تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها - زیر باران ...

این بار دوم است که دیر می رسم ، خدارا شکر ، کسی منتظرم نیست و این دیر رسیدنم به قانون کائنات بر نمی خورد . بیرون باران بی امان می بارد ، گاهی تند با قطره های ریز و زمانی هم آرام . ابرها خیلی زودتر از غروب ، آسمان را تاریک کرده اند . چتر ندارم و از سر اجبار به این کافه پرت و خلوت پناه آورده ام . دفعه پیش که به اینجا آمدم ، کنار پنجره نشسته بودی ، فنجان قهوه ات تا نیمه پایین رفته بود و به حیاط کوچک پشت کافه و درخت های باران خورده اش نگاه می کردی ، این بار اما ، مهم نیست که دیر رسیدم . صندلی ات خالی ست و روبرویش می نشینم . باران از روی برگ هایی که هنوز با سماجت از افتادن خوداری می کنند ، بر شاخه های لخت درختان می چکد و قطره ها منظره را کمی تار کرده اند ، اما انگار چیزی از هوای بلافصل تو در این فضا جریان دارد که مرا این طور با اعجاب و تحسین وادار می کند تا چشم از پنجره برندارم .

برای لحظه ای صدایت را شنیدم :

-         دیر کردی

چشم هایت را مثل همیشه قشنگ ، شرمگین ، بازیگوش و تلخ مانند پرده ای سنگین و مواج از مه و خیال روی چشم های خسته و تار من نگهداشتی . بیرون باران است و صدای موسیقی روح نوازش ، بر شیشه و شاخه های عریان .

یک رشته از موهایت ، از زیر روسری فرار کرده و فاصله میان دو ابرویت را پر کرده است ، دستم را جلو می برم و نرم و آرام ، مثل نوازش بال یک پروانه ، آن را به عقب می رانم . مرد جوان یک فنجان قهوه را روی میز می گذارد و با حیرت به دست من که رو به هوا خالی مانده نگاه می کند . می خواهم تا مرا به باران ببخشی ، پس به پنجره اشاره می کنم و بوته های بی برگ درختان که شسته می شوند در مطلع تغزل باران .

فنجان قهوه را همان طور روی میز میان دست هایت می گیری . اثر گرمایش را در چشمانت می بینم ، دستم را جلو می آورم و روی دست هایت می گذارم ، گرما مثل خون در رگ هایم جاری می شود ، باران مرا به ضیافت عشق می خواند ، و مهر تو را در دل دارم که نشسته ام . صدای تو باز هم از میان آوای دل انگیز آهنگ ملایمی که در کافه طنین انداز شده به گوشم می رسد ...  انگار ادامه همان غروب است ... همان غروب و آن چراغ های روشن و درختان تزیین شده ... 

صدایت دور و دور تر می شود ، تنها صدای موسیقی ست که فضای داخل کافه را به بیرون و باران پیوند می زند . آهنگ آشنایی است ، قبلا آن را در سالن انتظار یک سینمای دوران جوانی ام شنیده ام . یک ملودی عاشقانه که انگار هر چه زمان می گذرد ، کهنه نمی شود و همیشه تازه است ، "mon amour" ، می گویم :

-         رفتنت یادم نیست ، اواخر همان زمستان بود یا سال بعدش که زندگی ام را به خواب و چشم هایم را به آب دادی ؟

سرت را به سمت پنجره بر می گردانی ، انعکاس قطره های باران و نور چراغ ، چشمانت را لحظه ای روشن می کند . انعکاسی که واقعی می شود و بر گونه ات می چکد . می گویی :

-         کاش می توانستم پرنده عشق را از قفس سینه ام آزاد کنم ، قبل از این که بمیرد ، پس چرا زمان کار خودش را نمی کند ؟

گفتم :

-         نازنین ، عشق اگر عشق باشد ، زمان حرف بیهوده ایست .

خیالت ناگهان محو می شود ، قاب پنجره خالی می ماند و باران هنوز ادامه دارد .

و رفتی ... ، اما این به کلی نبودنت در هیچ کجا خیلی سنگین است ، تلخ است ، اینکه آدم حالا دیگر بی روح و بی آسمان ، زیر آسمان دور خودش بچرخد ، آدم روی پل بایستد ، به گذر آب نگاه کند و بداند که تو در هیچ کجا نیستی ، من در هیچ کجا نیستم ، قرار دیداری ندارم ، منتظر چیزی نیستم ، شوق نگاهی را ندارم ، چه در باران و چه در آفتاب ، با رفتن تو چیزی که مرا به ریشه علف ها ، به انتظار آفتاب و باران می پیوست مرد و تمام شد . احتمال ها تمام شد . احتمال دیدارت در گذرگاهی گل آلود بارانی ، احتمال خرامیدنت بر برف ، بر برگ ، احتمال بوی تو ، عطر تو ، گذر از حریم عطر تو ، از زیر آستانه نگاه تو در باران تمام شد .

بلند می شوم و آخرین نگاه را از پنجره مه گرفته و خیس به حیاط کافه می اندازم ، تا از درختان خیس خداحافظی کنم و خیال تو را به به خدا بسپارم . گلدانی تنها را کنار تنه باران خورده یک درخت می بینم . ریزش تند باران شیشه را مات می کند و منظره مثل پایان فیلمی در سینما از مقابل چشمانم ناپدید می شود . از کنار میزها با فاصله ای امن عبور می کنم و به خیابان می رسم که به شکل هراس آوری خلوت است و از آدم ها ، ماشین های مانده دراه ، همهمه و آزارهای شان خالی شده و جز صدای باران ، صدایی نیست . اسفالت خیس ، نور چراغ ها را منعکس می کند ، اتوموبیلی می گذرد و آب و نور را به اطراف می پاشد . سرم را رو به آسمان می گیرم ، باران پیشانی ام را تا زیر چانه ام مسح می کشد و گونه هایم خیس می شوند که دیگر از باران نیست . در پیاده رو راه می روم ، از مقابل مغازه ها که نور چراغ هایشان قدری به بیرون تراویده و کاج های تزیین شده پشت ویترین ها می گذرم . چراغ های قرمز ، آبی ، زرد و سبز روی برگ های سوزنی و مصنوعی کاج ها روشن و خاموش می شوند . همه این رویت ها یاد تو را دوباره در دلم زنده می کنند . همان خیابان ، همان مغازه ها ، همان شب ، همان باران ... فقط تو نیستی ، نیستی و این نبودن ، خیلی دردناک است . نیستی و تا نباشی گلدان های شمعدانی ، دیگر گل نخواهند داد . من تنها خواهم ماند و نبودنت مثل مرگی جان دار در من رشد خواهد کرد و مرا در حال زندگی خواهد پوساند .

دختر و پسر جوانی از کنارم می گذرند ، هر دو زیر یک چتر ، هیچ چیز را جز خودشان نمی بینند ، نه باران ، نه شب ، نه مغازه ها و نه مرا که مثل هراسه ای سرگردان ، مثل شبحی بی زمان و مکان در آن خیابان تحقق پیدا کرده ام و جواب نگاه جستجوگرم در هیچ نگاهی نیست . صدای موسیقی همچنان در ذهنم زنده است "mon amour" ...

مرد و زنی جلوی ویترین مغازه ای که کارش فروش وسایل اتاق خواب کودکان است ، ایستاده اند و دختر کوچکی در کنارشان . زن دست دخترک را در دست گرفته و در حالی که چیزی را از پشت ویترین به مرد نشان می دهد با او در حال گفتگوست . هر دو چتر دارند و دخترک هم کلاه لباسش را روی سرش کشیده است . همین جا بود ، همین جا بود که آن تختخواب کوچک را برای دخترکی که در رویاهای مان زندگی می کرد انتخاب کردیم ، همراه بالش هایی که شبیه بال فرشتگان بود و یک رو تختی به شکل پروانه ای با بال های رنگین که رویش سنگ دوزی کرده بودند . یک آباژور توری سفید هم بود با منگوله های آلبالویی که روی یک پاتختی فانتزی گذاشته بودند و کنار آباژور ، یک بچه گربه عروسکی . در فاصله چند قدمی آنها می ایستم ، نیم نگاهی به ویترین می اندازم ، هیچ کدام از آن خاطره ها سر جایشان نیستند . دخترک به سمت من بر می گردد و نگاهش روی من ثابت می ماند . حتما از خودش می پرسد ، این شبح تنها اینجا چه می کند ؟ بی چتر و بی کلاه ؟ بی سرپناه ؟ ... از کنارشان می گذرم .

خودم را در آغوش شب رها می کنم . در راه بازگشت ، لحظه ای در همان حال که در تشک عقب یک اتوموبیل نشسته ام ، چشمانم را می بندم . تو و من ... هر دو چشم به پنجره داریم . باران می بارد ، قطره ها بر شیشه می دوند ، شیشه مات می شود ، گلدان شمعدانی کنار تنه خیس درخت ، زیر باران تنها مانده است . تنها مانده ام ... زیر باران .

م حمیدی

عکس : یوسپ سودک

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 0:2 |