تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها - نامه ها

نامه اول

سلام

اما مگر سلام شروعی برای یک نامه نیست ؟ مگر نامه من تمام نشده است ؟ درست است تمام شده اما بگذار کمی به گذشته برگردم . باید مرا ببخشی ، قبلا هم گفته ام که شادی را به خوبی نمی شناسم ، در شادترین لحظه های زندگی ام هم شادی ام را نشان نمی دهم . با شوخی میانه ای ندارم و همیشه گفته ام  از شادی و شاد کردن و شاد دیدن دیگران لذت می برم اما با هیچکس و هیچ چیز این زندگی شوخی ندارم ... از اولین دیدار تا همین دیشب که از سفر برگشتیم آنقدر خاطره برایم گذاشته ای که تا سال ها ، تا آخرین لحظه های این عمر بی حاصل و شاید پس از آن با من خواهند ماند . در تمام آن سفر همه فکرم این بود که چگونه می توانم پاسخگوی تمام آن محبتی باشم که نسبت  به من داشتی و من قادر به جبران ذره ای از آن نبودم و نیستم . در راه گاهی به یاد ستی می افتادم . به فکر اینکه چطور آن دوستی ساده و لطیف را که به لطافت گل های بهاری طعنه می زد ، از بین برد و خراب کرد . از آسمان به زمینش آورد و به عفن هم آغوشی آلوده اش ساخت . چرا پس نزدم ؟ چرا گناه کردم ؟ چرا آن وقت مثل حالا نبودم ؟ هر چه بود گذشت . هرکسی ممکن است خطا کند . من که معصوم نبودم . شاه چراغ را به تنهایی زیارت کردم ، مخصوصا مواظب بودم که کسی از یاران در اطرافم نباشد . حرف داشتم ، درد داشتم . از خدا خواستم تا مرا ببخشد. به اشک ها اجازه دادم تا ببارند ، می دانستم که حساب گریه کردن در اینجا را نباید به کسی پس بدهم ، دیگر کسی یقه ام نمی گرفت که چرا گریه می کنی؟  چون همه گریان بودند . گفتم ، مرا می شناسی ؟ برگشته ام ، سی سال دیرتر و سی سال پیرتر . هنوز هم مثل همان وقت ها برای خودم چیزی نمی خواهم اما خدای خوبم .... بعد نام مهربان تو را بردم و ادامه دادم ، این نازنین که مدت کوتاهی ست می شناسمش این که انگار هرچه معرفت در عالم هست در وجود او به ودیعه گذاشته ای همانی که حالا شاید در طرف دیگر این مکان مقدس در حال زیارت است ...

انعکاس صدایی که نام تو را تکرار کرد سکوتم را باعث شد ، اما پس از لحظه ای کوتاه گفتم ، بله این نام اوست ، می خواهم یاریش کنی ، دستش رابگیری و از گذرگاه های صعب و سخت زندگی و روزگار گذر دهی و در های سعادت و خوشبختی را به رویش باز کنی و در همه حال دوستش داشته باشی که لایق دوست داشتن است ...

در کنار حافظ هم چنین حسی را داشتم . جایی که لحظه ای را با هم به یادگار ثبت کردیم ، زیباترین شاهد مان در آن دم سهره ای بود که از شاخه سروی بلند ، در حالی که بال هایش را خیلی پر سر و صدا به هم می زد پرید و دور شد . رفتیم تا با تفألی در یک غزل ناب با حافظ شریک باشیم ، دیوان را گشودی ، این غزل آمد :

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

که چنان زو شده ام بی سرو سامان که مپرس

.............................................................

 خسته بودم ، درد داشتم ، آنقدر که گاهی حرف زدن هم برایم سخت می شد . خستگی را همه داشتیم و درد جسمی را هم شاید تعدادی حس می کردند اما درد دیگری هم بود که روحم را آزار می داد و کسی نمی دید . دردی که تجربه اش را نداشتم . دردی که دیگر سر چشمه اش خاطرات گذشته ، خاک شده و از یاد رفته نبودند . این بار ، آینده بود که مرا می ترساند و آزارم می داد . از تمام شدن این روزها می ترسیدم ، از اینکه می دانستم این لحظه هایی که شادترین روزهای عمرم هستند و حالا رهایم کرده اند از تمام آن عذاب های گذشته ، ماندنی نیستند و باز هم خاطرات گذشته خواهند شد . مثل دوران بچگی در ساعت های اول صبح ، که پتو را روی سرم می کشیدم تا تاریکی بماند ،  هنوز شب باشد و رویاها اندکی دیگر بمانند ، اما از میان تار و پود پتو روشنایی دیده می شد و خبر از پریدن و رفتن آن خواب های قشنگ می داد .

تنها نشسته ام و در تنهایی می نویسم . پر از اندوهی هستم که در این پیرانه سر مرا به دهلیزهای عشق و مهربانی  می خوانند . دوستی از جانم زبانه می کشد ، اشک می ریزم اما شادم . شادی من این جوری است . به تصویر مان در تخت جمشید نگاه می کنم ، در جاییکه مخصوصا انتخاب کردم تا نزدیک محلی باشد که آتوسا و داریوش فارغ از جنگ و خونریزی های مرسوم سرود دلداگی سر می دادند . جایی که حاکمان خونریز هم باور می کردند که گاهی دل هم دارند . نمی دانم در آن ساعت ها اصلا حواست به من بود یا نه ، معنی نگاه های تلخ ، گریزان و بریده ام را درک می کردی یا نه ، با خودم گفتم هیچ حرفی نزن بگذار همه چیز همین طور که هست بماند ، احتیاجی به گفتن نیست او بهتر از خودت این نوع نگاه تو را می شناسد . تصویر دیگری را نگاه می کنم ، در قاب پنجره ای که برایم یادآور خاطرات عزیزی است . پنجره ای که تو ، من و دوستان عزیز مان ، عکس شده ایم و قاب شده ایم روی پیشانی خاطره ها . تصویری که حالا و در حین نوشتن چشم هایم را خیس کرده است . مهم نیست تنها هستم . می گذارم تا اشک ها روی صورتم جشن بگیرند . گاهی می گویم کاشکی کمی از آن روحیه قوی و سرزنده ای را که در تو هست ، من هم داشتم . زمانی که گفتی روزگاری خجالتی بودی و خودت را از جمع پنهان می کردی ، خیلی چیز ها را دانستم . دلیل جمع گریزی ات را فهمیدم و از اینکه بر این حس نامطلوب پیروز شدی خاطرت بیشتر از همیشه برایم عزیز شد . درد داشتم ، گفتم . تو هم درد داشتی اما نگفتی . از خودم خجالت کشیدم . اصلا مگر آدم بی درد هم می شود. هیچ وقت جرات نکردم بپرسم ، این حالت غم زده زودگذر و کوتاه ، خیلی کوتاه ، در حد یک ، دو ، سه ثانیه ، که مثل پرنده ای ناگهان در آسمان چشمانت پیدا می شود و می گذرد از کجا می آید . در شبی که در آن لباس محلی با من خاطره دیگری ساختی آن پرنده را دیدم ، ترسیدم و با خودم گفتم نکند من صدایش کرده باشم . حالا به آن عکس نگاه می کنم و دلم پر می زند برای آن لحظه و آن نگاهی که داشتم در آن دقایق خواب – بیداری و فراموشی . نگاهی که نمی دانم متوجه اش می شدی یا نه ، با خودم گفتم ، نگاهم را که مثل نگاه پدری است به فرزند رشد کرده اش و ناگهان او را در لحظه ای ناغافل در اوج رشد دیدن و تکان خوردن ، نخواهد فهمید ، معنی زندگی ام را ، پشتوانه خاطره ام را از خاک نفرین شده فراموش نخواهد فهمید و تلخی نگاهم از اینجا بود . بعد سیگاری روشن کردم ، به حیاط رفتم . کسی نباید در حالم شریک می شد . حسرتم برای خودم بود . شانه هایی نبود تا اشک هایم بر آن ها ببارند ، دست هایی نبود تا آنها را پاک کنند . باید باور می کردم که دیگر چاره ای نیست . چرا حاضر به قبول این حقیقت نیستم که طلب های عاطفی من از زندگی همه سوخته شده اند . مثل کسی که دچار بیمار لاعلاجی شده باشد بالاخره باید قبول کنم که فقط باید با این دردها کنار بیام تا لحظه آرامش ، که دیگر دردی نباشد .

این ها را گذاشته بودم برای هنگام بازگشت . اما خسته تر از آن بودی که با این مهملات آسایشت را خراب کنم . اصلا چرا باید خراب می کردم ، هیچ حقی نداشتم . پس گذاشتم برای لحظه خداحافظی ، اما بازهم نشد . از کنارم گذشتی ، مرا ندیدی ، جوری که انگار اصلا نامرئی بودم . رفتی و دقایق طولانی به گفته خودت سرگرم یک عذرخواهی کوچک شدی و من نشستم تا آخرین لحظه که فقط درحین رفتن بگویی خداحافظ ...

دور تر از مقصدم پیاده شدم . نیاز به زمان داشتم . سکوت و تاریکی شب یاورم بودند که راه افتادم . کار ها با خودم داشتم . درد همه وجودم را به هم می فشرد اما راه می رفتم انگار آن همه راه رفتن در دو سه روز گذشته کافی نبود برای این جسم دردمند و این پاهای خسته . افکارم مانند دریایی طوفانی متلاطم بود با خودم گفتم ، در قضاوت عجله نکن ، آن نازنین هم مثل تو خسته بود آنقدر که حتی تو هم متوجه شدی و به او گفتی . کمی صبر کن . مگر قرارنبود بعد از آن همه مرارتی که در گذشته داشتی دیگر اینقدر حساس نباشی . خوب فکر کن این موضوع به قدری مسخره و پیش پا افتاده است که حتی نباید ذره ای از ذهن تو را اشغال کند ، اما این طور که پیداست همه ذهنت را تصرف کرده است . در همین افکار خیابان خالی و بی عابر را پشت سر گذاشتم . دیر وقت بود که رسیدم . بعد که همه به دنیای خواب و فراموشی رفتند ، بلند شدم و شروع کردم به نوشتن . ساعت از سه گذشته بود ، دو باره به آن تصویر مان در تخت جمشید خیره شدم و خطاب به تو گفتم ، می بینی که چگونه خواب را از چشمانم گرفته ای ؟ تصویر ساکت بود . دیدم اندیشه جالبی است ، این که با تصویر تو حرف بزنم. خودت که فرصتی به من ندادی . می دانستم که تصویر در سکوت فقط می شنود و برای عذرخواهی از این و آن زمان را هدر نمی دهد . می دانستم که تصویر ، فکر بدی درباره من نمی کند ، شاید بهتر از صاحبش مرا می شناسد . صاحبش با آن لبخند مهربان که انگار برای ابد روی صورتش حک شده است . هزاران فکر خوب و بد از ذهنم می گذشت اما در آن ساعت های اولیه صبح و آن همه خستگی به شکلی نا منسجم در هم گره می خوردند . به تصویر گفتم . اگر این دوستی برایت خوش آیند نیست می توانستی بهتر تمامش کنی ، بدترین شکل را انتخاب کردی. می توانستی از خودم بخواهی و آن وقت دیگر پایان این قصه برای من این همه دردناک نبود . به خودم برگشتم . افکار سیاه دست بردار نبودند . هر چه فکر می کردم  بیشتر به بی گناهی تو یقین می کردم . اما این تصویر های لعنت شده ذهن من راحتم نمی گذاشتند . زمانی که به گفته خودت مشغول عذرخواهی بودی و دست هم صحبت تو و یا خانم کناریش ( چون از آن زاویه که من نشسته بودم درست مشخص نبود ) به صورت تو خورد که البته تصادفی هم نبود ، چون کمی طول کشید تا دست ناپاکش را عقب بکشد . آقای جوانی که پشت سر من نشسته بود حرفی زد که اگر در آن جمع نبودیم کاری می کردم تا آرزو کند ای کاش مادرش او را مرده به دنیا می آورد . فقط نگاهش کردم نمی دانم چه چیزی در چشم هایم دید که ساکت شد . یاد حرف ستی افتادم :

"وقتی عصبانی می شی چشمات یه جوری میشن که دیگه نمی شه بهشون نگاه کرد . یه جوری که آدم یخ می زنه و دیگه هیچ کاری نمی تونه بکنه جز اونچه که تو می خوای "  

حالا ساعت از چهار صبح هم گذشته بود . به خودم گفتم ، می دانی که این حساسیت بی مورد تو عاقبت به حرفی یا کاری احمقانه منجر می شود آن وقت مجبوری عذابی بدتر از این را متحمل شوی . تا کی ؟ تا کجا ؟ مگر چقدر از عمر تو باقی مانده است ؟ حساسیت به چیز ؟ چیزی که اصلا ربطی به تو ندارد و هر شکل و هر جور ، عاقبت باید در جایی به پایان برسد ؟ حقی نداری ، اصلا مگر تو که هستی ؟ و اصلا چرا آن مهربان باید رفتارش مطابق میل تو باشد ؟ مشکل از توست . اگر این همه به این برخورد ها حساسی ، آن هم برخوردهایی که در دیدارهایی اتفاق می افتند که هر کدامشان ممکن است آخرین ملاقات باشد . پس همه را راحت بگذار . نباش ، نبین و این چنین خودت را عذاب نده .

لبخند تو در تصویر آرامم می کند . اشک هایم را برای چندمین بار پاک می کنم تصمیمم را می گیرم . می خواهم شاد باشی ، همیشه شاد باشی ، لبخند بزنی از زندگی و جوانیت که من هر دو را از دست داده ام لذت ببری و در میان خنده هایت ( که چقدر دوستشان دارم ) غصه های روزگار را مسخره کنی . من هم در این گوشه برای خوشبختی تو دعا می کنم ، هر بار که دلتنگ شدم به عکس هایمان نگاه می کنم و خاطرات این دوستی کوتاه و عزیز برایم زنده می شوند . چرا باید بیشتر بخواهم ، همان طور که گفتم مگر من که هستم . یک آدم جا مانده در گذشته که اگر خاطراتش را از او بگیرند دیگر هیچ چیز از او باقی نمی ماند . یک منزوی که جز تلخی طعم دیگری را نمی شناسد . یک عقب مانده از کاروان زندگی که کاری جز کاغذ سیاه کردن ندارد ، کاغذهایی که به جز خودش به درد هیچ کار و هیچ کس دیگری نمی خورند .

کمی صبر کردم تا به آرامش برسم بد جوری سیلی خورده بودم . شاید لازم بود . باید به خود می آمدم . آخرین نوشته ام را مثلا به عنوان گزارش سفر تقدیم دوستان کردم . نوشته ها و یادداشت ها سرازیر شد . دیگر مهم نبود . چند تا تلفن هم بود که جواب ندادم . فقط به دو پیام جواب دادم و بعد چشم هایم را بستم . دره ریحان در انتظارم بود و عجیب بود که غزال همچنان تیز پا و جوان علف های کهنه را زیر پاهایش می خواباند و جست و خیز می کرد . انگار صخره سیاه می گفت ، خوش آمدی منتظرت بودیم ، تو را به دنیای بیرون چه کار ؟ عاشق بی عشق ، همیشه تنهای سرگردان کوچه های خاطره های پاییزی .

نوشته اولت را دیدم ، بازهم دلم گرفت ، با خودم گفتم چطور می شود که از آن همه خاطره فقط دوغ و نوشابه ! به یاد آدم مانده باشد ؟ فهمیدم که نوشته مرا نخوانده ای بعد پیامت رسید و متعاقب آن نوشته دومت ،  این بار وضع فرق می کرد برای من نوشته بودی خوشی این چند روز را برایمان تلخ نکن ، و این جمله تلنگری زد به ذهن مشوش من که : کمی صبر کن . مگر شادی او را نمی خواهی، مهم نیست که خوشی این سفر کوتاه در آخرین لحظه ها برای تو تلخ شد ، پس دوستی یعنی چه ؟ بگذار هر چه تلخی هست برای تو بماند و هر آنچه از شادمانی و شیرینی هست برای دوستی که از همه دیگر دوستان عزیزترش می داری . نازنین ، به دوستی پاک و بی ریا یمان قسم که اگر تو نبودی هرگز به این سفر نمی رفتم . و حالا هم اگر بمانم فقط به خاطر توست ، چون گفتم ، مشکل از من است و تو گناهی نداری . می مانم و در دیدار های بعدی اگر دیدار دیگری در کار باشد برای راحتی تو سعی می کنم که نباشم ، بودن و نبودنم را در سفر ها به اختیار تو می گذارم ، اگر نباشم ، شاید برای سبک تر شدن بار دلتنگی ام به محل قرار بیایم و از دور بی آنکه دیده شوم تو را ببینم و مطمئن از اینکه مثل گذشته های خوبمان شاد و خوشحال هستی راه رفته را برگردم ، تو را به خدا بسپارم و برای سلامتیت دعاکنم . پس می مانم تا دوستی هم بماند . تا دیر نشده بگرد و دیواری پیدا کن تا یادگاری ها را بر آن بیاویزیم .

 

م . حمیدی      

 

 

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 10:8 |