اتاق
های ما را یک راهروی باریک از هم جدا می کرد . درهای این دو اتاق درست روبروی هم نبودند
و فقط نیمی از اتاقی که او درآن کار می کرد به چشم می آمد . جایی هم که او می نشست
از جایگاه من دید درستی نداشت و فقط گاهی که دست های زیبایش را روی میز می گذاشت ،
برای نوشتن روی کاغذی ، و یا برداشتن چیزی ، جرات می کردم که گاهی دزدیده نگاهشان
کنم . محو تماشا می شدم وهمه چیزهای خوب و بد از یادم می رفت . البته
در ادامه مطلب ........
در ادامه مطلب ........
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت
10:53 |


