تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها

 

 

عیدی....

باید دلتنگ بود یانه ، باید رسیدن بهار را باور کرد یا هنوز در سردی زمستان منتظر ماند . آخرین روزهای زمستان رنگ بهار ندارند . در این هوای ابر آکنده دلگیرِ مغموم ، در این آسمان دلگرفته بی باران ، در دره ریحان ، در کنار کلبه ای که با هزاران عشق ، امید و حسرت در خیال های شبانه ام ساخته ام ، تنها نشسته ام . به تنهایی خودِ خدا ، و منظره مثل روز های خوب گذشته دیگر به صلای عاشقی ام جواب نمی دهد .

                                                                                                                       


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 13:50 |

 

 

 

 

 

 

 

گیسوان.....

 

 

 

 

ابر هاي سياه و سنگين بر سر شهر در گذرند . اما من دلم به اجاق خرمايي -  شرابي -  تيره رخشان جرقه افشان خرمن گيسواني كه در اين لحظه شايد در جايي از شهر رو به منظره اي بر گردانده باشي گرم است . در دلم شادم چون مي دانم كه در جايي از اين هستي پراكنده , در جايي از خلقت من , هر كجا كه بر حسب تصادف باشم , خرمن گيسوان خرمايي تيره اي به اين حركت بي هدف نوعي بركت , نوعي توقف , نوعي از اعجاب مي بخشد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 10:28 |

 

 

 

 

غزل باران...

 

 

 

خیابان در هوای ابری ،  تیره و گرفته پاییز مرا مهمان دلتنگی هایم کرده است. ابر های سیاه و سنگین در روشنایی صدفی هولناکی بر سر شهر در گذرند ، باران به آرامی مرا به ضیافت نوای تغزل خویش می خواند .... مسافر باران می شوم ، قدم هایم خسته مرا به سوی تو می کشانند ، آن هم در این وقت روز که می دانم هیچ راهی به حریم توندارم و دیوارها ، آدم ها و ساخته های آدم ها مرا از تو جدا می کنند . پس فقط به حضور خیالی ات در کنارم دل خوش می کنم و می دانم از یک جایی ، از یک روزی از این روزهای عمر تا پایان آخرین نفس هایم باید با همین خیال زندگی کنم .

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 14:2 |

 

 

 

 

 

"ستي.....هستي"

 

 

 

 

 

دانشكده در اين صبح هاي زود پاييزي حال و هواي ديگري پيدا كرده است . نمي دانم شايد تقصير از پاييز باشد , شايد هم چشمهاي پاييزي من دل شان مي خواهد كه اين جوري ببينند . برگ ها مي بارند و خورشيد بي رمق از لابه لاي درختان كاج يك تكه از محوطه را روشن كرده است . دخترها در گروه هاي سه و چهار نفري باهم هستند و پسرها هم دوتا , دوتا و سه تا , سه تا با فاصله هايي امن , كمي دورتر از آنها , اما نگاه هاي شان متوجه همديگر است . با يك جور حالت دلسوزانه اي نگاه شان مي كنم و ياد سالهاي دور مي افتم كه در كافه ترياي همين دانشكده دو طرف ميزها دختر - پسرهاي جوان خوش لباس نشسته بودند رو به روي هم  , به طريقه ابديِ "نگه اندر نگاهت آويزم" لبخند حجب بر لب , هر دو همچه قدري زيادي مودب ,


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 و ساعت 12:14 |