تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها
 

در بعد از ظهر برفي زير ابر هاي در هم فرورفته ، سرما آلوده اواخر پاييز ، نزديك درخت ها و نيمكت ها كه رسيدم ، كه از كنار يك باغچه مي گذرند و به آخر دنيا مي رسند . ناگهان در يكي دو ساعت عطر آكنده جواني آكنده سر زنده سرشار به بركت برف و زمستان بود ، چه بود، نمي دانم ، به خاطر لطف بي پايان و مكرر آن صحنه بود ، آن نيمكت هاي مشرف به باغچه و دود هاي باريك دود كش هاي دور بود . نمي دانم چه بود ، چه چيزي درد ها و ترس ها ، بغض و تلخي ها را در يك ، دو ساعت شايد ، از تنم تكاند و خبر ها و خبر ساز ها را از ياد بردم ، كه در يك ، دو ساعت نازك و عزيز و سبكبال ، ناگهان باز ديدم كه پيكرش ، بلند بالا و خرامان ، در يك باراني بلند آبي رنگ - كه يادم هست چند بار به تنش ديده بودم -  از زمين ، از چند قدمي من روييد ،

در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 18:57 |


شب چادر سیاه تاریکی را بر سر شهر می کشد . تا دره ریحان راه زیادی نیست ، دست همه خاطرات این چند ماه را می گیرم و راهی می شوم . سرراه از هرجایی که مرا به یاد روزگار تنهایی ام می اندازد ، خداحافظی می کنم . راهم دورنیست ، فقط کافیست تا چشم هایم را ببندم ... می روم ، همه عشق و اشتیاقم را به شب می سپارم و مثل کودکی تازه به دنیا آمده بی سرنوشت هستم که می روم . حتی قلب از یاد رفته ام هم یاری ام نمی کند ، اما می روم و می دانم که چاره دیگری ندارم . زندگی ام ، این بیابان خشک و تشنه را  وا می گذارم و دیگر انتظار هیچ دستی را ندارم که دست های پیر و خسته ام را بگیرد و بگوید بمان . پس می روم ، عاشق و پیر و از پا افتاده راهم را ادامه می دهم ، اما هنوز ذره ای امیدوارم ، امیدی عبث ، امید دوری به اینکه جایی در سر راه ، در معرض معجزه ای قرار بگیرم و کسی صدایم کند ، صدایی آشنا که مجبورم کند به ایستادن و برگشتن ... کسی نیست ، صدایی نیست ، امیدی نیست .

در ادامه مطلب ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 10:27 |


سلام پروانه ، همیشه اول غروب می آیی و روی آن شاخه گل تنهای گوشه باغچه می نشینی . بال های زیبایت را میان گلبرگ ها می پوشانی و کاش می دانستم که در گوش گل چه نجوایی می کنی ! می دانم ، همه وجودت پر از درد می شود زمانی که می بینی گل ، هیچ جوابی به تو نمی دهد ... پرواز تو را دیده ام ، آن چرخ زدن های دلبرانه ات را در اطراف آن شاخه گل زیبا ، و آن گل را که آن طور بی رحمانه ، بی جوابت می گذارد .

بال هایت را باز کن ، عشق را فریاد کن ، پرواز کن ... آن شبنم های صبحگاهی ، اشک های توست ، می دانم . 

در ادامه مطلب ...

 
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 22:26 |
 

گفتم : خداحافظ خورشید . شب شروع شد و لحظه ای بعد باران . از مقابل پنجره کنار می روم . پشت میزم کنار بساط کتاب و کاغذ می نشینم . قادر نیستم این همه رنجی را که در دلم هست بر صفحه کاغذ بیاورم . دستم یاری نمی کند . پرده ای از اشک همه آنچه را که در پیش رویم است محو کرده ، و جز یک روشنایی اندک چیز دیگری نمی بینم . دلتنگ تو هستم ، و صدای باران ترانه غریب جدایی را به نرمی در خیابان زمزمه می کند . این جور خالی بودن ، به ته نابودن رسیدن ، آزرده ام کرده و دلم ، دستم ، در هوای تو به هوای مرگ واصل می شوند .

در ادامه مطلب ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 11:45 |