خیابان فرعی قدیمی از کنار موزه شروع می شد ، می رسید به کتابخانه ، بعد دبیرستان دخترانه زرتشتیان و کمی جلوتر هم معبدشان . انتهایش خیابان نادری بود و بعد هم سفارت روسیه . تا آن روز چند دفعه ای اسمش عوض شده بود . اصلا چه فرقی می کرد ، آنجا برای من همیشه همان خیابان قدیمی بود ، حالا هر اسمی که می خواست داشته باشد . خاطرم هست همین چند روز پیش بود ، در بعدازظهری ابری – بارانی که معلوم بود تا چند دقیقه بعدش ، شیطنت آسمان با رعد و برق و رگبار به اوج خودش خواهد رسید . با چند تا از دوستان رفته بودیم تا موزه ای را ببینیم . موزه ای پر از چیزهای قشنگی که با شیشه و آینه ساخته بودند . اسم قشنگی هم داشت ، موزه آبگینه ... می گفتند خانه یکی از رجال قدیمی بوده که حالا موزه اش کرده اند . حواسم به آن اشیاء زیبا نبود . هر چند دقیقه یکبار ، ساعتم را نگاه می کردم و در فکر عزیزی بودم که در روزگاری نه چندان دور ، بیرون ، شاید زیر باران ، در انتظارم بود . هر جوری که بود ، خداحافظی کردم و کاسه ، کوزه ها را به آنها و آنها را به خدا سپردم .
در ادامه مطلب ...
ادامه مطلب

