تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها
 

در خیابان نیمه تاریک ، کنار درختانی که حالا در اواسط تابستان رنگ و روی پاییزی گرفته اند ، ایستاده ام به انتظار ، به انتظار نگاهی که از راه برسد ، شبیه همان نگاهی که در آن نیم روز بارانی چهره ام را برکت داد و من به دنیا آمدم . منی که هنوز در پشت پرده "نیستی" تمام اعصار منتظر تقارن این لحظه هستم که مرا از درون "نابودن" صدا بزند . ذره هایم ، رنگ و عطر بگیرند از گل و باغ ، به هم بپیوندند و جوان و عاشق و زیبا ، به یمن همین نگاه ، به تمنای همین رویا "هستی" شوم و از نیستی بر آیم ، و در نخستین لحظه بیداری ، و در نخستین .....

در ادامه مطلب .....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 و ساعت 14:56 |

فضای زیارتگاه آکنده از عطری بود که انگار از دنیایی دیگر به مشام می رسید ، عطری که یادآور بهشت بود برای این زمزمه های خاموشِ دل های عاشقِ در انتظار.

تمام دیوارها از سقف تا کف آیینه بود تا روشنایی باشد ، مکرر شود و کدورتی به چشم نیاید . زائران دست های نیاز به سوی آسمان دراز کرده، 

در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 12:55 |

-         نمی تونم چیزی ببینم

-         خوب معلومه که اینجوری نمی شه چیزی دید ، باید بگیریش جلوی نور

شراره تکه فیلم را جلوی پنجره و رو به نور آفتاب گرفت ، بعد گفت :

-         این کیه ؟

-         زورو !

-         ازش می ترسم  

-         اما من یه نقاب مثل اون دارم

-         دیدم  ، اما ازش خوشم نمیاد ! دوست دارم مثل احمد باشی

با شنیدن نام احمد یکه خوردم و پرسیدم :

-         کدوم احمد ؟

شراره سرش را به طرف من چرخاند و با این حرکت موهای خرمایی بلندش

در ادامه مطلب .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 11:58 |

هنوز رفتنش را باور نكرده ام ، هنوز پژمردن گل های مینا را باور نکرده ام . انگار پاییز خيال آمدن ندارد . انگار این روزهای بلند طولانی در دل من می خواهند که ماندنی باشند . ماه هاست صداي پرنده اي را نشنيده ام ، انتظارم را با ديوارهاي اتاق قسمت كرده ام انتظار عبث .....

در ادمه مطلب .......


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 14:0 |

در اين روزهاي بلند و گرم تابستاني ، ناگهان ، مثل خاطره اي كه يك باره به ذهن بيايد، دلتنگ پاييز شدم ، دلتنگ پاييز و فرش برگ هاي زرد ، قرمز و طلايي در ميان هواي باران زده و مه آلوده كوچه راه هاي خاطرات و عشقي كه چون كودكي نوپا ، در قلبم بالنده شد و لحظه به لحظه شكل گرفت . .....

در ادامه مطلب .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 18:42 |