تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها

با سلام به پاییزی که در راه است ...

باران مي آيد . در خيابان فرعي قديمي ، در خم كوچه اي كه سربالايي تندي دارد ، در آستانه دري پهن كه به دالاني تاريك مي خورد و بعد به حياطي كوچك و دلگير،  ايستاده ام . از زير باران به درگاهي اين در كهنه قهوه اي تيره پناه جسته ام . باران كوچه را مي شويد و نهري قهوه اي را در حاشيه پياده رو جاري مي كند . كسي نمي گذرد . در طول كوچه با خانه هاي قديمي و در و ديوار چرك كسي نمي گذرد . گاهي عابري دورتر ، زير دري ديگر ، در درگاهي خانه اي پناه مي ...

در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 11:45 |

پشت تپه های سبز ، پشت تپه هایی که هنوز پای کسی به آنجا نرسیده ، جایی دور ، وسط شکاف دره که تپه ها کبود و محو هستند. دره ای که از لای تخته سنگ ها شروع می شود و هرکسی که بخواهد به آنجا برود باید پاک باشد .

در کف دره گیاهان روییده اند . گیاهان خوشبو و گل های مینا . در بین دار و درخت ، نهری به زلالی اشک چشم جاریست . دره خلوت است و در سایه درخت های تناور گردو و بید های وحشی خفته است . نهر از پای این درخت ها و از لای بوته های گلپر و ریحان ، از پای پونه ها و نعنا ها و از سر سنگریزه های سفید درخشان می گذرد و در آن قزل آلاهای رنگین کمانی شنا می کنند .

 در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 11:2 |
 

يك تكه از (ريموند چندلر) را مي خواندم كه راجع به دختري نوشته بود كه ( آنچنان موجودي است ) كه"هميشه هواي كوهستان را در مشام خواهد داشت". بعد به ياد او افتادم كه زيرآسمان ابر آلوده اي در هواي كوهستان به سطح آب درياچه اي كبود نگاه مي كند . درياچه چين مي افتد . آن سوي درياچه جنگل هاي سبز تيره در مه عقب نشسته اند . صداي جيغ جغدي مي آيد و قزل آلاها در آب مي جهند .....

در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 15:21 |

 

راهي كه در فرياد گم لحظه هاي لخت

جمعه پيموديم                             

به نيت دو , سه درخت بود             

از آن پس                                  

ما را آواز دانستند                        

ما را شنيدند                             

و ما آبي شديم                         

از ميان شاخه هاي در هم پيچيده درختان ، برق برق نور خورشيد پيداست . آب بر سر سنگ هاي كبود قل قل مي كند و روبرويم گلها و درياچه . بر نيمكتي ، دور از آزار و آدم ، نظاره گر پرواز پرنده اي هستم در دوردست . چشم در چشم گل ها دوخته ، شادي پروانه را در دل دارم كه نشسته ام .

در ادمه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 13:59 |