در خیابان نیمه تاریک ، کنار درختانی که حالا در اواسط تابستان رنگ و روی پاییزی گرفته اند ، ایستاده ام به انتظار ، به انتظار نگاهی که از راه برسد ، شبیه همان نگاهی که در آن نیم روز بارانی چهره ام را برکت داد و من به دنیا آمدم . منی که هنوز در پشت پرده "نیستی" تمام اعصار منتظر تقارن این لحظه هستم که مرا از درون "نابودن" صدا بزند . ذره هایم ، رنگ و عطر بگیرند از گل و باغ ، به هم بپیوندند و جوان و عاشق و زیبا ، به یمن همین نگاه ، به تمنای همین رویا "هستی" شوم و از نیستی بر آیم ، و در نخستین لحظه بیداری ، و در نخستین .....
در ادامه مطلب .....
ادامه مطلب


