درسرگردانی عصرهای جمعه ، به هنگام فکر کردن به تو ، که همیشه جزو لحظه های ناب و شیرین زندگی من است . در خیالبافی های تمام نشدنی ام ، تو را همیشه در باغی دور و دور از دسترس می بینم . در خانه ای حراست شده ، در باغی با دیوار های بلند .
گاهی گذارم را ، گاهی که دلم غروبی ، شبی ، صبح زودی برایت تنگ می شود . گذارم را با ترس و اشتیاق به زیر دیوار بلند باغ خانه ات می کشانم . . .
می زنم ، می اندازم توی خیابان درختی که ساکت است ، دکان و بازار نیست . الاغی با بار نمک رد نمی شود . فقط گاهی طبق سمنو گذر دارد و گوهر شب چراغ ماهی سرخ در تنگ آبی به سفره هفت سین ، پسر بچه ای می گذرد که بر سرش سبزه روییده است . چهره باور پنج سالگی ام را دارد.
می آیم سر خیابان ، کمی مکث می کنم تا قلبم آرام شود . سراسر خیابان درخت باران است . انتهای کوچه در مه سبزی محو شده است ، در پرده – پرده رنگ هایی که از یاد دامن تو بر می خیزد ، که گاهی می آیی و کنار پنجره می ایستی .
پایه درختها در نهر نا منظمی است که زلال و زمزمه گر از قناتی در زیر دیوار باغ بیرون می آید . ((پاروواتی)) (1) می گذرد که لباس ارغوانی به تن و شمعی روشن در دست دارد .
گاهی فقط از سر خیابان نگاه می کنم و رد می شوم ، ولی گاهی که دلم خیلی تنگ می شود خودم را به زیر دیوار باغ می رسانم . از پشت دیوار می گذرم . با ترس و اشتیاق گاهی به دیوار نگاه می کنم و حسرت آنسوی دیوار را دارم ، تا این زمان هرچه تو را دیده ام در گذرها و لحظه های کوتاه بوده است . گاهی هم می آیی و پشت پنجره می ایستی که یک باریکه از لباست ، کبود یا آسمانی ، دیده می شود . خیابان به ترنم در می آید . گاهی به دلت می افتد، یک هلال از صورتت یا قابی از گیسویت را به منظره خیابان عرضه کنی، و این در ساعت طالع خوش است . قلب در گلو از زیر دیوار می گذرم و حسرت این را دارم که بدانم پشت این دیوار چه خبر است ؟ چند تا پله از باغ به خانه می رسد ؟ باغ تا کجاها گسترده است؟ تاخود کوه؟چه درخت هایی دراین باغ نشانده اند ؟ چه پرنده هایی بر این شاخه ها می خوانند ؟ خدایا ؟ چه ابرهایی در آسمان این باغ می گذرند ؟ این ها همه در من است ، در مسیر آکنده از ترس و اشتیاقم از زیر دیوار باغ ، دیوار هایی که به نظرم یک جوری بلندتر و پوشاننده تر ازدیوارهای معمولی می رسند و نگاه شان که می کنم بالاتر می روند .
از زیر دیوار می گذرم و در جانم ارتعاش مجاورت با این دیوارهاست که آن طرفش باغ به نفس تو عطرآگین است . فکر می کنم ، مثل همان همیشه تلخِ حسرت آلودِ قشنگِ عزیز، فکر می کنم که آن طرف دیوار چه خبر است ؟ چه آب های پاکیزه ای در گذرند؟ کجا نشسته ای الآن؟ چه می کنی ؟ چه لباسی، به چه رنگی به تن داری ؟ پنجره ات به چه منظره ای باز می شود ؟ به باغ ؟ به استخر ؟ به درختی از گل ارغوان ؟ فکر می کنم به وضعیت های مختلف تو در مه متشکل از رنگ و عطری که از مبادله بین تو با باغ ، از تلاقی پیراهن خانه تو و رنگ های برخاسته از درخت ها در فضا گسترده است . فکر می کنم به روزهای بیداری بهارِ گرداگرد تو ، فکر می کنم به شکل نشستن های تو ، تکیه دادنت ، دست را زیر چانه گذاشتن و در آن حال ، یک جور بی خیالی یک ساقه گیسو را دور یک انگشت پیچیدن، با ناخن بدون لاک ....
چه می کنی الآن ؟ به چه فکر می کنی ؟ به خواب دیشب ات؟ به دیداری در یک تکه پیاده روی بهاری از خیابان درختی سرسبز در راه های مالوفت ؟ به صدای جذاب یک گوینده رادیو ؟ چه کسی در کنارت نشسته ؟ چه کسی از آن فاصله اندک خوشبخت دارد در آن چشم ها نگاه می کند ؟ آن کس رشته کلام را گم نمی کند ؟ صدایش بجای کلام به آواز بلند نمی شود ؟
فکر می کنم به نشستن های تو ؟ در وضعیت های مختلف در میان گل های شاداب لباس خانه ات و عطر حمام که از موهایت بلند است ، که همه با فضای باغ ، با صبح بهار به این شکل کنار آمده اند ، که پیله قصه – خواب درست کرده اند در اطرافت.
این طور که جا باز کرده است در نورهای خرمایی اتاق ، طوری ست که انگار عطرها و رنگ ها دست به دست هم داده باشند و تو را در این لحظه از آفرینش ، در برق برق ماهی قرمز در تنگ، در رنگین کمان گرداگرد ظرف های بلور تراش، در عطر شیرینی و آواز قناری اقتضا کرده باشد ....
دست دراز می کنی ، دستی که از دهانه گشاد آستین بلند لباس خانه ات مثل گردن قو به جلو دراز می شود و از روی میز لیوان چای را بر می دارد ، و این همه جزو خلوت پشت دیوار و دست یازیدن تو از دهانه آستین پیراهن است که در این لحظه می خواهد آوازی بلند شود در مقام عاشقان .....
یاد تو ، تمنای ترسان تو ، در خیابان با نور کهربایی شهر لرزان در میان دو دستم است مدام . و گیسوانت را باد می زند، باد می رانَد و از دورترین دهلیزهای ذهنم صدای آوازی می آید در مقام عاشقان .....
و در این لحظه بیدار – خواب سر مستانه ام ، دو دست را حایل دو سوی صورتم می کنم ، قدری خم می شوم و مثل دریچه شهرفرنگی به چشم اندازآن سوی دیوار نگاه می کنم ، حالا سرگشته و قدری ترسان در میان باغ ایستاده ام ، دستم و دلم گرم می شود ، و روحم خاکستری پوش از چند پله به باغ فرود می آید و در طول این چند پله خوشبخت است .
خوشبخت هستم ، به که بگویم ؟ در باغ جاری می شوم ، از جنس عید و بهار ، جوان و جذاب ، موهای بلندم بر شانه رها ، و چشمانت (می دانم) از پشت پنجره در تماشای گذار من است، و انبوه برگ ها بین خودشان زمزمه دارند . صحبت از گل های پیراهن توست .
به سوی انتهای باغ می روم که درخت بید جوانی است و پای درخت هم چشمه ای ، و ما در این عصر جمعه ، ساعت چهار تا شش ، کنار چشمه با هم قرار دیدار داریم . در روز طالع خوش ، کنار چشمه ، چشم به روی هم باز می کنیم . در نخستین روز از هفت شبانه هفت روز ، در آخرین لحظه های فیلم ، بر پرده چرک سینمای کوچک محله ، باران خط های سیاه می بارد ، ما در باران دست های مان را به هم می دهیم و زیر باران در باغ جاری می شویم . گل آبی فراموشی(2) را بوییده ایم ....
همچنان در راه هستیم ، طرف چپم ستاره باران است ، نگاهت نمی کنم ، به حرفت گرفته ام . یکی ، دوتا سرنخ ، از این سوال های بیخودی راجع به کار و آینده و این ها به تو داده ام که تنها تو حرف بزنی ، که تنها صدای تو باشد در باغ ، چون که من اگر دهان باز کنم به جای هر حرفی باید زبان بدهم به عاشقی های صدها و صدها همزبان هایم که زجر زیستن و گذر از گرداب های هایل را به برکت نگاه و دولت عشق اندکی پس زده اند . خاموش می مانم و کلام را به پرنده ها وا می گذارم ...
گاهی در لحظه هایی کوتاه بر می گردم و نگاهت می کنم (کوتاه برای اینکه لو نروم) قامت تو، مثل شعله حیات در آن قصه بچگی هایم ((ملکه مرموز)) از فرش خرمایی رنگ کف جنگل روییده است ، دور و برت انگار یک هاله خفیف صورتی رنگی پیچیده ، برای آنکه آدم جلو برود و دو دست را ، مثل بخاری های کلاس در زمستان ، حایل نگهدارد و دستش ، دلش ، گرم شود و نور آبی بتراود به پنجه هایش، به بازوها و شانه ها و چهره اش و بن موهایش و آدم نقش کاشی شود بر بنای ویرانی در ته قرن ها ، ره گم کرده عاشقی ...
از لای درخت ها ردیف چهره های پژمرده گل های آهار در هاله سیاه، با اندوه و اعجاب ، با حسرت و اشتیاق نظاره گر عبور ما هستند . گل های در آستانه شکفتن اما پژمرده .....
در کنار تو راه می روم ، دلگرم به وجودت در کنارم در باغ ، و گاهی به تایید این دلگرمی بر می گردیم و به هم نگاه می کنیم و به طرف چشمه ابدیت می رویم که من عاشق ، سپیده دمی از درونش ظهور کردم ، به دنیا آمدم از نقش شبحی ، و زندگی ام بی یاد گذشته و بیم آینده ، در این نقطه و لحظه ، در کنار این چشمه آغاز شد (مثل زندگی فیلم ها که با نگاه ما به پرده آغاز می شود) ، و زندگی ام در قعر این چشمه ، در گوشه گم شده ای از این باغ جادو ، با نگاه تو ، با نگاه اعجاب و مغرور تو به تصویرم در سطح برکه آغاز شد و از این جا بود که جان گرفتم ....
نگاهت که بر سطح برکه افتاد من به دنیا آمدم . من که در پشت پرده نیستی ، تمام اعصار را منتظر تقارن این لحظه بودم که مرا از درون (نابودن) صدا بزنی ، ذره هایم ، رنگ و عطر گرفته از گل و باغ ، به هم پیوست و جوان و عاشق و زیبا ، به یمن نگاه تو، به تمنای رویاهای تو ، در هستی حراست شده ات در باغ جادو ، (هست) شدم ، از چشمه باغ برآمدم ، عاشق، و در نخستین لحظه بیداری ، و در نخستین لحظه پر کشیدن از سطح برکه ، نخستین احساسی که داشتم اعجاب عشق بود . با آگاهی عشق چشم باز کردم و عاشق بودم که (بودم) ...
دست مرا گرفتی ، دست نگاهت ، دست نگاهم را گرفت و من از تصویر گسترده بر سطح بر که بر آمدم . همچون روحی ، برازنده و بی مرگ ، با چشم های روشن پر اعجاب ، با چشم های آکنده از عشق ، که نگاهم در نخستین لحظه های بر آمدن از عالم نیستی برتو ، بر چشم های تو ، بر این برکه و باغ گل آرا گشوده بود . سرم آکنده ازعطر ، چشم هایم آکنده از نگاه ، آکنده از موج گیسو و خم ابرو و چشم اندازم آینه آن دو چشم غم آلوده شرمگین ، چشمان خنیاگر ، چشم های نا باور از این معجزه (خواستن) از جواب همه تمناها و سرگشتگی های عمر و انتظارهای خواب ها را در این لحظه و در این سیل بنیان کن (خواستن) گرفتن . چشم هایی چنین محجوب بر چشم اندازم گشوده شد . مثل قالیچه مخملی که در فصل دیگر، در این بازار ساحری ، در این بازی افسون رنگ و نور و معجزه ، بر آن بنشینم و پر بگیرم به سوی بهشت مبداءی که در عمری گوارا از آن بر خاسته بودم ، دست در دست ، در آسایش و آرامش (نابودن) و مسیر هستی را بر سنگفرش های روزمره به سوی فرسودگی و پیری طی نکردن ....
پرسیدی از کجا می آیی ؟ گفتم از انتهای زمان ، از تهِ تهِ هستی ، از وقتی که هستی در گیجی نا آگاهی اش در تلو تلوی تصادفی چرخش بی آمالش ، بی مقصد دانستن ، در برهوت بی پایان کائنات سرگردان بود . گفتم که از اعماق برکه بر خاسته ام ، جرعه ای از آتش فشان عظیم پیدایش کائنات که به سوی تو پر کشیدم ، به احضار دلت ، به آواز چشمانت ، روحی در فضا که در لحظه تقارن فرخنده ستاره ها ، بر سطح برکه گسترده شدم ، زنگاری پر طاووسی بر حبابی ، و تو آمدی در باغ ، برگ های رنگ های پاییز پیش پایت به بازیگوشی در باد، و تو آمدی با چشم هایت نیالوده ، چشم هایت کودک و خواهان ، و اولین نگاه تو مرا ، به برکت عشق بیدار کرد و زنده کرد و بر انگیخت با هیاهوی بیداری در چشمانم .
پرسیدی از کجا آمده ای ؟ تو در تمامی عمر من تا این لحظه در کجا بودی ؟ گفتم در پشت( نابودن ) منتظر صدای تو بودم . پرسیدی چقدر انتظار کشیدی ؟ گفتم همه عمر از آغاز زمان ....
زمان از کی آغاز شد ؟ این همه خلا و سکوت از کجا بر قرار بود تا اولین بانگ تولد تو زیر سقفش طنین انداز شود ، تا مرا صدا بزنی بی خبر از وجود من ، و انعکاس صدای تو زیر این سقف تهی مرا از اعماق زمان صدا بزند ، مرا از عمق سیاه (نابودن) فرا بخواند ، که من با تکه پاره های وجودم پرآکنده در غبار کیهانی ، که من با موهایم و چشمانم و جامه هایم گرد هم آییم و تصویری شویم گسترده بر سطح آب برکه ای در باغ ، که تو در سپیده دم روز طالع خوش ، پیش بیایی و دست به سویم دراز کنی و بگویی ..... آمدم .
م . حمیدی
1- دختره فیلم دوداس
2- از فیلم دزد بغداد
