بدون اینکه مطلبی را به درستی بخوانم ، فقط مجله را ورق می زدم ، یکی از این مجله های سینمایی ، که بیشتر عکس چاپ کرده بود تا مطلب . عکس پشت صحنه فیلم ها ، بازیگران زن و مرد و ... روی یکی از عکس ها مکث می کنم ، یک خانم هنرپیشه در لباسی سفید که شاخه گل سرخی در دست دارد و به جز لب ها تنها رنگ عکس همان سرخی شاخه گل است . چانه ، لب ها ، گونه ها ، ابروها ... همه چیز شبیه هستند ، فقط چشم ها رنگی اند . و هیچ شباهتی ندارند . عاقبت می فهمم که چرا هر وقت ، هر کجا ، عکسی از این خانم بازیگر می بینم ، مکث می کنم . تا این لحظه متوجه این شباهت کم رنگ نشده ام ، اما لبخند همان لبخند است ... و عجیب تر اینکه یکی از فیلم های همین خانم را با هم دیدیم . در یک غروب سرد زمستانی ، تقریبا همین وقت های سال ... سینمایی در یکی از شلوغ ترین خیابان های شهر که بنا به مقضیات فصل و سال در آن وقت غروب شلوغ تر هم بود . تا زمان شروع فیلم وقت زیادی داشتیم ، همه صندلی های سالن انتظار پر بود . مجبور بودیم در گوشه و کنار آن سالن نه چندان وسیع به آرامی راه برویم و عکس های فیلم هایی را که قرار بود بعدا در آن سینما به نمایش در بیاید ، نگاه کنیم . هر وقت که خسته می شدیم نگاه مان به سمت هم بر می گشت . بعد هم درهای سالن نمایش باز شد و وارد شدیم . کنار هم نشستیم ، جوری که انگار آن دسته کنار صندلی وجود ندارد . سالن تاریک شد و تنها روشنایی نور قرمزی بود که مثل غروب خورشید در پاییز ، پشت سر ما را روشن کرده بود ...
بیرون که آمدیم ، سرما بود و عبور رهگذران . زن ها مشغول چانه زدن با بساطی ها و خرید چیزهایی بودند که معلوم نبود بعدا به چه کاری خواهند آمد . بیشتر لوازم لوکس و تزیینی . همین طور راه می رفتیم ، شب همسفرمان بود و درختان کهنسال کنار خیابان بدرقه مان می کردند ...
منشی ، که دخترکی سفید رو و ریزه اندامی است ، اسم یک نفر دیگر را صدا می کند . هنوز تا نوبت به من برسد ، وقت زیادی باقی مانده است . دوباره به عکس خیره می شوم ، اگر این چشم ها رنگی نبودند ، شباهت به اوج خود می رسید . مردی که از اتاق ویزیت بیرون آمده ، به سمت میز منشی می رود و زیر لب چیزی می گوید که می شنوم :
- این دردها کی تمام می شوند ؟
لبخند خانم بازیگر در عکس همان لبخند اوست ، لبخند بر لب و لبخند در چشمان ...
در تاریکی نشسته بودیم ، روی نیمکت سنگی یک پارک ، چراغ نزدیک ما نور کافی نداشت . سعی می کردم کلمات که به شکل عجیبی نرم و مهربان شده بودند ، از روی کتابی که همراهم بود برایش بخوانم . نوشته ها ریز بودند ، گاهی غلط می خواندم و او لبخند می زد . شبیه همین لبخند توی عکس ... عاقبت کتاب را از دستم گرفت ، بست و به من نزدیک تر شد . جوری که دیگر هیچ فاصله ای بین ما باقی نماند . بعد گفت :
- حرف بزن
اشک مهمان چشم هایم شد . خدا را به خاطر تاریکی شکر کردم . می دانستم که عاقبت ، روز یا شبی ، جایش روی این نیمکت ، کنار من ، خالی خواهد ماند . دست هایش را در دست گرفتم ، نگاهم را از روی کتاب بسته شده به سوی چشم هایش راندم و کلمات بر لب هایم جاری شدند :
- شب را به سپیده عشق پیوند بزن ، به ستاره هاکه حالا شاهد ما هستند نگاه کن . لبخند بزن نازنین . این شب دیگر تکرار نخواهد شد . پس از تو دیگر چگونه به ستاره ها نگاه کنم ؟ زندگی ام دیگر در پناه کدام امید ادامه خواهد داشت ؟ بی تو دیگر باران هم ترانه ای برایم نمی خواند . چکاوک ها بی صدا خواهند شد و بهار پشت نفس های سرد زمستان خواهد ماند . بی حضور تو ، نه گل ها رنگ و بویی خواهند داشت و نه شاعران بهانه ای برای سرودن ...
لحظاتی ساکت ماندم . بعد از روی نیمکت بلند شدیم و زیر چراغ های کم نور ، میان درختان حرکت کردیم . باران با قطره های ریز و ملایم ضیافت عشق مان را کامل کرد ...
- نفر بعد لطفا ...
صدای منشی مرا به اتاق انتظار کوچک بر می گرداند . هنوز به عکس خیره شده ام . قوس بینی ، ابروها ، گونه ها و چانه که اصلا خودش است . کاش این چشم ها رنگی نبودند .
اگر نرفته بود ، حالا اینجا نبودم . این همه درد از او به یادگار نداشتم و در شب های طولانی بیداری جستجوگر نگاهش از پشت پنجره های مه گرفته نبودم . خورشید آخرین شعاع های طلایی اش را ، پشت کوه ها می کشاند و می رود . روز دیگری از آخرین روزهای سال هم تمام می شود ، انگار فصل و سال دیگری هم آغاز نخواهد شد و دلتنگی های من در عرصه روزگار ،بر شطی از ابدیت جاری خواهند ماند . روبرویم زن و دختری نشسته اند . زن جوان است و دختر ، به نظر می رسد که سه ، یا چهار سالی داشته باشد . باید مادر و دختر باشند . دخترک حوصله اش سر رفته و گاهی نق می زند . از شکلات و زبان بازی خانم منشی هم کاری ساخته نیست . اتاق ویزیت با یک پله کوتاه از اتاق انتظار جدا شده ، یعنی اتاق معاینه یک پله پایین تر است . دخترک مرتب میان مادرش و آن پله کوتاه در رفت و آمد است و آرام و قرار ندارد . پله ، شبیه همان پله کوتاهی است که یک بار در یکی از غروب های قشنگ زمستانی ، زمانی که کنار هم ، فارغ از تمام دنیا و خبرها و خبرسازها ، آهنگی غریب از سرزمین عشق را می شنیدیم ، من آن را ندیدم و ... و صدای خنده اش به شکلی دلنشین و فراموش نشدنی ، آن موسیقی عاشقانه را به دست فراموشی سپرد ...
- چطور شد که ندیدیش ؟
- چون به جز تو توانایی نگاه کردن به چیز دیگری را ندارم
دخترک به نزدیک من می رسد . مکث می کند . یک بلوز و شلوار آبی با کفش های سفید پوشیده است و مثل همه دختر بچه های دنیا زیباست . دوباره بر می گرددو به طرف مادرش می رود . لبخند آن خانم هنرپیشه در عکس انگار پر رنگ تر شده است . منظره دور و دورتر می شود . گل های وحشی و پروانه ها در ذهنم از خواب بیدار می شوند . غروب است ، خورشید هنوز نرفته ، اما چندتایی ستاره را می شود در آسمان دید . به گل ها نزدیک می شوم . آهسته و آرام ، تا پروانه ها را فراری ندهم . تلاشی عبث ، پرواز می کنند ، هزاران پروانه ، که انگار می روند تا به ستاره ها به پیوندند ، اما هنوز یک پروانه باقی ست ، می دانم ...
مادر و دختر رفته اند . بعد از آنها ، نوبت من است و بعد هم باز من هستم و شب و تنهایی و خیابان ... صدای مردی را که ساعتی پیش از اتاق بیرون رفت هنوز می شنوم :
- این دردها کی تمام می شوند ؟
در خیابان که حالا خلوت است و عبور ماشین ها در آن کم شده ( این قسمت شهر یک منطقه اداری است و از اول غروب یک باره خلوت می شود ) راه می افتم . هنوز زود است . مقصد درستی ندارم ... کنار دکه روزنامه فروشی توقف می کنم . چند تا روزنامه ورزشی و تعدادی مجله که روی جلد یکی از آنها بازهم تصویر آن خانم هنرپیشه چاپ شده است . همان نگاه ، همان لبخند ، همان گونه ها ... فقط چشم ها فرق دارند و رنگی هستند . می گذرم . سرمای هوا دیگر آزار دهنده نیست . بادی ملایم ، آخرین دانه های برگ های خشک را از شاخه های درختان که کم کم از خواب طولانی زمستانی بیدار می شوند ، جدا می کند . این خیابان پر از خاطره های شیرین و تلخ من و اوست . چرا تا به حال به این اتفاق عجیب فکر نکرده ام ، همین جا بود ، آن روز بارانی ، زیر همین پل ، سر همین چهارراه بود که نگاهش از میان قطره های باران گذشت ، به من رسید و من در بارش عشق تطهیر شدم و شسته شد گناهانم در ضیافت مهربانی باران ... و باز همین جا بود ، آن غروب سرد و تلخ ، زیر همین پل ، سر همین چهار راه بود که برای آخرین بار او را دیدم و بعد آمدن بهار بود و تمام ... ردای فراموشی را در سرمای مرگ به دور خودم می پیچم ، نگاهم سرد ، دلم سرد است که می روم . می روم و در سیاهی شب گم می شوم . آدم ها ، گاه و بیگاه از دو سویم می گذرند . به سایه بیشتر شبیه اند تا انسان .
حالا به میدان می رسم . تا ایستگاه اتوبوس راه زیادی نمانده است . در این واپسین روزهای سال ، میدان شلوغ است و جنب و جوش خاص خودش را دارد . سینمایی در ضلع جنوب غربی میدان ، فیلمی از همان خانم هنرپیشه را نمایش می دهد . پوستر بزرگی از او بر سر در سینماست . همان نگاه ، همان لبخند ... اگر این چشم ها رنگی نبودند ...
از میدان دور می شوم . این یک تکه راه با مغازه های قدیمی ، تاریک تر از قسمت های دیگر خیابان است . از چراغ های بلوار هم کاری ساخته نیست و مغازه ها هم فقط اندکی از نور خود را به پیاده رو می پاشند . در ایستگاه کنار مسافران منتظر می ایستم . پشت سرم یک مغازه اغذیه فروشی است که قبلا و در سال های دور محل فروش انواع نوشیدنی ها بود . از آن نوشیدنی های خرمایی رنگ هم داشت ، که وقتی آن را می نوشیدی ، هوای مغازه ، منظره بلوار و اطراف ناگهان مه آلود می شد و آدم احساس می کرد که همه عالم و آدم را دوست دارد ... همان حالتی که هر وقت به چشمان او نگاه می کردم ، دچارش می شدم ، و چه قشنگ بود این احساس ...
اتوبوس عاقبت می رسد . به اندازه همه جا دارد . در گوشه ای کنار پنجره می نشینم . بیرون غیر از نور چراغ ماشین ها و چراغ های بلوار که لای درخت هایش هم ( انگار مناسبتی ، چیزی هست ) لامپ های رنگی گذاشته اند ، چیزی دیده نمی شود . عجیب است که با وجود این همه چراغ ، خیابان بازهم تاریک است . اتوبوس حرکت می کند و در دل سیاهی شب ناپدید می شود .
به خانه می رسم . اتاق خالی ام پر از هوای او ، یاد اوست . در هوای نگاهش زیر باران به پنجره نگاه می کنم ، دلم برای گل های وحشی و پروانه ها تنگ شده است . کاش می توانستم ، نبودنش را باور کنم . سخت است ، این هرگز ندیدنش ، اینکه نمی دانم کجاست و چه می کند . آیا از آن روز بارانی هنوز خاطره ای در گوشه ای دور افتاده در ذهنش باقی مانده است ؟ این خاطره ها شب ها قبل از خواب برای لحظه ای هم شده به یادش می آیند ؟ هیچ شده است که گاهی خاطره ای از من ، مثل نسیمی که گلبرگی را نوازش کند ، دستی به اندیشه هایش بکشد ؟ آیا کسی از گریه های شبانه من ، خبری برایش برده است ؟
هر چه که می بینم تاریکی ست . باز هم چیزی انگار ، در دلم فرو می ریزد ، بی صدا می شکند ، آب می شود و از چشم هایم روی گونه هایم می لغزد . ماه در آسمان می درخشد ، باد ابرها را به سویش می راند و خیال او ، با همان نگاه زیر باران ، به سویم می آید . همان لبخند ، همان نگاه ، همان گونه ها و همان چشم ها که دیگر رنگی نیستند ...
م . حمیدی

