سخت است ... اینکه همه چیز با یک اتفاق تمام شود ، اینکه در اوج شور و اشتیاق عاشق بودن و به زندگی لبخند زدن به آدم بگویند ، خداحافظ ... همه در و دیوار و رنگ های اطراف آدم ناگهان عوض می شوند ، یک جور دیگری می شوند اصلا . یک جور ناباوری دردناکی ، فرصت فکر کردن را هم از آدم می گیرد . همه چیز سر جای خودش هست و نیست . چیزی تغییر کرده است ، چیزی شکسته است ، رفته است ، تمام شده است ...
برای دیدن یک دوست قدیمی در پارک نزدیک خانه ام هستم . جایی که در آن شب سرد زمستانی ، محل آخرین دیدارمان بود . همان شبی که فهمیدم ، دیگر فردایی برای با هم بودن ما وجود نخواهد داشت . از اینکه دوستم اینجا قرار گذاشته ، به خاطر زنده شدن آن همه خاطره تلخ غمگین هستم ( راستی کجای این شهر باید بروم تا یادآور خاطره ای از تو نباشد ؟ ) چون همه آن لحظه های دردآور انتظار در نظرم زنده شده اند . همان غروبی که خشمگین و غصه دار ، دلم می خواست به هر کسی که می رسم از او سوال کنم ، نشانی از تو بگیرم و ...
خورشید آخرین شعله هایش را هم از روی زمین جمع می کند و نا پدید می شود مثل شمعی که با فوت کودکی بازیگوش خاموش شود . هوا لطافت خاصی دارد و این بارندگی یکی ، دو روزه ، دود و دم را از سر خیابان ها پس زده ، ابرها دستی به سرو گوش شهر کشیده اند و مهربان شده هوا امروز ...
این رفیق قدیمی هنوز نیامده و ته دلم راضی هستم که در این فضا و هوا ، فعلا کسی مزاحم تنهایی ام نیست . دلم می خواهد یک گوشه ای را پیدا کنم ، بنشینم و شروع کنم به نوشتن . قلم و کاغذ در این کیف آویخته بر شانه ام که همیشه حاضر است ، فقط می ماند پیدا کردن جایی که خلوت باشد ، جایی که آدم عاقل کم باشد ، چون حتما با دیدن من درحال نوشتن ، آن هم در این هوای سرد بارانی و نور کم ، خدا می داند چه فکر و خیال هایی از سرشان خواهد گذشت . دوست قدیمی زنگ می زند ، می گوید گرفتار موضوعی شده و قادر به آمدن نیست . خداپدر مخترع این تلفن همراه را بیامرزد ، البته بعضی وقت ها !
تا نزدیکی های کتابفروشی وسط پارک ، راه می روم . این قسمت از همه جاهای دیگر خلوت تر است ، اما جای درست و حسابی برای نشستن و نوشتن ندارد . از نوشتن موقتا صرف نظر می کنم و تصمیم به بازگشت می گیرم . این زنده شدن خاطره آخرین دیدار ، در این غروب سرد ، باعث می شود تا چراغ های دور را به خاطر پرده شفافی که ناگهان جلوی چشم هایم ظاهر می شود ، تار ببینم . آدم ها هراسان و سرما زده از دو سویم می گذرند و من جاری در میان شب ، سرما و تنهایی ، راهم را که حالا به خیابان فرعی پر درختی افتاده ادامه می دهم .
ناگهان از رفتن می مانم . زیر نور چراغ خیابان ایستاده ای ، مثل همیشه بدون چتر و باران به آرامی می بارد . نزدیک می شوم ، صورتت مات و رنگ پریده ، چشم هایت کم فروغ و دست هایت کمی لرزش دارند . باران شدیدتر می شود و من فاصله ام را با تو کم و کمتر می کنم . دست هایت را جلو می آوری ، آن ها را میان پنجه هایم می گیرم ، سرد هستند . چراغ خیابان بالای سرمان نور افشانی می کند و قطره های باران از میان هاله نور می گذرند و زنجیرهایی از الماس درست می کنند . حالت بازیگرانی را داریم که روی صحنه با نور نشان شده باشند. مثل خوابگردها به طرف پارک می رویم . لحظه ای برمی گردیم و به هم نگاه می کنیم ، لبخند محوی به لب هایت می آید ، و لبخند دیگری ، جفت لبخند تو در چشم هایم می نشیند که تصویر لبخند تو ست در چشم های من ...
در معجزه باران به هم رسیده ایم ، و به شکرانه این معجزه است که انگار فرشته ها ، اشک شوق می ریزند . می گویم :
- کاش قبلش به من خبر می دادی ، تا چند تا شاخه گل ...
دست هایت را دوباره جلو می آوری ، چند شاخه گل میان آنها ست . می گویی :
- غیر منتظره ، مثل همه آن همیشه های خوب ... ممنون
بعد نگاهم می کنی ، که مبهوت تو ، شاخه های گل و باران هستم . شاخه های گل در دست های تو می مانند . نگاهت تمام ترس ها و دلهره ها را از تنم می ریزد و آب باران همه آنها را با خود می برد . پس جرات می کنم و پیشانی ات را می بوسم ، لحظاتی به همین حال می مانیم ، صورت های مان خیس از اشک و باران ...
پارک خالی ست و به شکل هراس آوری از آدم ها و آزار آدم ها تهی شده است . روی همان نیمکت سنگی آخرین دیدار می نشینیم . باران عاشقانه ترین ترانه اش را برای ما می خواند . می گویم :
- از کدام راه های بن بست به اینجا رسیدی ؟
- رد پای باران را دنبال کردم ، می دانستم به تو می رسند
- تو با لباسی از حریر از خانه بیرون رفتی ، ابر در خانه بود ، ابر را روی لباس تو گلدوزی کرده بودند
- از صدا می ترسیدم ، از جمعیت می ترسیدم ، نمی توانستم از خلوت خودم و تو دفاع کنم ... می ترسیدم
- پرده ها را آرام بستیم ، آرام ، آرام گریه می کردیم که پژمردن گل های عشق را را در باغچه جدایی نبینیم
- کم کم به هم شبیه می شویم . هوا سرد است ، بخار دارد ، رطوبت دارد
- در کوچه ها که می رفتیم ، صدای ماشین ها ، آدم ها ، من و تو را از هم جدا می کرد
- برای نجات رویا های مان نتوانستیم به اعماق ریشه گل ها پناه ببریم
سکوت می کنیم ، تا فقط صدای باران باشد . گل ها در دستهایت هنوز تازه هستند . فاصله ها را از میان بر می داریم . سرت را به شانه من تکیه می دهی و من هم یک دستم را دور شانه هایت حلقه می کنم . هیچکس نیست تا بپرسد ، که هستید ؟ در این شب ، زیر باران ، در این گوشه دنیا که گویی از همه کائنات جداست ، چه می کنید ؟ ... نفس کشیدنت را حس می کنم ، که با نفس های زمین همراه است و نشانه ای است از هنوز زنده بودن من دراین نقطه و فضا و مکان رویایی . صدایم می کنی ، صدایت می کنم ... می گویم :
- دوستت دارم ...
می گویی :
- دوستت دارم ...
یکی از شاخه های گل روی سنگفرش پارک می افتد . از تو جدا می شوم و دستم را پیش می برم تا آن را بردارم . چیزی نیست ... به طرف تو بر می گردم، نیستی ...
باران هنوز می بارد ، مدت هاست که رسیده ام ، چشم هایم نظاره گر باران است که شیشه ها را نوازش می کند ... و گل های خاطره در این سوی پنجره ...
م. حمیدی
عکس : یوسپ سودک

