تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها

سینما ستاره

سینما داریوش

سینما فلور

همه کنار جوی آب نشسته بودیم . فردا بعد از مدرسه قرار بود هفت دلاور با راهزنان کوچه درختی مبارزه کنند . سعید فرمانده هفت دلاور بود و منصور ، کریم ، حسن ، قدرت ، محمود و من شش دلاور دیگر ... البته جدی نبود ، یک جور بازی ، هفته قبل نوبت ما بود که راهزن شویم ! هفت تیر های چوبی را آماده می کردیم و حسن علاوه بر هفت تیر ، یک کارد از همان جنس چوب هفت تیرش ( جیمز کابرن را که در فیلم هفت دلاور یادتان هست ؟ ) داشت . سعید سعی می کرد وظیفه هرکدام از دلاورها را به او یادآوری کند . اصلا انگار نه انگار که این بساط فقط یک بازی است ، بازی آخر ... چون مدرسه رو به تعطیلی بود و باید می رفتیم تا محله را برای چهارشنبه سوری و خودمان را برای عید و سینما آماده کنیم ...

در ادامه مطلب ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 10:25 |

نامه دوم :

گل واژه های دوستی  

حالا چند ساعتی از آن غمنامه ای که برایت نوشتم می گذرد ، باور کن نازنین ، نوشتن برای مخاطبی که قرار است خودش و تنها خودش خواننده آن سطر ها باشد خیلی سخت است . به خصوص که خیلی هم عزیز باشد . دائم باید مراقب باشی تا خاطرش را آزرده نکنی ، مواظب باشی که جمله ها دو پهلو نباشند تا ذهنش آشفته نشود و ... اما با همه این مراقبت ها گاهی از دستت در می رود و اگر با قلم هم زیاد آشنا نباشی ممکن است یک خراب کاری درست و حسابی بالا بیاوری ، کاری که من تقریبا در آن حرفه ای شده ام ! خیلی چیز ها را با زبان نمی شود گفت ، زبان گفتاری الکن است ، چون مجبوری به مخاطب نگاه کنی و همین نگاه دست و بال آدم را می بندد و خیلی حرف ها در سینه می مانند و گفته نمی شوند . زبان نوشتاری اما راحت تر است . می توانی روی حرف هایت خوب فکر کنی و بعد بنویسی . مثل روزهای امتحان دیگر هیچ چشمی مراقب تو نیست .

در ادامه مطلب ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 9:38 |


نامه اول

سلام

اما مگر سلام شروعی برای یک نامه نیست ؟ مگر نامه من تمام نشده است ؟ درست است تمام شده اما بگذار کمی به گذشته برگردم . باید مرا ببخشی ، قبلا هم گفته ام که شادی را به خوبی نمی شناسم ، در شادترین لحظه های زندگی ام هم شادی ام را نشان نمی دهم . با شوخی میانه ای ندارم و همیشه گفته ام  از شادی و شاد کردن و شاد دیدن دیگران لذت می برم اما با هیچکس و هیچ چیز این زندگی شوخی ندارم ... از اولین دیدار تا همین دیشب که از سفر برگشتیم آنقدر خاطره برایم گذاشته ای که تا سال ها ، تا آخرین لحظه های این عمر بی حاصل و شاید پس از آن با من خواهند ماند . در تمام آن سفر همه فکرم این بود که چگونه می توانم پاسخگوی تمام آن محبتی باشم که نسبت  به من داشتی و من قادر به جبران ذره ای از آن نبودم و نیستم . در راه گاهی به یاد ستی می افتادم . به فکر اینکه چطور آن دوستی ساده و لطیف را که به لطافت گل های بهاری طعنه می زد ، از بین برد و خراب کرد . از آسمان به زمینش آورد و به عفن هم آغوشی آلوده اش ساخت . چرا پس نزدم ؟ چرا گناه کردم ؟ چرا آن وقت مثل حالا نبودم ؟ هر چه بود گذشت . هرکسی ممکن است خطا کند . من که معصوم نبودم ...

در ادامه مطلب ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت 10:8 |
 


بدون اینکه مطلبی را به درستی بخوانم ، فقط مجله را ورق می زدم ، یکی از این مجله های سینمایی ، که بیشتر عکس چاپ کرده بود تا مطلب . عکس پشت صحنه فیلم ها ، بازیگران زن و مرد و ... روی یکی از عکس ها مکث می کنم ، یک خانم هنرپیشه در لباسی سفید که شاخه گل سرخی در دست دارد و به جز لب ها تنها رنگ عکس همان سرخی شاخه گل است . چانه ، لب ها ، گونه ها ، ابروها ... همه چیز شبیه هستند ، فقط چشم ها رنگی اند . و هیچ شباهتی ندارند . عاقبت می فهمم که چرا هر وقت ، هر کجا ، عکسی از این خانم بازیگر می بینم ، مکث می کنم . تا این لحظه متوجه این شباهت کم رنگ نشده ام ، اما لبخند همان لبخند است ... و عجیب تر اینکه یکی از فیلم های همین خانم را با هم دیدیم . در یک غروب سرد زمستانی ، تقریبا همین وقت های سال ...

در ادامه مطلب ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 و ساعت 11:46 |