تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها - بی تو

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کآن درد به صد هزار درمان ندهم

بی تو ، روی بال پروانه ها نقشی نمی کشم . بی تو ، موهای بنفشه ها را شانه نمی زنم . بی تو ، به آواز باران های که از دل دریا بر می گردند گوش نمی سپارم. بی تو آتشکده های باستانی را روشن نمی خواهم . بی تو ، نه سکه خورشید و نه آبنبات چوبی ستارگان را در دستان کودک آسمان نمی بینم . بی تو، نه لبخند غنچه ها زیباست و نه طراوت بهار . بی تو ، شراب شیرین زندگی از زهر هلاهل هم تلخ تر است . بی تو ...

حواسم را از خیابان ، از چراغ های مغازه ها که تازه روشن شده اند پس می گیرم. پیرزنی با قدم های آرام از کنارم می گذرد . بیشتر مغازه های این جا صنایع دستی و این جور چیزها می فروشند و در این ساعت اول غروب اغلب خلوت و بی مشتری هستند . کافه پیرمرد ارمنی چند قدم جلوتر است . با خودم می گویم حالا که دست تصادف گذرم را به این گوشه شهر انداخته ، بروم و به یاد گذشته ها دیداری تازه کنم . مهم نبود که مرا بشناسد یا نه ، همین که ببینم هنوز هست و مشکلی ندارد برایم کافیست . هوا ابری است و گرفته ، برف یا باران نمی دانم ، اما سر باریدن دارد . و به شکل عجیب و دردآوری شبیه همان گذشته های خوب است . هنگام ورود ، وقتی در را باز می کنم ، صدای زنگوله را می شنوم که برایم آشناست . کافه خلوت است و دو تا مشتری بیشتر ندارد . از پیرمرد ارمنی خبری نیست و مرد جوانی پشت پیشخوان نشسته و مجله ای در دست دارد . عکسی از پیرمرد روی دیوار است که با دیدنش همه چیز را می فهمم . تکه دیگری از خاطراتم گم شده و زیر خاک رفته است . تا جایی که یادم هست ، این کافه کوچک دری داشت که رو به یک حیاط کوچک باز می شد و یک میز آنجا بود که تابستان ها مشتری زیادی داشت . در رو به حیاط بسته بود . جاهای دیگر کافه اما ، خیلی تغییر کرده بود . از آن پوستر فیلم "شکوه علفزار" خبری نبود و به جایش یک تابلوی نقاشی گذاشته بودند که منظره ای از چندتا شاخه گل سرخ بود ، در یک گلدان بی آب .

دوباره نگاه می کنم ، پیرمرد سرجایش نشسته است ، با همان عینک و با همان نیم تنه سفید و تمیز و پوستر فیلم "شکوه علفزار " همچنان بر دیوار خود نمایی می کند . منتظرم . صدای زنگوله را می شنوم . در باز می شود و تو از راه می رسی . نزدیک می شوی و ... سلام و سلام ...  نوک بینی و گونه هایت از سرمای بیرون کمی سرخی به امانت گرفته اند ، می نشینی و چشم هایمان برق برق آب رودخانه ها را با هم مبادله می کنند . دست هایت را به علامت آشنایی ، به مدارا ، روی میز می گذاری که میان دست های من گم می شوند . سرد هستند و به آرامی از دست های من گرما می گیرند . پیرمرد از دور لبخند می زند و صدای موسیقی را قدری بلندتر می کند . فنجان های قهوه روی میز ظاهر می شوند و بخار رویشان فاصله میان من و تو را مه آلود می کند . دست های مان را رها می کنیم . جرعه ای از قهوه ات را می نوشی ، گرما وجودت را سرشار می کند و من صله ام را که لبخند توست می گیرم . علاقه ای به پایان سکوت ندارم . فقط می خواهم نگاهت کنم . می دانم که روزهای آخر است . می دانم خواب یا بیداری ، هر چه که هست تمام می شود . در فکرم که بعد از تو ، دور از تو ، به امید دیدار چه کسی این همه شب و روز سخت را تحمل کنم ؟ کدام لبخند تسکین دردهایم خواهد شد ؟ ابر چشمانم روی کدام دامن خواهد بارید ؟

-         ساکتی ؟

صدایت مثل نسیم ملایمی که شعله لرزان شمعی را خاموش کند ، فکرهای بد را پس زد . گفتم :

-         فقط می خواهم صدای تو باشد . منظره تو باشد پیش چشم هایم و لب هایت که به لبخندی نوازشگر آراسته است . می خواهم همه چیز خوب به خاطرم بماند ، روزهای کسل و بی حوصله تنهایی نزدیک است .

در رو به حیاط لحظه ای باز می شود و پیرمرد از آن عبور می کند . حالا هر دو به حیاط نگاه می کنیم که از میان در نیمه باز به خوبی پیداست . باران دیگر نمی بارد و مه تا بلندترین شاخه یک درخت خرمالو پایین آمده است . یک میز و دو صندلی در حیاط رها شده اند ، اما منظم ، اصلا همه چیز در مغازه این پیرمرد منظم است جز ضربان قلب عشق که خوب است و آدم یادش می افتد که دل هنوز هست و زیر آوار نرفته است . چراغ حیاط برای لحظه ای روشن و بعد خاموش می شود . پیر مرد بر می گردد و این بار در را پشت سرش می بندد . دوباره به هم نگاه می کنیم ، چشم هایت هنوز ابری – بارانی هستند . می گویی :

-         شاید روزگاری عاشقانی دیگر روی همان صندلی های مانده در باران نشسته اند ، حرف زده اند ، خواب دیده اند . صندلی ها هستن اما عاشقان ...

می گویم :

-         قشنگ نیست ؟ حتی این اشیای بی جان – صندلی ها – جایگاه دیگران نشدند و زیر باران نشسته اند در انتظار مرگ ...

-         چرا هیچ وقت بهار به درون این کافه نمی آید ؟ چرا همیشه باران است ؟ چرا هیچ وقت آفتاب به حیاط پشت این در نمی تابد ؟

-         آن آفتاب پس از باران را یادت هست ؟ و ساقه های نور که از میان شاخه و برگ درختان ، روی زمین و لا به لای برگ های خشک و باران و خورده ، سکه های نقره ای پخش می کردند ؟ و آن رنگین کمان که پلی بود برای عبور از خاطره ها ؟

صدای زنگوله در دوباره به یادم می آورد که تنها هستم . یک دختر وارد می شود که پسری هم همراهش است . گوشه ای می نشینند . پسر معلوم است که دوران سربازی را می گذراند ، چون موهای سرش خیلی کوتاه است . مرد جوان از پشت پیشخوان بلند می شود و به سمت در می رود . وارد حیاط می شود . در را باز می گذارد . هوای سرد به درون می آید . بوی خاک باران خورده و بوی قهوه توامان به مشام می رسد . آن دوتا صندلی دیگر در حیاط نیستند ، اما درخت خرمالو هست . پیرمرد دیگر نیست ، اما کافه هنوز هست . پوستر فیلم "شکوه علفزار" نیست ، اما گل های سرخ در گلدان بی آب هستند . عشق هست ، من هستم ، تو نیستی ... چگونه به این در هیچ کجا نبودنت عادت کنم ؟

مرد جوان بر می گردد . این بار در را پشت سرش می بندد . من هم بلند می شوم . از کافه بیرون می آیم . شب تازه از راه رسیده و من در سرگردانی شبانه ام بازهم همان سوال تکراری به ذهنم می رسد ، چگونه به این در هیچ کجا نبودنت عادت کنم ؟ کاش بودی و می دیدی که چطور به طرز مفلوک و گریه آوری،  زندگی هنوز هم بدون تو برایم ادامه دارد ... شب در شهر و من در شب جاری می شویم و کلمات در ذهنم شکل می گیرند ...

بی تو ، روی بال پروانه ها نقشی نمی کشم . بی تو ، موهای بنفشه ها را شانه نمی زنم . بی تو ، به آواز باران های که از دل دریا بر می گردند گوش نمی سپارم. بی تو آتشکده های باستانی را روشن نمی خواهم . بی تو ، نه سکه خورشید و نه آبنبات چوبی ستارگان را در دستان کودک آسمان نمی بینم . بی تو، نه لبخند غنچه ها زیباست و نه طراوت بهار . بی تو ، شراب شیرین زندگی از زهر هلاهل هم تلخ تر است . بی تو ...

م . حمیدی

عکس یوسپ سودک

 

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 13:27 |