تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها



این نازنین بهار ......

این سبزه را ببین که ریشه در دل خود دارد . این سیب ، این چراغ.......

با این نسیم تازه آمده از جستجوی باغ ، در این بهار گلی در آسمان تو می روید .

نوروز را ، امروز را بهانه رویش کن . همچون بنفشه و بیدی که در نسیم ، طرح بهار را تکمیل می کنند .

در تلالو سیمین این غبار ، رنگین کمان نور را دنبال کن تا آن دریچه که در آن ، غوغای نور و آینه بر پاست . آنگاه باز ، این راه شیری سیمین را دنبال کن تا پرده ای که نور بر آن نقش می زند ....... و پرده آینه ای دیگر است .

از پس این آیینه ، آن آفتاب اگر از مشرق فلات عشق بر آید و بر سینه سپهر نمایان شود ، گلی در آسمان تو می روید ...... و چه بهاری خواهد شد با یک گل ! در این نازنین بهار ، گلی در آسمان تو می روید ، ای نازنین که نگاهت تبرک این صفحه است .

شمعی کنار آینه روشن کن . تا روشنایی باشد و مکرر شود . نارنج را چرخشی بده در آن زلال بلورین ، تاگردش زمین و دور جهان را تکرار کرده باشی ، هزار بار ... آنگاه پنجره را بگشا ، تا آن صدای صداها را از دور دست جان بشنوی که جان جهان را آواز می دهد :

ای دگرگون کننده دل ها و دیدگان . ای دانای راز روزهاو شبان . وای با خیر از حال و روزگار آدمیان . روزگار مارا به نیکوترین سان بگردان .

م.حمیدی  

با آرزوی سالی خوب و سرشار از موفقیت برای همه دوستان انشاا... اگر عمری بود این وبلاگ در تاریخ هفدهم فروردین ماه هشتاد و هفت با داستان تارزان به روز خواهد شد .

+ نوشته شده توسط م. حمیدی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت 12:47 |
 

و یک سال گذشت ......

 

 

نه اين دل شکسـته را شبی جواب می دهی                

نـه اين کـويـر تشـنـه را  امـيــد  آب می دهی

همـيشه ی خـدا مـنم  که انتـظـار می کشـم

تـو آب را بـه ديـگـران  مـرا ســراب  می دهی

هـزار شـعــر عـاشـقی  سـروده ام بــرای تـو

تـو با هـزار خـون دل بـه من جـواب می دهی

دلـم به وسـعـت جـنون بـهانـه می کنـد تـو را

تـو در جـنـون عاشقی  مـرا عـذاب  می دهی

 

جنون....

 

 

صخره سیاه دره ریحان در این نیمه شب سرد بهاری همچون دیو سیاهی در سکوت و خاموشی به خواب رفته است . صدایی نیست ، چراغ کلبه خاموش است . آسمان پس از ساعت ها بارندگی 

در ادامه مطلب .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 15:49 |

با کسب اجازه از یار مهربان و استاد عزیز پرویز دوایی برای استفاده از این عنوان

هنوز در انديشه تو هستم . هنوز كه هنوز است . هنوز خيلي زود است . نمي دانم هنوز تا كي است . تا آخر كدام راه ، تا برگ ريزان كدام درخت ، پايان كدام فصل ، كه جلوي كتاب خاطرات اندكي كه با تو داشتم بايستم ، آنقدر كه باد برگ ها را روي كتاب آشفته كند .  

در ادمه مطلب .....          


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 22:1 |