تمنایی نداشتم . فقط می خواستم که زندگی ام را ببخشایی . ما نمی خواستیم که حتی دست همدیگر را دردست بگیریم . ما فقط می خواستیم زیر آن درخت ها راه برویم و دوست باشیم ... 

کنار هم راه می رفتیم . گاهی ، در لحظه هایی کوتاه بر می گشتم و نگاهت می کردم ( کوتاه برای اینکه لو نروم ) قامت تو ، مثل شعله حیات در آن قصه بچگی هایم ( ملکه مرموز ) از فرش سبز تیره کف باغ روییده بود ، پیرامون تو انگار یک هاله خفیف صورتی رنگی پیچیده شده بود ، برای آنکه آدم جلو برود و دو دست را،  مثل بخاری های کلاس در زمستان ، حایل نگهدارد و دستش ، دلش گرم شود و نور آبی بتراود به پنجه هایش ، به بازوها و شانه و چهره اش و به بن موهایش و آدم نقش کاشی شود بر بنای ویرانی در ته قرن ها ، ره گم کرده عاشقی .

کنار هم راه می رفتیم . از لای درخت ها ، ردیف چهره های پژمرده عاشقان تنهای غمزده کتاب ها ، در هاله سیاه ، با اندوه و اعجاب ، با حسرت و اشتیاق و گاهی باتحسین ، نظاره گر عبور ما بودند .  

عاقبت برگشتیم . با همه خستگی دوست نداشتم به خانه بروم . پس بعد از رفتن تو در نیمه راه از جمع جدا و در خیابان هایی که مخصوصا انتخاب کردم که هر چه خلوت تر باشند جاری شدم . خودم را به شب رساندم . شب متین و سیاهپوش و مهربان رسیده بود . در کافه کوچکی که در گذری دور و خلوت نشان کرده بودم ، زیر نور اندک چراغ خودم را به یک فنجان چای مهمان کردم . در جزیره کوچکم ، همهمه آدم ها دور و بی مفهوم به من می تراوید . صفحه های کاغذ را سیاه می کردم . آدم ها دور و مهربان بودند . سرنوشتم نرم تر شده بود . سرنوشتم ، این جدا شدن گوارا از تاریخ و هستی و هویت ، این جاری پرنده بودن در فضا باور کردنی تر شده بود . می دانستم که هیچ کس در این لحظه به یاد من نیست . هیچکس گمان حضور مرا در این کنج دور ندارد . برای این جهان موجود نبودم و در این عدم گوارا ، هستی را نظاره می کردم .

شب بر سر دست رسیده بود . ردای تاریکی را حایل شانه هایم کردم . درخت ها دست به دست و سایه به سایه مرا به هم می سپردند . شعرهای خوبی را به یاد آوردم ، آوازی را به یاد آوردم  که در خوابی به خاطرم آمده بود . برق برق آب را در چشمانت جویا بودم . تشنه آب ، درخت های عزیز هوای مرا داشتند و عطر یاسمین در سرم بود . تشنه آب ، ستاره ها می تابیدند و آسمان سرمه ای آن شب آسمان بی تاریخ هفت سالگی من بود .

روزهای عمر بی هیچ تغییری گذشتند و در غروبی که هوا خوش بود و نور مهربان، در معجزه ای که شاید به خواب هم نمی دیدم با تو همسفر شدم . به شکلی موقت ، همه دردها و تلخی ها را از جانم شستم و برای مدتی کوتاه از همه دنیا و کائنات مرخصی گرفتم تا در میان خرابه های مانده از باستان و گنبد ها و مقبره ها با تو باشم . از آن لحظه ها ، با هم و کنار هم خاطره ساختیم . تا خاطره باشد و بماند در ذهن هر دوی مان ، اگر در آن دقایق حافظ از جا بر می خاست غزل دیگری برای تو می سرود .  از عمرم ، از جانم ، از زندگی ام غافل بودم ، و هستی ام کنار تو در طرف دیگر شطی از ابدیت جاری بود . غروب که شد دوباره دلم گرفت . پایان سفر نزدیک می شد ، تا اینجای کار را به عمرم مدیون بودم اما تا دیداری دیگر به آن شک داشتم . یک صندوقچه کوچک خاتم کاری برایت گرفتم که همه این خاطره ها را در آن بگذاری برای روزهای خوبت ، برای روزها یا شب هایی که با شادی و سرخوشی ( و من چقدر این شادی تو را دوست دارم ) مرا هم به یاد بیاوری و گاهی از خودت بپرسی حالا کجاست و چه می کند این شب زده تنهای سرگردان . نمی دانی ، نمی دانی که غروب های آن همه سال ، آن همه سال پیش از پیدایش تو با من چه کرده اند . تو نمی دانی که از کدام افسانه رشته ناف مرا بافته اند و من در ته کدام تاریخ به دنیا آمده ام ، بر نی نی چشم های من کدام سوار های خونریز تاخته اند ، کوفته اند ، خاک برانگیخته اند . تو نمی دانی که من از چه راه هایی خودم را به تحقق آن خیال و آن سفر رساندم . ای کاش آن سفر پایان بهتری داشت ...

غمگین نباش ، اخمت را باز کن . از تو چیزی نمی خواهم . با دست پیر گلبرگی از گل های سرخ شیراز را لای کتاب تو می گذارم و سحر که بیدار شدی در بسترت عطر شالیزار های شمال خواهد پیچید ، می دانم                                                     .                                                                     

م . حمیدی

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 9:38 |