زمان بی تو بودن کم کم با زمان با تو بودن برابر می شود . این اولین یادگاری بود که برای تو نوشتم ، یادت هست ؟
در ادامه مطلب ...
ادامه مطلب
زمان بی تو بودن کم کم با زمان با تو بودن برابر می شود . این اولین یادگاری بود که برای تو نوشتم ، یادت هست ؟
حضور گل هاي مينا در زير بارش باران حادثه شكفتن بود در يك بعد از ظهر ابر آلوده پاييزي . شكفتن نگاهي كه از ميان قطره هاي باران گذشت و در روزي كه طالع خوش بر سرم نشسته بود به من رسيد ، نگاهش مثل ساعتي كه ناگهان ، بي موقع زنگ مي زند ، دوباره زنده بودن را به يادم آورد . به يادم آورد كه هنوز زنده ام ، هنوز هم گل ها ، باغ ها ، رودها و در و ديوار خدا مي توانند مثل گذشته ، در قصه هايم جريان داشته باشند . واژه ها باز هم با صفحه سپيد كاغذ آشتي كنند و پاك شوند از گرد و غبار سال هايي كه گذشته و رفته اند . اما مي دانستم كه وقتي براي اين زندگي نو ، اين تولد دوباره ، و اين آشنايي تازه با كائنات نيست . مثل عمر كوتاه آفتاب پريده رنگ عصرهاي پاييز . پس نگاهش را از ميان قطره هاي باران گرفتم و پشت چشم هايم... در ادامه مطلب ... ادامه مطلب + نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت
10:10 |
سلام گلبرگم ، سلام مهتاب شب های تاریک من ، سلام خورشید روزهای غبار گرفته ام ، نمی دانم به کدام علت این روزها خیلی دلم برایت تنگ می شود و هر چه فکر می کنم رد پای یک جور نگرانی را در میان این حس ناخوش آیند دلتنگی می بینم . از راه که می رسم همه شادی های دنیا از چشمان میشی – گربه ای تو همانند موجی ملتهب به جانم می ریزد و بی قرارم می کند . و آن هنگام که دست های کوچک و لطیف تو را دردست می گیرم ، حسی به زیبایی یک جور دوست داشتن ، یک جور دوست داشتن که با افتخار کردن همراه است، چشمانم را سرشار از عشق تو می کند و چیزی در درونم به من می گوید که همیشه آرزویم این بوده که تورا داشته باشم . ... در ادامه مطلب ... ادامه مطلب + نوشته شده توسط م. حمیدی در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 و ساعت
10:44 |
سخت است ... اینکه همه چیز با یک اتفاق تمام شود ، اینکه در اوج شور و اشتیاق عاشق بودن و به زندگی لبخند زدن به آدم بگویند ، خداحافظ ... همه در و دیوار و رنگ های اطراف آدم ناگهان عوض می شوند ، یک جور دیگری می شوند اصلا . یک جور ناباوری دردناکی ، فرصت فکر کردن را هم از آدم می گیرد . همه چیز سر جای خودش هست و نیست . چیزی تغییر کرده است ، چیزی شکسته است ، رفته است ، تمام شده است ... در ادامه مطلب ... ادامه مطلب + نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت
12:1 |
درسرگردانی عصرهای جمعه ، به هنگام فکر کردن به تو ، که همیشه جزو لحظه های ناب و شیرین زندگی من است . در خیالبافی های تمام نشدنی ام ، تو را همیشه در باغی دور و دور از دسترس می بینم . در خانه ای حراست شده ، در باغی با دیوار های بلند . گاهی گذارم را ، گاهی که دلم غروبی ، شبی ، صبح زودی برایت تنگ می شود . گذارم را با ترس و اشتیاق به زیر دیوار بلند باغ خانه ات می کشانم . . . در ادامه مطلب ... ادامه مطلب + نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه هشتم بهمن 1387 و ساعت
11:5 |
من درد تو را ز دست آسان ندهم دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم کآن درد به صد هزار درمان ندهم بی تو ، روی بال پروانه ها نقشی نمی کشم . بی تو ، موهای بنفشه ها را شانه نمی زنم . بی تو ، به آواز باران های که از دل دریا بر می گردند گوش نمی سپارم. بی تو آتشکده های باستانی را روشن نمی خواهم . بی تو ، نه سکه خورشید و نه آبنبات چوبی ستارگان را در دستان کودک آسمان نمی بینم . بی تو، نه لبخند غنچه ها زیباست و نه طراوت بهار . بی تو ، شراب شیرین زندگی از زهر هلاهل هم تلخ تر است . بی تو ...
ادامه مطلب + نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت
13:27 |
|
|