فیلم را که دیدیم ، فیلمی ستم دیده ! اما خوب در بالاخانه سینمایی قدیمی که اسمش را گذاشته بودند " سالن 3 " ! فیلم را که دیدیم تازه عصر شده بود . هوای عطرآکندهِ ، عشق آکندهِ پس از باران که جان آدم را بی قرار می کرد و می راندش به سوی عاشقی کردن .
بیرون آمدیم و دور زدیم و انداختیم به یک خیابان درختی قدیمی که همان لحظه آرزو کردم کاش تا انتهای دنیا ادامه داشت . هنوز زود بود هنوز برای گفتن به امید دیدار خیلی زود بود . بعد جایی رفتیم که خاطره سال های درس و دانشگاه را برای او هنوزحفظ کرده بود . نشستیم . نگاهش را به من دوخت و من هم محو تماشا شدم . " تماشا " درست نیست . نشستم و محو جمال او شدم ، به شکلی که در قصه ها ، در وصف این جور زیبایی می گفتند که : " نه بخوری ، نه بپوشی و فقط سِیر جمالش را بکنی . . . " نشستم به سیر و سیاحت جمال او . با چشم دل می دیدم و با اوج حس می سنجیدم ، گاهی جرعه ای از لیوان چای ام ( که آرزو می کردم ای کاش نوشیدنی قوی تری بود ! ) نوشیدم و عطر او را به مشام گرفتم ، و خدا را شکر ، درلحظه هایی باز به آن اوج خلوص لازمه تجلیل از عظمت هستی و کمال خلقت در حد درک بسیار بسیار ناچیزم از این کمال و خلقت ، رسیدم و محو تماشا شدم ، آن چنان که شایان حضوری از تن گسسته در برابر مفهوم مجرد زیبایی باید باشد ، جلوه گر در آن چشمان خنیاگر خواهان ، در آن سر برگرداندن آهوانه ، و این حس ستایش از خلقت را ( به نیابت این مخلوق ) با آن حال و هوای آنجا جفت و جور کردم و ناگهان تکان خوردم که دیدم در آن لحظه به عمق معنی حرف آقای بزرگواری رسیده ام که قرن ها پیش همین حال مرا داشته که گفته است :
در آتش خویش چون همی جوش کنم
خواهم که ترا دمی فراموش کنم
گیرم جامی که عقل مدهوش کنم
در جام درآیی و تو را نوش کنم
. . . که یعنی می شوی جزو وجودم ، جاری می شوی در رگ هایم و دنیا را دیگر از این پس از دریچه چشم تو می بینم . . .
روی قله گونه های برجسته اش از پریدگی نور چراغ های کم نور اطراف رنگ ماتی نشسته بود . صورتش مثل همیشه کم آرایش بود و پوستش جوری که کشیده شده باشد کمی برق می زد . ابروها پلی از رنگین کمان بودند به سوی آسمان خوشبختی . چشم ها درخشان . موهایش انگار برای فرار از زیر آن شال خوش رنگ راه می جستند . آسمان آبی رویاهایم ، آسمان چهارده سالگی بود . کنارش بر تابی در همان ییلاق چهارده سالگی نشستم .
بازهم نگاهم کرد . چشم هایش ، مثل همه همیشه های عزیز ، درخشنده بودند ، و شیطنت و خنده ای از بازی بچگی داشتند که ناگهان جدی ، ناگهان کمی تلخ ، ناگهان کمی بازیگوش می شدند ، جوری که انگار نگاهش را در لحظه ای بی حفاظ و لو دهنده غافلگیر کرده باشی . چشم هایش در چشمانم برق برق آب رودخانه را مبادله می کردند . نفس بلندی کشیدم که منظره روبرویم را مرتعش کرد و یک لحظه دلم ریخت که شاید خواب می بینم ، اما عطر مینای اش در دلم بود . عطر مینای اش تمام کائناتم را پر کرده بود و هستی ام را به باد داده بود .
بیرون شب شده بود . و سایه برگ ها سنگین تر ، تا دیدار بعد جدا شدیم . اشک در چشم با دست هایی که ناگهان گرمایشان را از دست داده بودند ، ایستادم و به پشت سرم نگاه کردم . خیابان خالی بود . مثل ایستگاهی که قطار چند لحظه پیش آن را ترک کرده باشد ، خالی و غمگین . می دانستم که باید به سمتی می رفتم ، ولی نمی دانستم کجا هستم . دنبال کسی می گشتم که از او بپرسم کجا هستم . بپرسم ساعت چند است ، این خیابان به کجا می رسد ، در چه شبی از تاریخ هستیم ، در چه سیاره ای ؟
جوابی نبود ، کسی جوابی نداد ، کسی به دادم نرسید . نمی دانستم که آن راه ها به کجا می روند . فقط شب شب بود و آغوش گسترده اش . در آغوش شب رها شدم .
م. حمیدی



