تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها
 

می خواهم بر پشت لطیف ترین گلبرگ ها نام تو را بنویسم تا فرشته ای که هر روز با چشم های تو از خواب بیدار می شود ، لبخند بزند .

می خواهم دلتنگی هایم را به آب رودی که از پشت خانه تو می گذرد بسپارم تا پروانه ای که هر روز صبح پیام مرا برای تو می آورد ، این همه غمگین نباشد .

می خواهم به ابرها بگویم که هروقت غصه ای آینه قلبت را کدر کرد ببارند ، تا قاصد عشق آرامش را به چشمان تو هدیه کند .

می خواهم حرف هایم را روی بال های کبوتری بنویسم که هر روز از فراز بام خانه تو می گذرد ، تا تا واژه هایم را مثل ابری نرم و لطیف روی شانه های ظریف تو بنشاند .

می خواهم قطره های باران را در یک عصر سرد پاییزی بشمارم و به تعداد آنها دوستت داشته باشم ، تا در روز یا شبی که پای در راه آخرین سفرم می گذارم ، با آسودگی قدم بردارم و خدای مهربان گناهانم راببخشد .

می خواهم واژه هایم را تا وقتی که خورشید از فلات مشرق عشق طلوع می کند ، مثل یک تابلوی نقاشی در برابر چشمان زیبای تو بیاویزم .

در ادامه مطلب ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 14:35 |

پرنده با بال های ناتوان ، بدون هم پرواز ، خسته ، تنها ، همه جنگل  را در جستجویی عبث پرواز کرد ، اما نه آشیانه ای یافت و نه حتی پناهگاهی ، گوشه ای آرام گرفت ، به انتظار دست هایی که به نامهربانی رهایش کرده بودند . اشک در چشم هایش داشت و بغضی پنهان در گلو ، اما بهانه ای می خواست ، هرچند کوچک ، هر چند ناچیز تا سفرش را ، راه طولانی اش را ادامه دهد و تا سرزمین عشق پرواز کند . گل ها و شکوفه های بهاری ، دشت های وسیع ، درخت های تازه به برگ نشسته ، با حسرت ، با اندوه بدرقه اش کردند . پرنده همچنان خسته ، همچنان تشنه ، همچنان غمگین ، در گستره بی کرانه آسمان پرواز کرد .

آفتاب ، تشنگی ، گرما ، پرنده بر دشتی خشک فرود آمد . نه چشمه ای و نه حتی برکه کوچکی . آسمان آبی ، با تکه ابرهایی سفید و پراکنده ، پرنده سر به آسمان برداشت ، خدایش را خواند و آرزو کرد که اگر مرگی هم هست ، در سرزمین عشق سراغش را بگیرد . زمانی که این همه جستجوی توان فرسا ثمری داده باشد . پس ای بال های خسته و ای پرهای زخمی مددی ! اما تشنگی ، گرما و قلب شکسته اش راه را بر هر جستجوی دیگری بسته بودند.

پرنده آرام اشک می ریخت و با خود می گفت :

- ای قاصدک مرگ زود آمدی ، خیلی زود ، هنوز سرزمین عشق را نیافته ام ، هنوز قلبم را به کسی نبخشیده ام ، هنوز ... چشم هایش آرام آرام بسته شد ، اما احساس خوشایندی وجودش را لبریز کرد . پرواز نمی کرد ، روی زمین هم نبود ، لحظاتی بعد چکیدن قطره های آب را روی لب های خشک شده اش احساس کرد، چشم هایش را باز کرد ، دیگر تشنه نبود . دست هایی زیبا و مهربان بال هایش را نوازش می کردند . جستجو پایان یافته بود . زندگی با همه زیبایی اش به پرنده تنها که دیگر تنها نبود لبخند زد . در روزی که باران به آرامی می بارید .

حالا پرنده سرشار از آوازهای عاشقانه است ، به یاری دست های مهربانی که در آخرین لحظه های نا امیدی بال های خسته اش را با پرواز آشتی داد ، سرمای پاییز را هم در گرمای عشق به فراموشی سپرده و در روزهای سرد و بارانی در پناه این عشق با شاخه گل یاسی که همیشه ، صبورانه گوش به آوازش دارد ، از رنج هایش ، سفرهایش و تنهایی هایش حرف می زند . گاه آرام و گاه با صدایی لرزان از اندوه چنین می گوید :

- پناه خستگی هایم بودی ، پناه خستگی هایم هستی ، پناه خستگی هایم بمان . گل از باران رسیده ، مرحم قلب شکسته ام ، من اینجا چه می کنم ؟ کدام راهنما مرا به اینجا آورد که تنها راهنمای من عشق تو بود . همان عشقی که نخست به من جرات درخواست و تمنا بخشید و بعد چشمان مشتاق من به دنبال آن راهنما پرواز کرد ، تا امروز که در اینجا هستم ، ای همه هستی من ، حالا اگر تو مانند دریاهای بی کران از من دور شوی ، من پهنه گسترده امواج را برای یافتن گوهری گران بها چون تو ، بی هیچ اندیشه به جان خواهم پیمود ، محبوب من ، مهربان من ، به ماه آسمان ، که مثل تو جلوه گاه پاکدامنی ست و هرشب ستیغ درختان را نقره گون می کند، سوگند یاد میکنم که تو را از جان و دل دوست دارم ... پس بمان ، بگذار تا بال هایم قدرت پریدن داشته باشند ، و با تو - همسفر خوبم – تا سرزمین عشق پرواز کنم ، بمان بهانه ماندم ، بمان ... و پرنده عاشق آرام می شود ، در حالی که تکیه گاهش شاخه گل یاس است .

م . حمیدی

 

  

 

 

 

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت 15:6 |

گاهی در پاییز هم می توان عطر بهار را حس کرد . گاهی از میان برگ های باران خوردۀ زرد و سرخ می شود رویش گل ها را دید . می شود سرما را حس نکرد و دل سپرد به گرمای عشق . می شود بر پشت گلبرگی سفید یا صورتی نامه ای نوشت و به دست باد داد تا هر کسی که دلش با شعله های طلایی دوست داشتن روشن است ، به یاد قصه های شرقی بیفتد . همان قصه هایی که پایانش همیشه به هم رسیدن عاشقان بود و نابود شدن بدی ها و یادهای تلخ . قصه گوهر دریابار ، دختر نارنج و ترنج و ...

در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 9:38 |
 

صورت تو شبيه به هيچ صورت ديگري نيست . صورت هاي حريصِ شادِ بي علاقهِ خستهِ گرم صحبت و خنده ، گرم كارهاي عادي . گاهي فكر مي كنم صورت تو انگار كه در كار يك شيدايي پنهان است ، اين طور كه با بي قراري حركتي تند به سرت مي دهي . جوري كه زمانه برايت تنگ شده باشد .

در ادامه مطلب ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در دوشنبه ششم آبان 1387 و ساعت 18:42 |