به پایان روزهاي زمستان رسيده بوديم ، كمي مانده بود تا در كنار باغچه گلهاي مينا به هم برسيم ، تا به تو سلام كنم . اگر به تو سلام مي كردم شايد هواي پيرامون بلافصل خودمان را كمي آشفته مي كردم ، شايد پرنده اي در باغچه مي نشست ، سر بلند مي كرد و نگاه مي كرد ، شايد تو در گذرت كمي مكث مي كردي و شايد اين مكث ، مثل تلنگري به كاسه زنگي ، در تمام عاقبت تو طنين مي انداخت ، رفتن تو را به تاخير مي انداخت ، درخت هاي كاج در باد تكان مي خوردند ،
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت
19:13 |

