از سر خیابان تا ایستگاه اتوبوس پیاده نزدیک به ده تا پانزده دقیقه راه بود . این چند دقیقه قدم زدن در زیر درختان چنار و اقاقیا ، درخت هایی که شاخه های شان از دو سوی خیابان به هم نزدیک شده و یک سقف سرسبز و زیبا برای خیابان درست کرده بودند . آدم را آماده می کرد ، تا با عطر و رنگی که از آن ها می گیرد ، برسد به بهشت رنگ و آهنگ و رویایی که در انتظارش بود .
همیشه دعا می کردم تا در ایستگاه کسی نباشد ، که در این ساعت روز اغلب کسی نبود ، می ایستادم و پس از انتظاری کوتاه اتوبوس نخودی رنگ خط 215 از راه می رسید ، مثل روزهای قبل چندتایی از صندلی هایش خالی بود، روی یکی از آن ها کنار پنجره می نشستم ، اتوبوس با یک جور آرامش خاصی مرا از محله قدیمی جدا می کرد و هرچه جلوتر می رفت ، شهر زیباتر و مردمان آراسته تر می شدند . اگر هوا ابری – بارانی بود که دیگر جشن کوچکم کامل می شد و در و دیوار خدا را زیباتر و مردمان را مهربان تر می دیدم . قرار دیداری نداشتم ، چه قراری ؟ با چه کسی ؟ بی یار، بی همسفر ، اما جوان و شاداب می رفتم به سوی میعادی که شاید سهم من بود از این زندگی و زنده بودن موقتی در میان این هستی سرگردان و بی هدف . اتوبوس به راه خود می رفت ، برگ ها بر زمین می باریدند ، پاییز بود و سرمای بیرون از لای پنجره که مخصوصا نیمه باز می گذاشتم ، هوای داخل اتوبوس را سرد می کرد . سفرم در خیابان عریض اصلی ادامه داشت و روبه شمال شهر می رفتم ، کم کم به چشم هایم جرات می دادم که نگاه کنند . ساختمان ها کمی نوسازتر و تمیزتر بودند . وسط خیابان را چمن کاشته بودند که اغلب کچل بود ، ولی باز تلاشی بود برای رنگی ، زندگی ای به وسط این شهر قهوه ای – خاکستری آوردن . کم کم سر بر می داشتم و این جا و آن جا ، تکه هایی از راه ، از دیوارها را که از قبل می شناختم و نشان کرده بودم ، بهش نگاه می کردم ، جلوتر که می رفتم ، به مغزم اجازه می دادم که درش آهنگ های قشنگ کم کم بیدار شود . کم کم ، ترسان و محجوب ، چون که بیرون عربده بود و بوق بود و دلهره در فضا بود ، دائم دلهره داشتم به هزار دلیل، و یک بغضی بیخ گلو ، همیشه خدا .
در سرم ولی ، به عنایت یک، دو، سه نشانه کوچک در سر راه که با من روی سابقه مهربان بود ، آواز بلند می شد ، تکه هایی از آهنگ های عاشقانه فیلم های همیشه همراه و هم دلم ، که با خودش ، زیر این آهنگ البته عکس های قشنگ از چهره های قشنگ این فیلم ها می آورد ، در کار عشق ، در کار نگاه و آه ، در کار بازی کردن خواب هایم ، این ها را نقش می کردم ، محو و ترسان ، بر شیشه زرد ، برمنظره خیابان ، و هی "ها" می کردم به شیشه که منظره بیرون کمتر نمود کند ، کمتر هجوم بیاورد به نی نی چشمم ، کمتر یاد آور شود این زندگی پشت دیوارها را . "ها" می کردم که ابر بشود چشم اندازم ، که اتوبوس در میان ابرها جاری شود .
گاهی این مسیر را پیاده می رفتم ، که آدم بی پناه تر بود ، آدم ترسیده تر بود، جمع شده تر در خودش و کمتر نگاه می کرد و باز برمی گشت به شیوه مرسوم کندن از در و دیوار و نگاه و ذهن را کرخت کردن برای ندیدن و چیزها را به مغز راه ندادن ، نگاه را به درون خویش ( که جای آبادی نبود ) برگرداندن و ذهن و چشم را برای کمتر صدمه دیدن در گذر از بین دیوارها کور کردن، کاری که به مرور سال ها دیگر درش استاد شده بودم .
کمتر از نیم ساعت در آن خلوتی خیابان راه بود تا میدان انتهای دیگر ، از یک جاهایی به بعد خیابان قدری تمیزتر و ساختمان ها نوسازتر می شدند ، سر بر می داشتم ، چشم بر می داشتم ، و نگاه می کردم ، نگاه می کردم که سخت بود . آدم عادت به نگاه را از دست می داد و آن جاهایی هم که به هر دلیلی لازم داشت که به چیزی در بیرون ، در زندگی اطراف توجه کند ، یک ، دو ، سه لحظه بعد حواسش باز از منظره کنده می شد و بر می گشت به داخل ذهنی که تلخ و آشفته بود . ولی سعی می کردم با تعمد نگاه کنم . در طول راه، روی سابقه جاهایی را نشان کرده بودم که ، جرعه زیبایی ، ته مانده زیبایی ترسانی ، گم شده در زمختی ها و زشتی ها را ، با چشمکی و برق لبخندی به رخ آدم می کشید . دری قدیمی ، پنجره ای که پشتش گلدانی بود،گاهی بچه ای بود ، گاهی گربه سیاه و سفیدی بود چشم به خیابان دوخته ، جرعه های کوچک نجات بخشی .
به میدان که نزدیک و نزدیک تر می شدم ، آهنگ های عاشقانه با قوت بیشتری در سرم می چرخیدند . تصویرهای عاشقانه آراسته بر شیشه نوچ اتوبوس قاطع تر می شدند . زمینه خیابان پس می رفت . سایه جادو بر سرم بود . در پیله لباس هایم ، پیله اتوبوس ابرها ، در این حباب صابونی که بر آن هزار هزار نقش های رنگین کمانی از چشم و لب و کوهسار و باغ و اتاق های فاخر وصلت های فرخنده در تحرک بود و بوی پریده اندکی از خوشبختی که انگار عاقبت می خواست از پشت تهاجم ترس و تلخی و زشتی ها ، به دل متزلزلم راه پیدا کند ، به قدر معجزه ای که بر سر این تکه از خیابان گسترده بود . تصویرهای قشنگی که از خواب – فیلم – کتاب ها ذره ذره جمع و دست چین کرده بودم بر غشای حباب کف صابون در تلالو بود و حالا ، مثل یک حصار آهنی نمی گذاشت که بو و دود و عربده های خیابان به من بتراود. عربده های خیابان و صدای ماشین هایی که هزار هزار ، همه دست بر بوق راه می رفتند ، به این غشای کف صابونی پولادین می خورد و فقط وز و وز مزاحمی بود در سرم . به حریم سرم راهش نمی دادم . اخبار و عکس های روز و شایعات و اندوه های شبانه روزی داخل چهار دیواری خانه و هول فردا و فردا و فرداهایی که به داخل تونل تاریک و خوفناک خدمت وظیفه مقدس اجباری و در به دری به خاطر شغل و نان می خزید . این ها البته مثل اژدهایی مدام در ته وجودم خفته بود و منتظر تلنگری که بیدارشود و خروش کند . این خوف و تلخی ها را البته مدام در ته ته ویران و پر تزلزل وجودم داشتم . بغض سنگینی بود که ، که حتی یک لحظه نمی شد فرو داد . تلخی و اندوهی که ته نی نی چشمم بود ، این خط اشک که ناپیدا بود ، مدام بر چهره ام . اما این پیله ام را با خودم داشتم و دارم ، همه جا و هر کجا که هجوم خونریز های تاریخ گذشته و معاصر، باران یک بند نکبت ها ، های های گریه زنان سیاه پوش خم شده بر سر گورها و صدای شرق شرق شلاق و جرثقیل اعدام در گذرگاه ها ، هر کجا که به عنایت خدا یک ، دو ، سه لحظه امان می داد ، هر زمان که نمی دانم چرا یک ، دو، سه لحظه این سیل بنیان کن تلخی ها بند می آمد . بساط خیمه کوچک جادویم را ، سفره حقیر اسباب دست فروشی ام را به پا می کردم ، می گستردم و بر آن می چیدم یک، دو، سه تیله رنگی ، یکی ، دو ، سه تا تصویر کهنه رنگی ، یک ، دو ، سه گلدان شمعدانی را که با آفتابه پلاستیکی آب داده بودم .
سینما های جوانی ام پر می زد و می آمد و بر نی نی چشمم ، بر غشای پیله ام، می نشست . یادهای خوش کبوترانه از ته ته یک ، دو ، سه دیدار از روستایی در بچگی ، همراه با رنگ پرده سینما های جوانی ام ، بر چشم اندازم جاری می شد . زیرش آهنگ های عاشقانه می نواختند . اتوبوس به میدان می رسید . و دور میدان می چرخید . در میدان چشم ها را بازتر می کردم ، در میدان قوی تر و غنی تر از هر لحظه دیگری در تمامی شبانه روزم ، نگاه می کردم ، خیره می شدم اصلا . در میدان اتوبوس نیم چرخی می زد . شیشه را از مه پاک می کردم . نگاه را سُرمی دادم رو به خیابان شمالی میدان ، یک ، دو ، سه تا عکس چند ثانیه ای از سر تا سر میدان ، از دور میدان و از ضلع شمالی اش می گرفتم ، همراه با آهنگ های قشنگ. نگاه را جاری می کردم در طول خیابان شمالی ، در ضلع غربی خیابان ، به دقت نگاه می کردم . سرم با حرکت اتوبوس می چرخید . نگاهم بر ضلع غربی خیابان دوخته شده ، ولی نبودی . در هیچ کجا اثری از تو و رنگ لباس آبی ات که گاهی به تن می کردی نبود .
گاهی بی طاقت می شدم و پیاده می شدم . پیاده می شدم که به خودم بگویم این همه راه را بیهوده نیامده ام ، که این زشتی ها را بی خود و بی جهت در طول این راه تحمل نکرده ام ، که مزد این انتظار مرتعش ، یک پیاده روی خالی نبوده است . پیاده روی خالی خیلی بی رحم بود برای جواب آن همه انتظار از روز پیش و شب پیش و صبح بی امید و آن همه راه بی لبخند . پیاده می شدم و در هیچ کجا از تو اثری نبود . اگر خبری بود ، در دل و سر من بود که هیاهو می کرد . که آواز عاشقانه – شبانه می خواند .
جستجو هایم پس از گذشت آن همه سال های خاکستری بی نتیجه و عبث باقی مانده بودند . ساختمان های تازه ساز حالا کلنگی ؛ و خط شماره 215 مثل خیلی چیزهای دیگر ، زیر آوار خاطرات دفن شده بود و تنها یادگار آن دوران سپری شده ، تنهایی و سرگردانی من بود و جواب سوال هایم را در هیچ نگاهی پیدا نمی کردم . همه حرف ها و نگاه ها را پس زده بودم ، اما …….. می دانستم که جستجو هایم بالاخره ثمرخواهد داد . هرچند که دیر شده بود……….
عاقبت در روزی که باران دست عنایت و تفویض خود را بر سر شهر کشیده بود ، نگاه تو به سرگردانی هایم پایان داد . دیگر مهم نبود که دیر است یا زود، اهمیتی نداشت که دست سرنوشت این بار چه قصه ای برایم نوشته است . دیگر نه چیزی می دیدم و نه چیزی می شنیدم ، اما یک چیز را می دانستم ، اینکه تورا دوست دارم........ و نگاه تو نقطه پایان جستجوهایم است .
و دیگر هر چه که بود حسرت بود ، حرف ها ، دیدارهای کوتاه چند لحظه ای و گاه گاهی چند خط نوشته ناقابلی که هرگز حق مطلب را ادا نمی کرد . هر چند که حرف دل بود . بعد دیدم که ای دل غافل ! به همه این ها عادت کرده ام ، دیدم که در روز چند بار باید صدایت را بشنوم تا باور کنم که خواب نیستم . که این رویاها در بیداری من جریان دارد . واین آشنایی ، همه جا ، همیشه ، عید من ، جشن تولد من بود ، هدیه بازگشتم به زندگی را از خدا گرفته بودم و به دیدار تو می آمدم ........
با خودم می گفتم ، گوش به حرف من نده ، مگر تو این دیدار را نمی خواستی، نمی خواستی دور از چشم و گوش های مزاحم و یا به قول خودت ، ساواک و سگ و پاسبان اورا ببینی؟ مگر لبخند لازم نداری ؟ برو، برو ، و در آن نور آبی چهره بشوی . مثل دوتا کف دست از آب چشمه روستا . می گفتم چه باید بگیرم ؟ چه هدیه ای برای این روز ، این غروب ، این شب مناسب است که اصلا ببرم برایش ؟ بروم گُل بگیرم ، یک گُلفروشی خوبی این نزدیکی سراغ دارم ، بروم یک بغل گُل بگیرم ، گُل مینا ، گُل یاس ، گُل مریم، این جا همه جور گُل دارند ، ولی مینا ندارند، اشکالی ندارد ، مینا نشد ، مریم بگیرم ، مهتاب بگیرم ، شیرینی بگیرم ، نُقل بگیرم ، گلاب ، بهار ، ریحان ، انار بگیرم ، همه چیز های قشنگ را یک بغل هدیه بگیرم و همین طوری دو دستی توی بغل گرفته ، سرم منگ از عطر گُل های یاس بنفش در گذرگاه های جوانی ام، چشم هایم تب دار ، بروم و چشم بگردانم و وقتی دیدمش بروم جلو و بگویم ببخشید ، گُل آورده ام ، سنبل آورده ام ، و تو با لبخندی ببخشی و اجازه بدهی و من یک بغل گل را نثار قدومت کنم و به سبک مامورهای قدیم در پیشگاه بزرگان ، عقب عقب از در تالار خارج شوم ، یک همهچه وضعی.
....... ناگهان وسط راه پایم می ماند ، می گفتم ، چه طور است که به جای گُل اصلا شیرینی بگیرم ، شیرینی بخرم و بروم به شیرینی خوران ، به بله برون ، برای اجرای این رسم های قشنگ قدیمی که معنی دقیق اش را هنوز هم نمی دانم ، بگردم ببینم توی این شهر کجا تور سر عروس می فروشند ، کجا نُقل می فروشند ......... تا در این لحظه نادری که من وجودم را بخشیده و فراموش کرده ام ، در این طلیعه پریده رنگ بیداری جوانی هایم ، دردهایم را فراموش کنم و باز به خودم بگویم ، برو به زیر این آسمان سرپناه آن سقف نورانی ، برو به یاد باباطاهر سوخته که گفت ، چو روز آید بگردم گرد کویش ... برو به طواف قدم هایش ، که وقتی رسیدی ، جوان و برازنده و بالنده باشی برو. .....
ساعتی بعد کنار تو بودم ، مثل رویاهایم روی یک نیمکت سنگی ، ماه در آسمان نبود . اما آسمان با روشنی صدفی یک دست و زیبایی بالای سرمان گسترده بود . هوا کمی سرد ، اما آزار دهنده (لااقل برای من ) نبود. همه حرف های انبار شده در طول سال ها را فراموش کردم و فقط می خواستم نگاهت کنم ، که دیگر خواب نبود ، هر چه بود حقیقت زیبایی بود در دنیای تلخ واقعی من .
هاله ای با رنگ آبی اطراف چشمانت را مثل یک تابلوی نقاشی که قاب زیبایی داشته باشد احاطه کرده بود . و پوست صورتت در آن لحظه رنگ مهتاب گرفته بود . ساکت بودم ، که حرف اگر می زدم ، بغض همه این سال ها سر باز می کرد ، لو می رفتم ، دیگر آقا نبودم و تسلطم بر خودم و اطراف از بین می رفت . یک جور حیای پنهان ( مشکل ازلی و ابدی من ) آزارم می داد . می ترسیدم حرف بزنم ، می ترسیدم پلک بزنم و ناگهان این زیباترین منظره عمرم محو شود ، و بازهم ببینم که همه چیز خواب و رویاست ، که بازهم ..... پس حرفی نزدم ، ساکت ماندم و فقط نگاهت کردم ، گاهی یکی ، دو تا سرنخ از این سوال های بی خودی راجع به کارو آینده به تو می دادم که تنها تو حرف بزنی ، که تنها صدای تو باشد در میان این دارو درخت . پس خاموش ماندم و کلام را به فواره ها واگذاشتم . و عاقبت هم قلب در گلو با صدایی که سعی بیهوده داشتم تا بغض و تلخی آن را پنهان کنم گفتم :
- دوستت دارم و هیچگاه کسی را به این اندازه دوست نداشته ام ....
بعد راه افتادیم ، در خلوتی و سکوت ، چنان خلوت که انگار شهر را برای ما خالی گذاشته باشند ، زیر آسمان بی مهتاب ، با فاصله ای آن قدر نزدیک که می ترسیدم صدای قلبم را بشنوی و بازهم لو بروم . بید مجنونی تنها را زیر نور کم رنگ چراغ نشانت دادم و تو فقط لبخند زدی . لحظاتی بعد ، تو ، گُل های مریم و چشم هایت را با هاله آبی اطرافش به خدا سپردم . سرگردان خیابان و کوچه ها بی هدف راه می رفتم . شبم چراغان بود . جوان و شاداب با قدم های محکم در دل شب می رفتم و به یاد دیدارت زنده بودم ...... به فکر فردا نبودم ، که فردایم تو بودی و می گفتم ، خدا کند خواب نباشد ( هنوز بیداریم را باور نکرده بودم ) ، خدا نکند دوباره چشم هایم را اشک آلود باز کنم و ببینم که همه این اتفاق های قشنگ باز هم در خواب افتاده است . اما ....... نه خواب نبود ، بیداری هم نبود . اما هر چه که بود خوب بود ، کوتاه....... اما خوب ، پس به راه خسته و بی پایانم ادامه دادم ، چراغ ها دور و دور تر می شدند . از پس پرده اشک فقط روشنایی محوی از آن ها را می دیدم . پس ایستادم ، چراغ کم نوری بالای سرم ، بید مجنونی تنها .
م. حمیدی

