از سر خیابان تا ایستگاه اتوبوس پیاده نزدیک به ده تا پانزده دقیقه راه بود . این چند دقیقه قدم زدن در زیر درختان چنار و اقاقیا ، درخت هایی که شاخه های شان از دو سوی خیابان به هم نزدیک شده و یک سقف سرسبز و زیبا برای خیابان درست کرده بودند . آدم را آماده می کرد ، تا با عطر و رنگی که از آن ها می گیرد ، برسد به بهشت رنگ و آهنگ و رویایی که در انتظارش بود . ...
نگاهم را به پوستر یک فیلم که روی دیوار روبرویم آویزان
کرده اند ، می اندازم . اما اصلا چیزی نمی بینم . حواسم پیش اوست ، پیش زن جوانی
که سه ، چهار متر دورتر از من ، در سمت چپ و نزدیک در ورودی سالن نشسته است . به
نظرم آشناست ، اما هرچه فکر می کنم به یاد نمی آورم که قبلا او را کجا دیده ام .
این بار اولی است که او را اینجا و در سالن انتظار این سینما می بینم . تنهاست ،
اما نمی دانم که تنهایی اش تا چه مدت طول خواهد کشید . انگار منتظر کسی نیست ، چون
اصلا به در نگاه نمی کند . برای دیدن من باید سرش را کمی به سمت راست برگرداند ،
برای همین خیالم راحت است ، فقط ترس این را دارم که ناگهان برگردد و نگاهش ، نگاهم
را غافلگیر کند . خدا را شکر ، سینما در این ساعت روز مشتری زیادی ندارد و آن هایی
هم که هستند ، مشغول صحبتند و کاری به من ندارند و طبق معمول اصلا حضورم را حس نمی
کنند .
این بار دوم است که دیر می رسم ، خدارا شکر ، کسی منتظرم
نیست و این دیر رسیدنم به قانون کائنات بر نمی خورد . بیرون باران بی امان می بارد
، گاهی تند با قطره های ریز و زمانی هم آرام . ابرها خیلی زودتر از غروب ، آسمان
را تاریک کرده اند . چتر ندارم و از سر اجبار به این کافه پرت و خلوت پناه آورده
ام . دفعه پیش که به اینجا آمدم ، کنار پنجره نشسته بودی ، فنجان قهوه ات تا نیمه
پایین رفته بود و به حیاط کوچک پشت کافه و درخت های باران خورده اش نگاه می کردی ،
این بار اما ، مهم نیست که دیر رسیدم . صندلی ات خالی ست و روبرویش می نشینم .
باران از روی برگ هایی که هنوز با سماجت از افتادن خوداری می کنند ، بر شاخه های
لخت درختان می چکد و قطره ها منظره را کمی تار کرده اند ، اما انگار چیزی از هوای
بلافصل تو در این فضا جریان دارد که مرا این طور با اعجاب و تحسین وادار می کند تا
چشم از پنجره برندارم .
تا به حال شاید یک جور بازی بود ، یک بازی عاشقانه ، اما حالا دیگر بازی نیست ، عاقبت همه چیز به آخر رسید و تو را چون پری سبک به دست باد سپردم تا از سر دیوار بلند جدایی بگذری و بالا و بالاتر بروی تا جایی که با آسمان یکی شوی و چشم هایم جز آسمان نبینند . هنوز دوستت دارم ، هنوز دلم مثل همان اول ها ، حتی به شکل داغ تر و عمیق تری از آن اول ها برایت تنگ می شود ، اما چاره ای ندارم ، باید که هوای دوست داشتن تو را با دست های عاجز پس بزنم و ردای تنهایی را بر دوش بیندازم . در سرمای جدایی به تو فکر می کنم ، در سرمای جدایی دست هایم را روی بازوانم می گذارم . به درختی که برگ هایش را خزان فرش زیر پایش کرده تکیه می دهم و به آسمان نگاه می کنم . در سرم آوازهای عاشقی بیدار می شوند . به پروانه ها با عشق ، با مهربانی ، با تلخی نگاه می کنم و جواب نگاهم در هیچ کجا نیست . یادت در دلم آتش می افروزد ، عشق یا خشم ... نمی دانم .