عاشقانه....
چشمهايت چه رنگي است؟ ميشي, خاكستري؟ نگاه كه توي چشمهايت نميشود كرد. در شرايط من, بايد خيلي بالاتر از اين حرفها ميبودم كه بشود از نزديك توي چشم هايت نگاه كنم و عطر نفست را از نزديك حس كنم …… امّا از اين بغل كه نگاه ميكردم, از گوشهاي دزدانه, پشت كُره چشمهايت به حسب رنگ روز, به حسب فصل شايد, و خوابي كه شب پيشش ديده بودي, گاهي خاكستري تيره با هالهاي آبي كه دراطرافش بود و مژّهها وابروها تيره, جوري كه يك ربع رْخَت, هلال بغل صورت كه به طرف من بود و نگاه ميكردم , اين نور كُره روشن كهربايي, در گردي حدقه چشم, زير سايبان مژّهها و ابرو, مثل يك تكه جواهر بود كه درتاريكي زيرتخته سنگي پنهان شده و
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت
17:2 |