تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها
 

نزدیک غروب ، در این پاییزی که هنوز هیچ نشانی از پاییز ندارد ، روی نیمکتی در گوشه خلوتی از یک پارک که در نزدیکی گذرگاه های مالوفم واقع شده ، نشسته ام . دلتنگ تو هستم ، بی هیچ بهانه ای ، شاید به بهانه آب ، غروب ، درخت ، اما هر چه که هست لحظه های قشنگی ست ، این تنها نشستن و از همه دنیا بریدن و فقط به تو فکر کردن . یکی ، دوتا از این نوجوان های اسکیت سوار از مقابلم می گذرند و من همین طور فارغ از خبرها و خبرسازها و رویدادهای جهانی ، جدا از کل بنای هستی ، آدم ها و ساخته هایشان اندیشه هایم را به سوی تو پرواز می دهم . پرنده ای از میان یک درخت پر شاخه و برگ بال هایش را پر سر و صدا به هم می زند و در بیکران آسمان دور می شود . دلتنگ هستم و علت ...

در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 و ساعت 16:38 |
 

خيابان سرتاسرش با قدم هاي معمولي چيزي بين پانزده تا بيست دقيقه پياده طول مي كشید .

اگر يواش راه بروم و به اطراف نگاه کنم حدود نيم ساعت ، اگر تند بروم كمي كمتر .

هنگام عبور حواسم را از اطراف پس مي گیرم ، بعد همه در و ديوار و ساختمان ها شكل عوض مي كنند . خيابان جاده باريكي مي شود به عرض دو تا اتوموبيل كه بعضي جاهايش ، سر بعضي از پيچ ها ، يك ...

در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت 18:49 |
 

شبي بود كه در باران مسافر بودم . رهگذر باران . شبي كه مهمان باران بودم . با باران  ميعادي داشتم در شبي كه مثل فرشي پيش پايم گسترده بود . زندگي ام به سوي شبي جريان داشت . به اميد شب بودم . به ياري شبي از در درآمدم. چتر باران بر سرم بود . دست باران فرق سر كودكي ام را لمس مي كرد . با سپاس از باران در كوچه هاي شب جاري بودم . شب چراغ قلبم در دست هايم ، دستم در جيب باراني ام ، دلم با من در نجوا بود كه مي رفتم .   

در ادامه مطلب ...                                       


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 و ساعت 23:53 |
 

پاییز با همه خستگی هایش از راه رسید ، برگ ها به رنگ طلا و آتش ، یکی یکی روی کف پیاده رو یا روی جوی های بی آب می بارند . پاییز را همیشه دوست داشتم ، همیشه دوست دارم ، پاییز را که فصل تولد نگاه او بود زیر باران . نگاهی که صله زندگی ام شد و بهانه هستی ام . پاییز را به خاطر گل های مینا دوست دارم و گل های مینا را به خاطر پاییز . دو سال گذشت ...

در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت 10:13 |
 

دانشكده در آن صبح هاي زود پاييزي حال و هواي ديگري پيدا كرده بود . نمي دانم شايد تقصير از پاييز بود ، شايد هم چشم هاي پاييزي من دل شان مي خواست كه به آن شکل ببينند . برگ ها مي باریدند و خورشيد بي رمق از لابه لاي درختان كاج يك تكه از محوطه را روشن می کرد . دخترها در گروه هاي سه و چهار نفري باهم بودند و پسرها هم دوتا ، دوتا و سه تا ، سه تا با فاصله هايي امن ، كمي دورتر از آنها ، اما نگاه هاي شان متوجه همديگر بود . با يك جور حالت ...

در ادامه مطلب ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه دوم مهر 1387 و ساعت 16:58 |