تبليغاتX
در گذرگاه سبز خاطره ها
 

خيابان سرتاسرش با قدم هاي معمولي چيزي بين پانزده تا بيست دقيقه پياده طول مي كشید .

اگر يواش راه بروم و به اطراف نگاه کنم حدود نيم ساعت ، اگر تند بروم كمي كمتر .

هنگام عبور حواسم را از اطراف پس مي گیرم ، بعد همه در و ديوار و ساختمان ها شكل عوض مي كنند . خيابان جاده باريكي مي شود به عرض دو تا اتوموبيل كه بعضي جاهايش ، سر بعضي از پيچ ها ، يك ...

در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت 18:49 |
 

شبي بود كه در باران مسافر بودم . رهگذر باران . شبي كه مهمان باران بودم . با باران  ميعادي داشتم در شبي كه مثل فرشي پيش پايم گسترده بود . زندگي ام به سوي شبي جريان داشت . به اميد شب بودم . به ياري شبي از در درآمدم. چتر باران بر سرم بود . دست باران فرق سر كودكي ام را لمس مي كرد . با سپاس از باران در كوچه هاي شب جاري بودم . شب چراغ قلبم در دست هايم ، دستم در جيب باراني ام ، دلم با من در نجوا بود كه مي رفتم .   

در ادامه مطلب ...                                       


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 و ساعت 23:53 |
 

پاییز با همه خستگی هایش از راه رسید ، برگ ها به رنگ طلا و آتش ، یکی یکی روی کف پیاده رو یا روی جوی های بی آب می بارند . پاییز را همیشه دوست داشتم ، همیشه دوست دارم ، پاییز را که فصل تولد نگاه او بود زیر باران . نگاهی که صله زندگی ام شد و بهانه هستی ام . پاییز را به خاطر گل های مینا دوست دارم و گل های مینا را به خاطر پاییز . دو سال گذشت ...

در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه نهم مهر 1387 و ساعت 10:13 |
 

دانشكده در آن صبح هاي زود پاييزي حال و هواي ديگري پيدا كرده بود . نمي دانم شايد تقصير از پاييز بود ، شايد هم چشم هاي پاييزي من دل شان مي خواست كه به آن شکل ببينند . برگ ها مي باریدند و خورشيد بي رمق از لابه لاي درختان كاج يك تكه از محوطه را روشن می کرد . دخترها در گروه هاي سه و چهار نفري باهم بودند و پسرها هم دوتا ، دوتا و سه تا ، سه تا با فاصله هايي امن ، كمي دورتر از آنها ، اما نگاه هاي شان متوجه همديگر بود . با يك جور حالت ...

در ادامه مطلب ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه دوم مهر 1387 و ساعت 16:58 |

با سلام به پاییزی که در راه است ...

باران مي آيد . در خيابان فرعي قديمي ، در خم كوچه اي كه سربالايي تندي دارد ، در آستانه دري پهن كه به دالاني تاريك مي خورد و بعد به حياطي كوچك و دلگير،  ايستاده ام . از زير باران به درگاهي اين در كهنه قهوه اي تيره پناه جسته ام . باران كوچه را مي شويد و نهري قهوه اي را در حاشيه پياده رو جاري مي كند . كسي نمي گذرد . در طول كوچه با خانه هاي قديمي و در و ديوار چرك كسي نمي گذرد . گاهي عابري دورتر ، زير دري ديگر ، در درگاهي خانه اي پناه مي ...

در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 11:45 |

پشت تپه های سبز ، پشت تپه هایی که هنوز پای کسی به آنجا نرسیده ، جایی دور ، وسط شکاف دره که تپه ها کبود و محو هستند. دره ای که از لای تخته سنگ ها شروع می شود و هرکسی که بخواهد به آنجا برود باید پاک باشد .

در کف دره گیاهان روییده اند . گیاهان خوشبو و گل های مینا . در بین دار و درخت ، نهری به زلالی اشک چشم جاریست . دره خلوت است و در سایه درخت های تناور گردو و بید های وحشی خفته است . نهر از پای این درخت ها و از لای بوته های گلپر و ریحان ، از پای پونه ها و نعنا ها و از سر سنگریزه های سفید درخشان می گذرد و در آن قزل آلاهای رنگین کمانی شنا می کنند .

 در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 11:2 |
 

يك تكه از (ريموند چندلر) را مي خواندم كه راجع به دختري نوشته بود كه ( آنچنان موجودي است ) كه"هميشه هواي كوهستان را در مشام خواهد داشت". بعد به ياد او افتادم كه زيرآسمان ابر آلوده اي در هواي كوهستان به سطح آب درياچه اي كبود نگاه مي كند . درياچه چين مي افتد . آن سوي درياچه جنگل هاي سبز تيره در مه عقب نشسته اند . صداي جيغ جغدي مي آيد و قزل آلاها در آب مي جهند .....

در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 15:21 |

 

راهي كه در فرياد گم لحظه هاي لخت

جمعه پيموديم                             

به نيت دو , سه درخت بود             

از آن پس                                  

ما را آواز دانستند                        

ما را شنيدند                             

و ما آبي شديم                         

از ميان شاخه هاي در هم پيچيده درختان ، برق برق نور خورشيد پيداست . آب بر سر سنگ هاي كبود قل قل مي كند و روبرويم گلها و درياچه . بر نيمكتي ، دور از آزار و آدم ، نظاره گر پرواز پرنده اي هستم در دوردست . چشم در چشم گل ها دوخته ، شادي پروانه را در دل دارم كه نشسته ام .

در ادمه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 13:59 |
 

در خیابان نیمه تاریک ، کنار درختانی که حالا در اواسط تابستان رنگ و روی پاییزی گرفته اند ، ایستاده ام به انتظار ، به انتظار نگاهی که از راه برسد ، شبیه همان نگاهی که در آن نیم روز بارانی چهره ام را برکت داد و من به دنیا آمدم . منی که هنوز در پشت پرده "نیستی" تمام اعصار منتظر تقارن این لحظه هستم که مرا از درون "نابودن" صدا بزند . ذره هایم ، رنگ و عطر بگیرند از گل و باغ ، به هم بپیوندند و جوان و عاشق و زیبا ، به یمن همین نگاه ، به تمنای همین رویا "هستی" شوم و از نیستی بر آیم ، و در نخستین لحظه بیداری ، و در نخستین .....

در ادامه مطلب .....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 و ساعت 14:56 |

فضای زیارتگاه آکنده از عطری بود که انگار از دنیایی دیگر به مشام می رسید ، عطری که یادآور بهشت بود برای این زمزمه های خاموشِ دل های عاشقِ در انتظار.

تمام دیوارها از سقف تا کف آیینه بود تا روشنایی باشد ، مکرر شود و کدورتی به چشم نیاید . زائران دست های نیاز به سوی آسمان دراز کرده، 

در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 12:55 |

-         نمی تونم چیزی ببینم

-         خوب معلومه که اینجوری نمی شه چیزی دید ، باید بگیریش جلوی نور

شراره تکه فیلم را جلوی پنجره و رو به نور آفتاب گرفت ، بعد گفت :

-         این کیه ؟

-         زورو !

-         ازش می ترسم  

-         اما من یه نقاب مثل اون دارم

-         دیدم  ، اما ازش خوشم نمیاد ! دوست دارم مثل احمد باشی

با شنیدن نام احمد یکه خوردم و پرسیدم :

-         کدوم احمد ؟

شراره سرش را به طرف من چرخاند و با این حرکت موهای خرمایی بلندش

در ادامه مطلب .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 11:58 |

هنوز رفتنش را باور نكرده ام ، هنوز پژمردن گل های مینا را باور نکرده ام . انگار پاییز خيال آمدن ندارد . انگار این روزهای بلند طولانی در دل من می خواهند که ماندنی باشند . ماه هاست صداي پرنده اي را نشنيده ام ، انتظارم را با ديوارهاي اتاق قسمت كرده ام انتظار عبث .....

در ادمه مطلب .......


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 14:0 |

در اين روزهاي بلند و گرم تابستاني ، ناگهان ، مثل خاطره اي كه يك باره به ذهن بيايد، دلتنگ پاييز شدم ، دلتنگ پاييز و فرش برگ هاي زرد ، قرمز و طلايي در ميان هواي باران زده و مه آلوده كوچه راه هاي خاطرات و عشقي كه چون كودكي نوپا ، در قلبم بالنده شد و لحظه به لحظه شكل گرفت . .....

در ادامه مطلب .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 18:42 |

در اين وقت غروبي كه هر چقدر آدم شاد باشد ، باز هم غم و غصه از در و ديوار مي بارد و از سر و كولش بالا مي رود ، با يك جور نگراني عجيب و رنج آوري چشم به راه او نشسته ام ، مي دانم كه شب عاقبت از راه خواهد رسيد ، اما چگونه شبي !

سخت بود ، روزهايي كه گذشت انگار به اندازه همه عمر من ، همه اين سال هاي از دست رفته به درازا كشيد . روزهای گرم ، روزهاي خسته ، روزهاي كسل و بي حوصله ، روز هاي اشك و شب هاي درد و بي خوابي .... 

در ادامه مطلب ... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 11:47 |

 

پاييز در راه بود . درخت پشت پنجره ، پاييز را باور كرده بود . برگ هايش مي باریدند. صداي موسيقي مثل عبور نهري زلال با صدايي آرام و ملايم در اتاقم پرواز مي كرد . ( Pink Floyd ) از دور دست روياها ( High Hopes ) را مي خواندند :

سبزه ، سبز تر بود

روشنايي ، روشن تر بود

مزه ، شيرين تر بود

شب هاي شگفتي

دوستان با هم بودند

مه بامدادي ، درخشان

آب ، جاري

رود ، بي پايان

تا هميشه و هميشه

در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م. حمیدی در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 19:7 |