سالن شلوغ بود و پر بود از سرو صداهاي دور و نزديك دانشجوياني كه فكر مي كردند مهم ترين آدم هاي دنيا هستند و بزودي عهده دار مهم ترين مشاغل دنيا خواهند شد . نمي دانم خود من هم اين طور بودم يا نه ولي در چنين مواقعي ، به خاطر اضطراب و بخصوص عقب نماندن از يكديگر ، قيافه هاي دوستان حالتي به خود مي گرفت كه اگر حال و حوصله اي داشتم ، بهانه هاي خوبي بودند براي انبساط خاطر .
در ادامه مطلب ....
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت
17:53 |

