تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها
 

اتاق های ما را یک راهروی باریک از هم جدا می کرد . درهای این دو اتاق درست روبروی هم نبودند و فقط نیمی از اتاقی که او درآن کار می کرد به چشم می آمد . جایی هم که او می نشست از جایگاه من دید درستی نداشت و فقط گاهی که دست های زیبایش را روی میز می گذاشت ، برای نوشتن روی کاغذی ، و یا برداشتن چیزی ، جرات می کردم که گاهی دزدیده نگاهشان کنم . محو تماشا می شدم وهمه چیزهای خوب و بد از یادم می رفت . البته
در ادامه مطلب ........


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 10:53 |

سرگردان خیابان ها ، از دیدار دوستی بر می گردم ، گذرم را مخصوصا می اندازم به خیابانی که در سال های دور ، در سال های عشق ها و فراموشی ها ، در شوق و اعجاب هفده ،هجده سالگی ام ، یک جوری پاتوق من و دوستان همدل بود . در این خیابان یک سینمای پرت و خلوت بود که مدام فیلم های عزیز عاشقانه نشان می داد . کافه ای هم نزدیک سینما بود ،

در ادامه مطلب .......


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 14:47 |

یکی از روزها نزدیکی های ظهر که بازهم نشسته بودم پشت میزم ، در اتاقی از آن ساختمان نیمه روشن و سرم به کاغذ و بساط گرم بود . دیدم که داخل شد ، دیدم که ای دل غافل ! چه حیف شد که به جای نوشتن این مهملات ، در تمامی مدت چشم به در ندوخته بودم ، و اصلا چشمم به در سفید نشده بود که ببینم که وارد می شود ، و آمد و سهمیه همیشگی لبخند بخشایندهِ مهربانش را به من داد و پوشه ای ، نامه ای ، چیزی را روی میز گذاشت و برق انگشتر نازکی در انگشتش یک لحظه دلم را فروریخت

در ادامه مطلب ........


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 17:8 |

بیست و سه ، چهار سال پیش ، چنین روزهایی ، جمشیدخان طبق معمول چهارشنبه ها برای اجاره دادن فیلم آمده بود . هر هفته پنج تا نوار بتاماکس ! تازه ها را تحویل می داد و قبلی ها را کرایه شان را می گرفت و می رفت تا به مشتری های دیگرش برساند . آن روز هم طبق معمول هفته های پیش آمد و بعد از سلام و احوالپرسی و کمی خوش و بش گفت : آقا مهدی این دفعه یک فیلم ترسناک درست و حسابی برات آوردم . لبخندی زدم و گفتم : ترسناک رو ولش کن فیلم خوب چی آوردی ؟ جمشید به جای جواب دادن به سوال من ، کیف

در ادامه مطلب.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 16:12 |


سال ها قبل ، در یک عصر جمعه پاییزی یا زمستانی که حالا به خوبی یادم نیست به همراه خانواده ، در معیت یک خانواده اعیانی که به طرز معجزه آسایی با ما آشنا در آمده بودند به یکی از سینماهای بالای شهر ( البته بالای شهر آن موقع ) رفته بودیم . یک فیلم رنگی ، آهنگی که خیلی هم سر و صدا کرده بود . شلوغی سالن انتظار برای من که میان آن همه آدم برای دیدن از سینه به بالایشان باید سرم را قدری بلند می کردم لحظات سختی بود . بخصوص اینکه فیلم هم از
در ادامه مطلب ......

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 16:13 |