در بعد از ظهر برفي زير ابر هاي در هم فرورفته ، سرما آلوده اواخر پاييز ، نزديك درخت ها و نيمكت ها كه رسيدم ، كه از كنار يك باغچه مي گذرند و به آخر دنيا مي رسند . ناگهان در يكي دو ساعت عطر آكنده جواني آكنده سر زنده سرشار به بركت برف و زمستان بود ، چه بود، نمي دانم ، به خاطر لطف بي پايان و مكرر آن صحنه بود ، آن نيمكت هاي مشرف به باغچه و دود هاي باريك دود كش هاي دور بود . نمي دانم چه بود ، چه چيزي درد ها و ترس ها ، بغض و تلخي ها را در يك ، دو ساعت شايد ، از تنم تكاند و خبر ها و خبر ساز ها را از ياد بردم ، كه در يك ، دو ساعت نازك و عزيز و سبكبال ، ناگهان باز ديدم كه پيكرش ، بلند بالا و خرامان ، در يك باراني بلند آبي رنگ - كه يادم هست چند بار به تنش ديده بودم - از زمين ، از چند قدمي من روييد ،
در ادامه مطلب ...
ادامه مطلب

