نزدیک غروب ، در این پاییزی که هنوز هیچ نشانی از پاییز ندارد ، روی نیمکتی در گوشه خلوتی از یک پارک که در نزدیکی گذرگاه های مالوفم واقع شده ، نشسته ام . دلتنگ تو هستم ، بی هیچ بهانه ای ، شاید به بهانه آب ، غروب ، درخت ، اما هر چه که هست لحظه های قشنگی ست ، این تنها نشستن و از همه دنیا بریدن و فقط به تو فکر کردن . یکی ، دوتا از این نوجوان های اسکیت سوار از مقابلم می گذرند و من همین طور فارغ از خبرها و خبرسازها و رویدادهای جهانی ، جدا از کل بنای هستی ، آدم ها و ساخته هایشان اندیشه هایم را به سوی تو پرواز می دهم . پرنده ای از میان یک درخت پر شاخه و برگ بال هایش را پر سر و صدا به هم می زند و در بیکران آسمان دور می شود . دلتنگ هستم و علت ...
در ادامه مطلب...
ادامه مطلب

