تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها - خداحافظ

تا به حال شاید یک جور بازی بود ، یک بازی عاشقانه ، اما حالا دیگر بازی نیست ، عاقبت همه چیز به آخر رسید و تو را چون پری سبک به دست باد سپردم تا از سر دیوار بلند جدایی بگذری و بالا و بالاتر بروی تا جایی که با آسمان یکی شوی و چشم هایم جز آسمان نبینند . هنوز دوستت دارم ، هنوز دلم مثل همان اول ها ، حتی به شکل داغ تر و عمیق تری از آن اول ها برایت تنگ می شود ، اما چاره ای ندارم ، باید که هوای دوست داشتن تو را با دست های عاجز پس بزنم و ردای تنهایی را بر دوش بیندازم . در سرمای جدایی به تو فکر می کنم ، در سرمای جدایی دست هایم را روی بازوانم می گذارم . به درختی که برگ هایش را خزان فرش زیر پایش کرده تکیه می دهم و به آسمان نگاه می کنم . در سرم آوازهای عاشقی بیدار می شوند . به پروانه ها با عشق ، با مهربانی ، با تلخی نگاه می کنم و جواب نگاهم در هیچ کجا نیست . یادت در دلم آتش می افروزد ، عشق یا خشم ... نمی دانم .

شب از راه می رسد . پروانه ها می روند ، تنها تر می شوم ، هوا سرد است ، ماه از میان ابرها ی سیاه و سنگین چهره نشان می دهد ، آدم ها و ماشین ها از ترس باران سیاه خیابان را خالی می کنند . به زیر طاقی خانه ای می روم که از بیرون ، شمشادها و پیچک هایش پیداست . رعد و برق و باران ، جوی ها ناگهان پر از آب می شوند ، بالا می آیند و پر سر و صدا به راه خود می روند . خیابان خیس می شود . به یاد آن سراشیبی و آن راه باریک گل آلود می افتم ، که در آن عصر جمعه پاییزی برای اولین بار دست های ما را با هم آشنا کرد . همان جایی که گفتم ، کاش این درخت ها زبان داشتند ! یادت هست ؟

کاش می توانستم تا نام تو را در دفتر شعرهایم خط نزنم ، تا بازهم مثل دیروز و روزهای قبل ، چشمم به نام تو بیفتد و صدای پرنده ها و عطر گل ها را حس کنم. مینای باغچه کوچک قلبم بودی ، پروانه رنگین بال فضای تنهایی ام بودی ، و من دست در دست یاد تو هر شب به سرزمین رویا می رفتم و هر صبح از نو متولد می شدم . روزگارم مثل قاصدکی در دست باد ، میان کوچه راه های خاطره در پرواز بود . از راه رسیدی ، چشم گل ها که به تو افتاد ، شکفته شدند . چشم ابرها که به تو افتاد ، باران شدند . چشم صحرا که به تو افتاد ، دریا شد . چشم پروانه ها که به تو افتاد ، زیبا شدند . چشم زمستان که به تو افتاد ، بهار شد . چشم من که به تو افتاد ، عاشق شدم ...

سنگ نوشته ها را خواندیم و گذشتیم ، در روزی که آفتاب بازیگوش میان ابرها چهره پنهان می کرد . در سرم موسیقی های عاشقانه بیدار شده بود و دنیا را زیباتر می دیدم . یکجور زیبایی که در عین شادی ، غمگینم می کرد و دست باد منظره را تا دوردست های خاطره با خود می برد ...

از دور با یک جور ملاحضه ابلهانه خطرناکی هوایت را دارم ، نگاهت می کنم ، و غم همه هستی ام را به زنجیر می کشد . حسی سرگردان میان ترحم و حسرت به سراغم می آید و اینکه چگونه توانستم ، خاطر عزیزت را آزرده کنم ، تا به جای تو این همه حسرت و غصه در دلم جای بگیرند . هرگز تلخی نگاهم را نفهمیدی ، حرف هایم را که پشت واژه هایی از عطر اقاقیا و پونه پنهان کرده بودم ، نشنیدی و در پس دیوار جدایی پنهان شدی . دیگر در میان واژه هایم جایی نداری ، از تو نخواهم سرود ، برای تو نخواهم نوشت ، یاد تو را مثل یک شاخه گل در گلدانی بی آب می گذارم تا کم کم پژمرده شود ، خشک شود و باد در صحرای زندگی پراکنده اش کند ، و من سنگ شده و تنها ، بر جای بمانم ...

چه خوب است که هیچ یادگاری از تو ندارم ، که هیچ خط و نوشته ای تو را به یاد من نمی اندازد ، که دیگر گذرم به آن راه های باریک و گل آلود نخواهد افتاد و لاجرم دیگر چیزی را به یاد نخواهم آورد . هنوز تا باغ ها غرق شکوفه شوند و میوه ها برسند ، زمان زیادی مانده است . می خواستم ، همه گل های دنیا را در یک سبد هدیه ات کنم ، می خواستم ، شعری برایت بنویسم از رنگین کمان و ستاره،  تا هر وقت که به آسمان نگاه می کنی به یاد من بیفتی . می خواستم تا روز میلادت را طوری با شکوفه های عشق چراغانی کنم که تا آخرین لحظه عمر فقط همین روز را به خاطر داشته باشی . می خواستم ...

نه ، دیگر چیزی نمی خواهم ، حالا تنهایی را از همه چیز بیشتر دوست می دارم،  غریبه وار در کنج ، مثل همیشه ، نشسته ام . غریبه وار ، گسسته از در و دیوار و شاکر از در و دیوار ، نشسته ام . دیگر محتاج رنگ چشمی ، محتاج خواب نگاهی نیستم ، اما ، اگر بودی ، اگر تو را مثل قاصدکی در باد رها نکرده بودم ، اگر نپریده و نرفته بودی ، الان ، خب ، همین رنگ و بساط و ابر و باران و برف و زمستان معنای دیگری داشت . اصل آدم وسط مه ایستاده بود و در این هنگام ، مه از اصل آدمیزاد شروع می شد و می تراوید ، و آدم با طلوع مه بود که در روزگار جاری می شد .

دیوار خاطره ها مثل آواری فرو می ریزند ، یاد آن لحظه های شاد و خرم ، میان آن راه های ناشناس که گاهی گم می شدیم ، در آن لحظه های نادر سرشاد و روشن که غم آلوده یادهای خانه ام و مسکنت های زندگی ام بودم ( چون در جاهای به طور قراردادی شاد بیشتر غصه دار می شوم ) ، یاد شیب ملایم تپه سبز افتادم که اگر با بازمانده نفسم ، اگر با آخرین توان تن همیشه خسته ام از آن بالا بروم ، تو را آن سوی قله ، نشسته بر چمن میان گل های وحشی خواهم دید . دامن ارغوانیت دورت پراکنده شده و گل ها با هم و با تو عیش دارند . روی دامنت می ریزند ، تو دست بر سر آن ها می کشی ، و من به تو نگاه می کنم و آکنده از شادی می شوم . تنم سبک و بی درد ، و ته دل این تسلی را دارم که از این جا به بعد ، فقط من هستم ، بی تو ... که همه چیز بر سر همین تپه تمام می شود . تو پریده و رفته ای ، با رنجش و با غصه رفته ای و بعد از این فقط در خواب من و گل هاست که حضور خواهی داشت . باران شکوفه های گیلاس بر دامن تو می بارد . من در خواب تو بیدار خواهم شد ، و تو رفته ای ، تو امشب ، هر شب ، فقط در خواب من است که بیدار خواهی شد ، می دانم  .

م . حمیدی

     عکس : یوسپ سودک

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 14:44 |