تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها - آدم برفی

نگاهم را به پوستر یک فیلم که روی دیوار روبرویم آویزان کرده اند ، می اندازم . اما اصلا چیزی نمی بینم . حواسم پیش اوست ، پیش زن جوانی که سه ، چهار متر دورتر از من ، در سمت چپ و نزدیک در ورودی سالن نشسته است . به نظرم آشناست ، اما هرچه فکر می کنم به یاد نمی آورم که قبلا او را کجا دیده ام . این بار اولی است که او را اینجا و در سالن انتظار این سینما می بینم . تنهاست ، اما نمی دانم که تنهایی اش تا چه مدت طول خواهد کشید . انگار منتظر کسی نیست ، چون اصلا به در نگاه نمی کند . برای دیدن من باید سرش را کمی به سمت راست برگرداند ، برای همین خیالم راحت است ، فقط ترس این را دارم که ناگهان برگردد و نگاهش ، نگاهم را غافلگیر کند . خدا را شکر ، سینما در این ساعت روز مشتری زیادی ندارد و آن هایی هم که هستند ، مشغول صحبتند و کاری به من ندارند و طبق معمول اصلا حضورم را حس نمی کنند .

دو باره نگاهش می کنم ، گونه های برجسته اش کمی از لامپ های درخشان سالن نور گرفته است  . روسریش قدری عقب رفته و رنگ موهایش را می بینم که سیاه است . فکر می کنم بهتر است تا کاری نکنم که متوجه من بشود ، پس مثل همه آدم هایی که در این جور مواقع نمی دانند باید چکار کنند ، به ساعتم نگاه می کنم . بیست دقیقه ای تا شروع فیلم مانده است . یک دختر و پسر جوان وارد می شوند و یکراست به سمت بوفه سینما می روند . به شکلی ناگهانی نگاهم را متوجه زن جوان می کنم ، نگاهش را می دزدد و او هم با یک جور استیصال به ساعتش نگاه می کند . بیرون برف شروع شده و روبروی سینما از بساط لبو فروش بخار چون پرده ای مه آلود بلند است و برف ها همین که به مه می رسند آب می شوند .

در سالن راه می افتم و عکس فیلم هایی که قرار است بعدا در این سینما نشان داده شوند را تماشا می کنم . به یک قدمی زن جوان می رسم ، صندلی کناری اش خالی ست . اول ملاحظه دارم که بنشینم اما بعد به خودم می گویم : گور پدر همه ملاحظه ها ، چون با دیدن او از این فاصله هوای کوچه راه های خاطره به دلم می افتد . پس به صندلی اشاره می کنم و می گویم :

-         ببخشید ، جای کسی نیست ؟

به سمت من بر می گردد ، برای دیدنم باید قدری سرش را بالاتر بگیرد و همین فرصت برای من کافیست تا رنگ چشم هایش را ببینم و آن ها را از زمانه ای دور به خاطر بیاورم ، می گوید :

-         خواهش می کنم ، نه ...

کنار او ، روی همان صندلی خالی که جای هیچکس نیست می نشینم . مواظب خودم هستم تا دوباره به ساعتم نگاه نکنم . حالا روبرویم به جای پوستر ، شیشه های قدی سینما هستند و برفی که بیرون کم کم همه جا را سفید پوش می کند. فکر می کنم ، چقدر شهر قشنگ می شود وقتی که برف روی همه سیاهی ها و کثیفی ها را می پوشاند .

دوباره نگاهش می کنم ، حتما اشتباه گرفته ام ، این آشنایی انگار یک جورهایی از میان رویاها و خاطره های من بیرون آمده است و واقعیت عینی ندارد . مانتویش به رنگ سبز تیره است ، شال ، بارانی چرمی و کیفش هم روی صندلی سمت راستی اش که آن هم خالی است گذاشته و مثل چند لحظه قبل من به خیابان و برف نگاه می کند . بعد به شکلی ناگهانی از جایش بلند می شود ، بارانی چرمی تیره اش را می پوشد ، روسری اش را مرتب می کند ، کیفش را بر می دارد ، اما شال همچنان روی صندلی می ماند .

از سینما خارج می شود . مثل خوابگردها از روی صندلی بلند می شوم ، شال را برمی دارم و به دنبالش راه می افتم ، با خودم می گویم ، خدا کند خیلی دور نشده باشد . به بهانه روشن کردن یک سیگار از سینما بیرون می آیم . و نمی دانم چرا فکر می کنم که کنترلچی سینما آنقدر ابله است که شال زنانه را در دست من نمی بیند ! خیابان به برکت برف و سرما خلوت است ، اما هنوز تا غروب وقت زیادی باقی ست . از دور یک لحظه او را می بینم که راهش را به یک خیابان فرعی می اندازد و از مقابل چشم های من ناپدید می شود . می خواهم تندتر راه بروم اما زمین لیز است و نمی توانم ، ولی سرعت قدم هایم آنقدر هست که وقتی به آن خیابان فرعی قدیمی می رسم ، او را ببینم که فقط ده ، دوازده قدم با من فاصله دارد. تمام درختان کهنسال آن خیابان فرعی از برف سفید شده اند . زن جوان به آرامی از کنار پیاده رو راه می رود و سعی می کند پاهایش را جایی بگذارد که برف کمتری نشسته و عبور از آن قسمت ها راحت تر است . حالا می فهمم که چرا به این زودی به نزدیکی او رسیده ام ، به شش ، پنج ، چهار قدمی اش که می رسم صدایش می کنم :

-         خانم ... ببخشید ...

می ایستد و سر بر می گرداند ، این ایستادن و سر برگرداندن و این طور ابروها را به هم نزدیک کردن ، مثل یک اخم شیرین ... با خودم می گویم ، یعنی ممکن است خودش باشد ؟ زبانم بند آمده است ، اما خدا را شکر ، شال را در دستم می بیند . دو قدم جلوتر می آید و حالا می توانم ، اگر دستش را جلو بیاورد شال را به او بدهم . می گوید :

-         باعث زحمت شدم ، ممنون

شال را به او می دهم ، می خواهم برگردم ، حالا دیگر فیلم باید شروع شده باشد ، پس می گویم :

-         خواهش می کنم

بر می گردم ، اما با شنیدن صدایش پایم از رفتن باز می ماند :

-         آقا ... ببخشید

می ایستم و سر بر می گردانم ، می گوید :

-         می خواهم به خیابان ... بروم این مسیر که اشتباه نیست ؟

آن خیابان را می شناسم و می دانم که باید این خیابان فرعی قدیمی را تا انتها برود و بعد از سمت راست دوباره شروع کند به رفتن تا به مقصد برسد . به خیابانی که بیشتر مغازه هایش گل و عروسک و کارت تبریک و این جور چیزها می فروشند . همه این ها را به او می گویم و اضافه می کنم :

-         پیاده ، زیر این برف !

لبخندی به سپاس ، به مهر ، بر لب هایش می نشیند و می گوید :

-         ممنونم ، راه رفتن در برف را دوست دارم  ...

چقدر این صدا و این گفتار آشنا هستند ، این جمله ها را از کدامین دهلیزهای گمشده تو در توی خاطره هایم می شنیدم ؟ گفتم :

-         می توانم تا آن خیابان همسفر شما باشم در این راه رفتن روی برف ؟ اگر مزاحم نیستم 

لحظه ای ساکت ماند ، حالا کاملا روبروی هم ایستاده ایم ، بدون چتر و دانه های برف رقصان و لرزان میان ما دیوار محوی کشیده اند . با چشم هایم می گویم، چرا ساکتی خانم ؟  مگر تمام این بازی برای این نبود که مرا تا اینجا بکشانی ؟ چطور کیف را دیدی و برداشتی ، اما شال را که روی کیف بود ندیدی ؟ حتی آن خرامیدن آرام شما هم روی برف به خاطر ترس از زمین خوردن نبود ! ... صدایش عاقبت سکوت را می شکند :

-         نه اصلا ... پس حرکت کنیم تا آدم برفی نشدیم !

تا آدم برفی نشدیم ... خدایا چقدر این کلمات آشنا هستند . می دانم که چیزی حدود نیم ساعت ، شاید هم کمی بیشتر تا رسیدن به آن خیابان با او همسفر خواهم بود . پس راه می افتیم و من هم موقتا فیلم و سینما را فراموش می کنم. در آن خیابان فرعی مغازه های زیادی نیست ، بجز یکی ، دوتا سوپرمارکت و آژانس کرایه اتوموبیل که در این جور مواقع هیچوقت ماشین ندارند ، مغازه دیگری نمی بینم . هنوز دو ، سه ساعتی تا غروب مانده ، اما چراغ های بعضی از خانه ها روشن هستند و عطر گل های مریم همه فضا را در این هوای برفی پر کرده است ، عطری که در آن لحظات خیلی دلم می خواست بدانم که از کجا آمده است . اتوموبیلی با سر و صدا می گذرد می گویم :

-         کاش نرفته بودی

هیچ تعجبی نمی کند ، فقط بر می گردد ، با لبخندی محو نگاهم می کند ، لبخندی که بیشتر در چشم هایش است تا در لب هایش . می گوید :

-         من جایی نرفتم ، رفتم ؟

توده ای برف ، از شاخه یک درخت روی شانه ام می ریزد . می گویم :

-         نه نرفتی ، اگر رفته بودی ، حالا اینجا نبودی ، در کنار من ، به بهانه سینما ، برف و این شال که از الیاف چرمی بافته شده ... حالا یادم افتاد ... قبلا هم چند بار نشانی آن خیابان و مغازه های عروسک فروشی را از من پرسیده بودی .

دست هایم در جیبم است ، او هم دست چپش را از جیب بارانی اش بیرون می آورد و در جیب راست پالتوی من و روی دست من می گذارد ، به عادت همیشه ... بعد می گوید :

-         چقدر دل تنگ بودم

می گویم :

-         نه به اندازه من ...

-         روزهایم به سختی می گذرد ، دلتنگ گذشته ها هستم ، دلتنگ "هستی" ام که از دستم رفت

-         قدر آن روزها را نداستیم

-         به گل ها آب ندادیم ، گل های عشق خشک شدند

-         برف هنوز هم مثل همان وقت ها قشنگ است

-         از دره و کلبه مان چه خبر ؟

-         هنوز هستند ، غزال مان برای دیدارت بی تابی می کند

-         آتش کلبه هنوز روشن است ؟

-         و روشن خواهد ماند

-         تا کی ؟

-         تا زمانی که آتش زندگی ام خاموش شود

-         حتی آن بهار تلخ هم نتوانست آتش زندگی ات را خاموش کند

-         بهار ، بهار ، ... نه دیگر سال خوش و پر برکتی برای ما نخواهد بود ، فقط خوشه را از درخت انگور جدا می کنیم

-         بوی عطر نارنج تا وسط اتاق ها خواهد رسید ، گفتگوی ما با همسایه از پنجره، در روزی است که باد پنجره ها را خواهد بست و ما خواهیم گفت ، اکنون دیگر دیر است ، بهتر است شام را تنها بخوریم ، ما دیگر در انتظار کسی نیستیم

-         انتظار مرا به گذرگاه های کسل پیری کشانده است

-         همراهت هستم

-         نیستی ، نیستی ...

ساکت می شوم ، دانه های درشت برف مثل پروانه های سفید و سبکبال همچنان می بارند و هوا سردتر شده است . خیابان خالی ست . چند قدمی را به سکوت راه می رویم . از کنار خانه ای می گذریم که برف روی پیچک های دیوار بلندش را پوشانده است . نگاهی به هم می کنیم که یعنی ، یادت هست ؟ صدای موسیقی ملایمی از خانه به بیرون می تراود . آشناست :

هر عشقی می میرد

خاموشی می گیرد

عشق تو نمی میرد

باور کن بعد از تو

دیگری در قلبم

جایت را نمی گیرد

..........................

-         آقا ... آقا

رو به صدا بر می گردم ، کنترلچی سینماست . می گوید :

-         ببخشید آقا ، فیلم پنج دقیقه است که شروع شده ، شما داخل سالن نمی شوید ؟

تشکر می کنم و از جا بلند می شوم ، بیرون همچنان برف می بارد . وارد سالن نمایش می شوم ، هنوز نیمی از چراغ ها روشن است . صندلی ام را پیدا می کنم و می نشینم . یک ردیف جلوتر از من در سمت راستم نشسته است . در سالن نیمه تاریک سرش را به سمت من می گرداند ، انعکاس نور کم چراغ ها را در چشمانش می بینم . آشناست . قبلا او را کجا دیده ام ؟

م.حمیدی

 

 

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 16:41 |