پرنده با بال های ناتوان ، بدون هم پرواز ، خسته ، تنها ، همه جنگل را در جستجویی عبث پرواز کرد ، اما نه آشیانه ای یافت و نه حتی پناهگاهی ، گوشه ای آرام گرفت ، به انتظار دست هایی که به نامهربانی رهایش کرده بودند . اشک در چشم هایش داشت و بغضی پنهان در گلو ، اما بهانه ای می خواست ، هرچند کوچک ، هر چند ناچیز تا سفرش را ، راه طولانی اش را ادامه دهد و تا سرزمین عشق پرواز کند . گل ها و شکوفه های بهاری ، دشت های وسیع ، درخت های تازه به برگ نشسته ، با حسرت ، با اندوه بدرقه اش کردند . پرنده همچنان خسته ، همچنان تشنه ، همچنان غمگین ، در گستره بی کرانه آسمان پرواز کرد .
آفتاب ، تشنگی ، گرما ، پرنده بر دشتی خشک فرود آمد . نه چشمه ای و نه حتی برکه کوچکی . آسمان آبی ، با تکه ابرهایی سفید و پراکنده ، پرنده سر به آسمان برداشت ، خدایش را خواند و آرزو کرد که اگر مرگی هم هست ، در سرزمین عشق سراغش را بگیرد . زمانی که این همه جستجوی توان فرسا ثمری داده باشد . پس ای بال های خسته و ای پرهای زخمی مددی ! اما تشنگی ، گرما و قلب شکسته اش راه را بر هر جستجوی دیگری بسته بودند.
پرنده آرام اشک می ریخت و با خود می گفت :
- ای قاصدک مرگ زود آمدی ، خیلی زود ، هنوز سرزمین عشق را نیافته ام ، هنوز قلبم را به کسی نبخشیده ام ، هنوز ... چشم هایش آرام آرام بسته شد ، اما احساس خوشایندی وجودش را لبریز کرد . پرواز نمی کرد ، روی زمین هم نبود ، لحظاتی بعد چکیدن قطره های آب را روی لب های خشک شده اش احساس کرد، چشم هایش را باز کرد ، دیگر تشنه نبود . دست هایی زیبا و مهربان بال هایش را نوازش می کردند . جستجو پایان یافته بود . زندگی با همه زیبایی اش به پرنده تنها که دیگر تنها نبود لبخند زد . در روزی که باران به آرامی می بارید .
حالا پرنده سرشار از آوازهای عاشقانه است ، به یاری دست های مهربانی که در آخرین لحظه های نا امیدی بال های خسته اش را با پرواز آشتی داد ، سرمای پاییز را هم در گرمای عشق به فراموشی سپرده و در روزهای سرد و بارانی در پناه این عشق با شاخه گل یاسی که همیشه ، صبورانه گوش به آوازش دارد ، از رنج هایش ، سفرهایش و تنهایی هایش حرف می زند . گاه آرام و گاه با صدایی لرزان از اندوه چنین می گوید :
- پناه خستگی هایم بودی ، پناه خستگی هایم هستی ، پناه خستگی هایم بمان . گل از باران رسیده ، مرحم قلب شکسته ام ، من اینجا چه می کنم ؟ کدام راهنما مرا به اینجا آورد که تنها راهنمای من عشق تو بود . همان عشقی که نخست به من جرات درخواست و تمنا بخشید و بعد چشمان مشتاق من به دنبال آن راهنما پرواز کرد ، تا امروز که در اینجا هستم ، ای همه هستی من ، حالا اگر تو مانند دریاهای بی کران از من دور شوی ، من پهنه گسترده امواج را برای یافتن گوهری گران بها چون تو ، بی هیچ اندیشه به جان خواهم پیمود ، محبوب من ، مهربان من ، به ماه آسمان ، که مثل تو جلوه گاه پاکدامنی ست و هرشب ستیغ درختان را نقره گون می کند، سوگند یاد میکنم که تو را از جان و دل دوست دارم ... پس بمان ، بگذار تا بال هایم قدرت پریدن داشته باشند ، و با تو - همسفر خوبم – تا سرزمین عشق پرواز کنم ، بمان بهانه ماندم ، بمان ... و پرنده عاشق آرام می شود ، در حالی که تکیه گاهش شاخه گل یاس است .
م . حمیدی
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 و ساعت
15:6 |