تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها - ستی

حضور گل هاي مينا در زير بارش باران حادثه شكفتن بود در يك بعد از ظهر ابر آلوده پاييزي . شكفتن نگاهي كه از ميان قطره هاي باران گذشت و در روزي كه طالع خوش بر سرم نشسته بود به من رسيد ، نگاهش مثل ساعتي كه ناگهان ، بي موقع زنگ مي زند ، دوباره زنده بودن را به يادم آورد . به يادم آورد كه هنوز زنده ام ، هنوز هم گل ها ، باغ ها ، رودها و در و ديوار خدا مي توانند مثل گذشته ، در قصه هايم جريان داشته باشند . واژه ها باز هم با صفحه سپيد كاغذ آشتي كنند و پاك شوند از گرد و غبار سال هايي كه گذشته و رفته اند . اما مي دانستم كه وقتي براي اين زندگي نو ، اين تولد دوباره ، و اين آشنايي تازه با كائنات نيست . مثل عمر كوتاه آفتاب پريده رنگ عصرهاي پاييز . پس نگاهش را از ميان قطره هاي باران گرفتم و پشت چشم هايم گذاشتم تا در هرجا كه بودم ، تا هروقت كه دلم هواي آواز پرنده اي را كرد ، هر لحظه اي كه از روزگار و آدم ها آزرده شدم . چشم هايم به روي منظره اين نگاه باز شود . زير باران پشت شيشه مغازه اي كه هنر هاي دستي ، سيني نقره اي ، گليم و از اين جور چيزها مي فروخت به انتظار ايستاده بود . نگاهش خاطره اي بود از عطر گل هاي وحشي روستاهاي دور ، شميم برگ هاي تازه روييده جنگل ها و پايان خوش قصه هاي قبل از خواب كودكي .              

 بعد ها نامش را دانستم ، انگار روزگار با من سر شوخي داشت . نامش همه هستي مرا از جا كند . مثل سيلي كه ناگهان از كوه سرازير شود و سر راه همه چيز را با خودش ببرد . نامش مرا در گذرگاه سبز خاطره ها رها كرد . نمي دانست كه در سال هاي قبل از حضورش در عرصه اين زندگي آشفته و سراسر نگراني ام بر من چه گذشته و اين نام در پس پرده مه آلوده خاطرات دور با من چه كرده است . كدام اعجاز پس از گذشت آن همه سال دست هاي از توان رفته ام را با كاغذ و قلم آشتي داد . كدام معجزه گر دوباره چشم هايم را رو به باغ واژه ها باز كرد تا روشنايي محبت در ته دهليز هاي تاريك تنهاييم روشن شود . نمي دانست و هيچوقت هم فرصتي پيدا نشد (يا شد و من مثل هميشه آن را از دست دادم ) تا قصه اي را كه جز خدا و من كسي از آن با خبر نيست و قصه همه قصه هاي من است ، با او قسمت كنم . و حالا چرا او ؟ جوابي ندارم ، نمي دانم ، اين چيز ها دست خود آدم نيست به بلاهاي آسماني مي ماند . مثل اينكه كسي بعد از زلزله بپرسد : چرا خانه من؟

 ياد نگاهش در باران ، ياد نامش در خاطرات دور خاكستر شده ، در پرسه زدن هاي شبانه ام با من همراه شد . حضورش را با خودم به سفر شب مي بردم . نه اينكه خاطر جمع باشم ، چون از حريم خانه كه به كوچه رها مي شدم ، در راه همپاي نهر آب كه مي رفتم ، دستخوش ترس و تزلزل هاي هميشگي ام بودم . دلم قرار نداشت ، مرد اين كوچه ها نبودم . در هيچ كجا امن و روشني نبود . نويدش در لحظه هاي نا منتظر بود ، اما عطر حضورش را احساس كرده بودم . نويدش مثل مه بر پيچك ياس بنفش ايوان خانه ها مي نشست . در همه چيز هاي قشنگ و مرفه ، او در همه چيز هايي كه جدا از در و ديوار و مشغله اين كوچه ها بود وجود داشت . عروسك هاي پشت شيشه اسباب بازي فروشي ها به انتظار او براي نوازش آنها خفته بودند . چيزي از خنكاي سرشاد شب هاي سر پل ، در روشنايي ذوق كرده مهتاب ، هميشه مرا به ياد او مي انداخت ، كه لايق حضورش بود . لياقت فكر كردن به او هميشه در لحظه هاي قشنگ و مرفه بود . گاهي به ندرت در گذرم به گوشه هاي دور شهر از كنار ديوار مي گذشتم . در خيابان هاي تميز و خلوت و پر درخت، از كنار نرده هاي آهنين باغي كه آن سويش بستر اطلسي ها گسترده بود ، فكر مي كردم خانه اش بايد يك چنين جايي باشد ، چشم هايش بايد در خواب طلايي در حرير آبي آسماني بسته باشد ، در رختخواب اطلسي بي تشويش . مي دانستم كه او در جايي در اين كهكشان حاضر است . مي دانستم كه در فيلم قشنگي در جواني من ظهور خواهد كرد . مي دانستم كه يك لحظه پيش از رسيدن من به زير پنجره بلندش از پشت پنجره كنار رفته است ، درست به اندازه اي كه همديگر را به قدر يك چشم بهم زدن از دست بدهيم . در همه جا جاري بود . تصور اين را نداشتم كه او را پشت سر جا مي گذارم . يك جور خرمي صبح زود شكوفه بادامي در دل داشتم كه در گذر از كنار نرده چوبي سبز كهنه باغي ، بر بالكن قصري قديمي ، نمودار شود، در ساعات آغاز روز .                                                     

 پنجره بزرگ پر از برگ هاي سبز روشن بهار ، جاي حضور او بود . شبم خوش بود. هر لحظه قشنگ ، هر سايه روشن خوش ، هر تالار پذيرايي با قالي هاي خوش رنگ و گچبري ها ، ياد او را مي آورد.                       

 يادم مي آيد به سفر كه مي رفتم ، در هر سفري به هر كجا كه در اين سال ها مي رفتم ، در همان شروع سفر بي تاب برگشتن بودم ، كه باز به شهري برگردم كه او در يك گوشه از آن ساكن بود ، كه من در آن خواب او را مي بينم ، كه در آن تولدش را جشن مي گيرند ، كبوتر ها بالاي سر خانه اش مي پرند ، دلم پر مي زد كه برگردم به اين شهر كه يك جايي اش ، در يك شعاع چهل سانتي عطر او پراكنده بود ، جايي اش در يك گذر چند متري احتمال طلوع او بود ، كه بيايد خرامان ، و مه پاييز و سحر بهار را پس بزند ، مثل پرده اي رنگين ، و بيايد بلند بالا و ابر آلود و سر را بالا گرفته ، چشم ها را سرد به روبرو دوخته و بيايد و مرا به تحميل روزگار تحويل دهد.                                                                   

 دلم خوش بود كه امروز مي روم و فردا بر مي گردم به شهري كه او در آن است ، و همين قدر كه هست براي من بس بود ، و بعد كه برگشتم - و اصلا تمام راه را اميد برگشتن مي بخشيد- و بعد كه برگشتم مي گفتم : دارم بر مي گردم به جايي كه او حضور دارد ، جايي كه مي دانستم در ساعتي خوب باز طلوع مي كند ، مثل هميشه شاد و بركت مي دهد به بودن پا در هواي من ، و فكر مي كردم دارم بر مي گردم به نزد او و خدا كند كه او هم باشد و دعا مي كردم براي بودنش و به خاطر او ذره اي از جنس دعا مي شدم . به خاطر او ( و چقدر اين خاطر براي من عزيز است ) كه دختر قصه نارنج و ترنج بود بر شاخه اي بلند و دور از دسترس.

ديدار هاي اندكش آنقدربود كه مرا به ياد خودم بياندازد ، كه هنوز زنده ام . و هنوز آن لحظه هاي كوتاه در همه جا ، در هر ساقه علفي ، در گردش نگاه هر پرنده اي ، در گريه هر بچه اي هستند . دلم به حضور اندك و گاه و بيگاهش در باقيمانده زندگي از دست رفته ام خوش بود و غافل شده بودم از زمان و مكان و روزهايي كه از پي هم مي گذشتند . مي دانستم كه باز هم بايد با دلتنگي هايم كنار بيايم.                            

از همان روزهاي آخر ، نه از همان ماه هاي آخر با هر بهانه اي دلم برايش تنگ مي شد ، دلم براي نگاهش در زير باران پرواز مي كرد . به بهانه حضورش با چند طبقه فاصله همه تلخي ها و زشتي هاي آن فضاي تب زده را كه پر بود از آدم هاي حسود و كم ظرفيت تحمل مي كردم . به صرف لياقت حضورش ، ياد حضورش كه مي دانستم مثل رودي زلال و آرام در يك گوشه از اين اجتماع ملال آور جريان دارد، تلخي های نگاهم را از پنجره به خيابان مي ریختم.                             

 خاطرم هست كه در يكي از همان روزهاي دلتنگي در نور خوش از در درآمد ، اول خيال كردم دنباله فكرهايم است ولي بعد چشم هايم باز شدند به باغ هاي كودكي و رفتند سراغ دره هاي سبز مه آلوده و پيچكهاي ياس بنفش . اما به سمتي ديگر رفت، كمي بعد هم بي هيچ سلام و كلامي در اتاق پشت سرش بسته شد . درست بود و مي دانستم كه همه ما بايد در آن فضاي خشك و قهر آلود مراقب رفتار مان باشيم . اختيار عاقبتمان در دست كردار مان بود . پس با فكر و هجوم خاطرات پيش از پيدايش او به خيابان رفتم ، شب در انتظارم بود و كائنات زير پايم بي صدا آن سوي مه جريان داشت . هيچكس -  خدا را شكر -  راز نگاه مرا به اين در و ديوار نمي دانست ، هيچكس نمي دانست كه كار من به كجا رسيده است . هيچكس نمي دانست كه چه باغ پر هياهويي در درون دارم ، چه فغان آوازي.         .                       

 آدم ها و ماشين ها به سوي مقصدهايي كه من نمي شناختم در حركت بودند . دلم مي خواست پيش از رفتنم اين خيابان از آدم ها و ماشين ها يشان پاك شود و از همه گوشه هاي اين مكان دلگير باغچه هاي گل هاي رنگارنگ پيدا شوند در زير باران پولك هاي طلايي نو ر خورشيد . بچه ها به شوق بازي بريزند وسط چمن ها ، كنار درياچه زلال آبي و دنياي خيالي ام آكنده شود از قهقهه هايي كه شاد و بي خيال ، بي هيچ مقصدي و فقط براي شوق و نشاط بودن ، بودن در اين زمان و مكان، سر داده اند . آبنبات هاي چوبي را در دست هايشان چراغاني كنم . او را به تماشاي قو هاي درياچه ببرم . آسمان ابري ، اما از پشت پارگي ابر يك جاهايي از آسمان بالاي سر ما تكه تكه پيدا باشد ، آسمان آبي ، رنگ پتويي كه در نوجواني صبح هاي زود روي سرم مي كشيدم تا روياهاي خوش را فراري ندهم . اما از زير پتوي نازك ، روشنايي را مي ديدم و مي دانستم كه صبح شده است ، روياها پريده و رفته اند . باز هم مشق و چوب ناظم مدرسه در انتظارم است . دلم نمي خواست روز شود . دلم نمي خواست از جايم بلند شوم ، مي گفتم : يك كمي ديگر باشد ، هنوز شب باشد ، هنوز بيدارم نكنند ، هنوز خواب باشم . اما ناچار بيدار مي شوم ، مثل حالا كه چاره اي به جز رفتنم نيست . مي روم اما ... اما با وجود اين ناچاري مي خواهم بيايم ، بيايم از همان راه هاي هميشه . نمي شود ، دستم نمي رود و توان اين را ندارم كه با تبري با يك ضربت ناگهان همه آن حس ها و فكر ها ، رشته باريك آن ارتباط با سياره كوچك خصوصي مان را قطع كنم . نمي دانم با روز تنهايم ، با ساعت هاي ناگهان از وجود او عاري شده ، با عبث خيابان ها و درخت ها و عابران و اصوات چه بكنم . با حس هاي سر راه گذاشته شده ، گريان در گوشه خيابان رها شده ، با اين سياره كوچك لنگر گسسته چه بكنم . دلم برايش تنگ است ، براي او كه سرانجام در شبي زير چراغاني ستارگان ، دستش در پنجه هاي سرد و خیس يكي از خواستاران خواهد بود ، سوار بر چهار چرخه ای گل زده ، تازان در راه سفر هاي خوشبختی خیالی ، پرچم دستمالي بر آنتن اتوموبيل در اهتزاز.  

گفتني ها باقي ست ، اما فرصتي براي هيچ حرفي باقي نمانده است جز كلام تلخ وداع ، كلمه سنگين خدا حافظي ، كلمه اي كه هيچوقت دوست ندارم و هميشه به جايش مي گويم : به اميد ديدار ( آيا اين بار اميد ديداري هست ؟ ) . راضي ام ، راضي ام و شكر گذار به خاطر همه اين خاطره هاي ناچيز ، آن قدر راضي ام كه همه خوشبختي ها و شادي هاي دنيا را براي او بخواهم , او را به خدا بسپارم و بگويم : يادش را ، محبتش را فراموش نخواهم كرد ، نگاهش را در زير باران فراموش نخواهم كرد . اين ياد رزق هستي من خواهد بود . مزدم را گرفته ام و تا چند وقت ديگر شادم ، مثل او كه حضورش هميشه با شادي همراه بود . و من با شادي او بود كه غم هاي زندگي موقتي ام را به رودخانه فراموشي مي ريختم.

اي كاش مرا ببخشد ، قصدم هنگامي كه در مه آلوده نوشتن اين سطر ها رها شدم و او را با خودم در دلتنگي هايم همراه كردم ، اين نبود كه سايه غم بر چهره نجيبش بنشيند . اما نمي دانم ، دست خودم نيست ، هميشه اين جور وقت ها خرابكاري مي كنم ، ولي خب ، جور ديگري بلد نيستم . پس مي خواهم كه مرا به نگاهش در زير باران آن بعد از ظهر پاييزي ببخشد و اگر غصه اي وجود نازنينش را آزرد آن را از باغ خاطره هايش در بياورد و دور بريزد تا من در پرسه زدن هاي شبانه ام آن را براي خودم بردارم ، جايش يك شاخه گل سرخ بگذارم و صبح كه چشم هايش را مثل كودكي بازيگوش به روي زندگي باز مي كند خاطره هايش رنگ شادي گرفته باشند.                                                               

غريبانه در كوچه راه هاي خاطراتم سرگردان شده ام . آرزويم خوشبختي اوست در مانده عمري كه در پيش خواهد داشت . يادش را به همراه يك شاخه گل مينا در ليوان آبي روي طاقچه مي گذارم و مي گويم : خدا نگهدار .....ستي . 

م حمیدی

عکس : یوسپ سودک

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 10:10 |